||| زنـــدگانی سیبیستــــــــــ |||
ღ در این مکان لبخند الزامیست!! آسمان همیشه ابری نیست!! ღ 
قالب وبلاگ

وای مامان همسری چهارشنبه رسید خونمون و منم خدارو شکر به همه کارام رسیدم.فقط از آموزش که برگشتم نیم ساعتی بود که رسیده بود و من از اون دیرتر رسیدم خونهناراحت ولی بازم خدا رو شکر که همه چی ok شد. خلاصش اینکه تا رسیدم کلی تارف واسه هم تیکه پاره کردیم و عروس مادر شوهر بازی درآوردیمنیشخند بعدشم مامان شوهری عیدیمو بهم داد. یه دسبند خوشگل با یه قواره پارچه ی ناز که مخصوص عروساس (دلتون یخ). زبانبعد که یکم استراحت کردیم همه با هم رفتیم بیرون بدوریم، فقط مامیه من نیومد چون فرداش امتحان داشت و میخواست درس بخونه. بعدش هم اومدیم خونه و یه قرمه سبزیه دپش خوردیم. الهی قربون مامانم برم که اینقد غذاهاش خوشمزست. بعدشم پیشی خان که الهی فداش شم لطف کرد و ظرفارو شست چون خانومیش خسته بود و نمی خواست اون ظرف بشوره. وای که چقدر وقتی پیش بند آشپزخونه میبنده خواستنی میشه.(الان اگه پیشی خان این مطلب رو بخونه حتما بازم میگه گوشامو کدوم وری بندازم خوشگلتره؟؟!!تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید) بعدشم یکم حرف زدیم و همه رفتیم لالا البته طبق معمول یه فیلمم گذاشتیم ببینیم که من وسطش خوابم برد

فردای اون روز بعد از صبونه ساعت 10 اینطورا مامان شوهری رفت بیرون یه دوری بزنه و منو همسری هم شروع کردیم به تدارک نهارو اینا. خانم خانما که من باشم (اعتماد به نفسو دارید ترو خدا؟؟) یه ناهار توووووپپپ ساخت و یه سالاد توووپپپپتر که البته پیشی خان هم در امر تدارکات خیلی به اینجانب هلپ رسوندن پزیدم و کلی سنگ تموم گذاشتم و کلی هم مامان شوهری تعریف نمودن.

دیروز عصرم با همسری و خواهریم رفتیم خرید، چقدم همه چی گرون بود.ولی چه میشه کرد باید خرید می کردیم دیگه. کفش و کیفم رو که قبلا کرم خریده بودم دیشب هم یه مانتوی مشکی با مغزیه عسلی و یه شلوار جین طوسی هم خریدیم که با همسری ست شیم. خیلی لباسامو دوست دارم.قرار شد برم یه شاله عسلی هم بخرم.بعد خسته و کوفته برگشتیم خونه و من بداخلاق شدم  و با پیشی خان بحثمون شد و از دست هم دلخور شدیم. خیلی دلم سوخت دم رفتنش اینجوری شد آخه تفلی همون شب داشت برمیگشت خونشون. واسه همین زودی رفتم پیشش و خودمو واسش لوس کردم و دوست شدیم بعدشم شامشو کشیدم خورد و رفت و دوباره دلتنگیهامون شروع شد.

 

[ شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

دوستای خوبم سلام. این اولین متن که دارم واستون مینویسم. و اونم چه متنی!!! بلاخره این چیزام صحنه هایی از زندگیه دیگه...

امروز از صبح که اومدم اداره رفتیم سالن ورزشی واسه مسابقات ورزشی بانوان. که ماشالا کلی هم مقام کسب کردیمنیشخند

حالا جون به تنم نمونده که هیچ، از اونور امروز مامان همسری هم دارن تشریف میارن خونمون،واسه دفعه اوله بعد از نامزدیمون که دارن میان، کلی هم استرس دارم.استرس تازه اداره که تعطیل شه باید برم آرایشگاه،از اون طرف ساعت 5 هم کلاس دست فرمون دارمخجالت آخه نه که گواهینامه بنده خدا 4 ساله که داره خاک میخوره...!!! خلاصه بماند، و الان همسری هم خونه منتظرمه و گفت که مامانش ساعت 5 میرسه... حالا من چه کار کنننمممم...؟؟؟  کاش میشد خودمو تکثیر کنم و به همه کارام برسم. کااااااااااااش

واسم دعا کنید.

مواظب خودتون باشید.دوستون دارم.

 

 

[ چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

6 دی بود که داشتیم میرفتیم خونه واسه فرجه ها...  4 روز به تولد همسری مونده بود ولی از اونجایی که دوس داشتم کادوشو حضوری بهش بدم مجبور بودم همون روز بدم میدونم خیلی ضایس که کادو رو زودتر داد ولی چه فایده که همون روز دستش برسه و من پیشش نباشم...ناراحت (آخه من بزرگترین کادوی زندگیشم)نیشخند خلاصه طی فرایند سورپرایزیشن من یه کادو از کیفم در آوردم و گفتم میترسم تو کوله فشار بیاد بهش خراب شه... که همسری پرسید چیه این؟! منم گفتم کادوی مژیه (دوستم که تولدش 9 دی ماهه) گفت چی هست حالا اینقد بلنده؟ موندم چی بگم... یهو گفتم ازین مجسمه آفریقاییا که بلندن و سرپان...نیزه اینا دستشونه...گفت آهان گرفتم... چه شکلی و چه رنگیه؟ گفتم میخوای وا کن ببین... از یه گوشه باز کن که خراب نشه فقط و بشه جعمش کرد... گفت ok و شروع کرد به وا کردن و منم خودم رو مشغول کردم که مثلا حواسم نیست یهو دیدم مات و مبهوت داره نیگام میکنه گفت این که ساعته اونم پسرونه...ووااااااااااااااای... مرسسییییییی... خیلی دوست دارم جوجو... الان انگار دنیا رو بهم دادن... اصلا انتظارش رو نداشتم... داشتم پیش خودم کلی حسودی میکردم به مژی، که واسه اون کادو گرفتی و واسه من نه هنوز... وای خیلی نازه... خیلی شیکه و اینا... روشم یه 9 گنده بود که بهش گفتم تازه اینم واسه اینه که یادت نره زباله ها رو ببری دم درتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید و اون همچنان در شوک بود که یهوو بازم کلی تشکر و اینا... و بدین ترتیب من یه ساعت اسپرت مشکی به همسری کادو دادم. اتفاقا چند وقت پیش که خونه ی خالم بودیم... همسری ساعتشو درآورد رفت دستاشو بشوره و گذاشت رو میز تا اومد دید ساعتش و دختر خاله کوشولوم گرفته داره فرار میکنه از دستش(مثه اردک میدوییید تربچه)... دویید و ازش گرفت و گفت این جونه منه کجا میبریش شیطون... من:

 

[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ. -------------------------------- 8/8/88 بلاخره بهم رسیدیم و دوران شیرین با هم بـودنمون بـه طور جـدی شروع شد، خدا رو شاکریم واسه با هم بـودنـمون و واسه محبت و عشقی کـه توی دلامونه ------------------------------------------ گفته بودی که چرا محو تماشای منی، و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی، مژه بر هم نزنم تا نرود از دستم، ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers LilySlim Weight loss tickers