|
||| زنـــدگانی سیبیستــــــــــ |||
ღ در این مکان لبخند الزامیست!! آسمان همیشه ابری نیست!! ღ
|
مهربونم دیروز باز دلم یه عالمه واست تنگ شد، از صبح که رفتم سر کار 2 بار بهت زنگ زدم که همش سرت شلوغ بود، بمیرم واست الهی عشقم که از صبح باید با کلی کارگر و کارفرما و تیر و تخته سر و کله بزنی، گاهی خیلی به اونا حسودیم میشه که تو رو بیشتر از من میبینن... کاش زودتر دوریامون که داره به 4 سالگیش نزدیک میشه تموم شه...
واقعا سخته...
دیشبم بازم موقع خوابیدن تو رویا اومدی پیشم... sms زدی که داری موهام رو ناز میکنی... وای که چقدر دوس دارم این کارو
منم دستم رو بردم تو موهای پخ پخیت، بهمشون ریختم و تو هم باز با اون چشای مهربونت بهم نیگا کردی و لبخند زدی و گفتی ای جوجوی شیطون
اینو الان یادم اومد راجع به پست گریپاچ: اونجا گفته بودم که اگه همسری این پست رو بخونه کلی حرص میخوره و عصبانی میشه... ولی جمعه که خونمون بود و من طبق معمول پای TV خوابم برد، یه لحظه تو خواب و بیداری (فک کنم ساعت 3 بود) چشام وا شد دیدم آقاییم پای کامی نشسته و داره وبلاگمون رو میخونه... بعدا ازش پرسیدم چی می خوندی؟ گفت خاطره ی هفته ی پیشت رو... گفتم وای خاک تو سرم میخواستم رمزدارش کنم تو نخونی، انگار دیگه دیر شد
میدونید همسریم چی گفت؟؟! گفت الهی که من قربونه اون دله کوچولوت برم... من کیف کردم اون مطلب رو خوندم... چرا فک کردی من از خوندن حرف دلت ناراحت میشم، تازه کلی هم اشک تو چشام جمع شد و کم مونده بود گریه کنم و به این نتیجه رسیدیم که این بهترین راهه گفتن دلخوری هاییه که تو زمان خودش شاید گفتنش کار رو خراب تر کنه [ سهشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
عید 88 : عید 88 هم رسید و همسری همین که سال تحویل شد زنگ زد خونمون و خودش و خونوادش عید رو بهمون تبریک گفتن (اولین نفری بود که زنگ زد خونمون 20 فروردین بابا بزرگ همسریم به رحمت خدا رفتن (خدا بیامرزدشون)، منم کلی غصه خوردم، آخه من هیچ کودوم از پدربزرگامو ندیدم، همش خوشحال بودم که حداقل همسریم یه پدربزرگ داره و منم کلی خودم رو واسه اون لوس میکنم و عقده های بی بابابزرگیمو خالی میکنم همین اتفاق باعث شد که ما یه بار دیگه واسه تسلیت حضوری بریم خونه پیشی اینا... و اونجا خفتمون کردن و کلی گفتنحالا دیگه درس عروسمون تموم شده و بهونه ندارین و ما عروسمون و میخوایم و اینا و گفتن که دیگه باید به ما جواب بدین ما منتظریم
و در کل همه ی این وقایع زمینه ساز شد تا پیشی جونم واسه تولدم بیاد پیشم و من واسه اولین بار با هماهنگیه مامی برم پیشش، با یکی از دوستام و BFش رفتیم شافی کاپ و بعد هم نهار، رفتیم رستوران گردون و یه عالمه منظره ی خوشگل زیر پامون بود، خیلی خوش گذشت... کلی هم عکس انداختیم، هم تو کافی شاپ هم تو رستوران و آخر سر هم از مسئول اونجا اجازه گرفتیم و رفتیم رو بالکن اونجا و با منظره ی خوشگلش کلی عکس انداختیم ..
(که یکی از عکسای دو نفرمون رو همسری بزرگ کرده و قاب گرفته زده به دیوار اتاقش) خیلی ناز بود همه چی و همه جا، آخه اریبهشت واقعا زیباترین و سبزترین ماهه ساله که آب و هواش آدم رو به وجد میاره...
بعد هم دوستامون ازمون جدا شدن و مام رفتیم سینما از بیکاری، چون دوس داشتیم بازم باهم باشیم و اونوقته ظهر جای دیگه ای نمی شد رفت... اونجا اصلا بهمون خوش نگذشت و اینقد اوضاع بد بود که جدی جدی داشت دعوامون میشد... واسه همین از اونجا زدیم بیرون و یکم قدم زدیم تا دلامون وا شه بعد هم یه کافی شاپ دو نفره رفتیم،
راستی کادوهام پیشی خان: دوستم: یه نیم سته بدل شامل گردنبند و گوشواره مامی اینا: یه جفت گوشواره، سته گردنبندی که همسری پارسال واسم خریده بود از همون ریش ریشیا... و کادوی هم اتاقیای خوابگام که با پست واسم اومد: یه جفت گوشواره نقره و جالب اینجاست که خودمم اون روزا یه جفت گوشواره بدل خریده بودم واسه یه مهمونی که با لباسم ست کنم.
توجه نمودین که اینجانب گوشواره بارون شدم... راستی خواهر کوچیکه ی پیشی خان هم واسم یه تاپه خوگشل خرید...کلی هم باهاش عکس انداختم با ژس های مختلف.
ادامه مطلب [ دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤٠ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
تو همین روزا بود که من با دوستای همسری هماهنگ کردم و گفتم که واسه تولدش میام اونجا و گفتم آمادگی داشته باشید که من اومدم سورپرایزش کنیم... و منم 8 دی راه افتادم و ظهر رسیدم پیشه آقاییم... بازم رفتم خوابگاه و 2 ساعت بعد همسری اومد دنبالم و رفتیم خیابون گردی... 5-6 تا از دوستاشم واسه شام اومدن و خودشون رو مهمون ما کردن آقاییم طفلکی هم همش فکر میکرد که الان قراره کیک و کادو رو شه و کلی تو ذوقش خورد و منم اونجا یه دعوای صوری راه انداختم و گفتم چرا کیک نگرفتید و حالا چه کنیم و اینا، که پیشی خان گفت فدای سرت حالا اشکال نداره در حالی که میدونم ته دلش ناراحت بود... فرداش با آیدا رفتیم دنباله کادو و گل و تا ظهر که آقاییم کلاسش تموم میشد برگشتیم و بعدش اومد دنبالم و نهار رفتیم بیرون...بعد منو رسوند خوابگاه که یکم استراحت کنم و خودشم رفت که استراحت کنه دوباره عصر بیاد دنبالم...منم همش در تدارک تولد بودم... با همه دوستای صمیمیش هماهنگ کردم که اگه نیان کشتمتون راستی دوستش محسن و هم خونه هاشم واسه شام مارو دعوت کرده بودن خونشون واسه همون شب... خلاصه عصر اومد دنبالم با یه شاخه گله رز سفید و گوگولی، رفتیم بیرون یکم گشتیم ، یکم خریدای کوشولو موشولو کردیم، و بعد گفتم اه ه ه خسته شدم تو این شهر غریب همش تنها بالا پایین رفتیم... دوستاتم که اصلا از صبح یه سرم به ما نزدن... گفت دانشگاه کلاس داشتن خب رفتن... منم کلی غرغر کردم و نق زدم و ابراز دل گرفتگی و گفتم زنگ بزن بیان که اونم زنگ زد و کسی جواب نداد و همه پیچوندن... گفتم بی خیال اصلا دلم گرفت تو خیابونا بیا بریم کافی شاپی جایی، رفتیم کافی شاپ ، smsی با دوستاش هماهنگ کردم که کیک رو بگیرن و بیان. بعد هم کلی بد اخلاقی کردم هر چی پیشی خان بهم گفت چی میخوری گفتم اصلا هیچی نمیخوام و آقاییم هم کلی لوسم کرد موقع نشستن یه جوری نشستم که پیشی خان پشت به در ورودی باشه و من هی دید میزدم ببینم کی میان، که یهو دیدم همشون باهم کیک بدست اومدن و منم ذوق کردم من لیست سفارشارو گرفتم و رفتم سفارش دادم، بعدم که تولد تولد و بیا شمعارو فوت کن و بلاخره کادوها... کادوی من: یه فلش 8 گیگا و یه سری لباس و گل. البته شام دیشب و کافی شاپ تولدم همرو من مهمون کردم به افتخار تولد عشقم خوبه آیدا لطف کرد و اومد وگرنه من قاطیه اون همه پسر دق میکردم... همه هم منو اذیت میکردن و هی میگفتن باید پیشی خان رو ماچش کنی تولدشه بعدشم ما رفتیم خوابگاه که وسیله هامو جمع کنم و بریم خونه محسن اینا... وقتی رسیدیم کلی اومدن استقبال و تحویل و مهمون نوازی، شامم قیمه داشتن(البته کنسرو بود [ دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
عید قربون بود و من داشتم میرفتم خونه واسه فرجه ی امتحانا... از اونجایی که خیلی دوست داشتم برم پیش پیشه خان جایی که درس میخوند و اونجا منم دانشگاه اونو دوستای اونو ببینم، باهم برنامه ریزی کردیم و قرار شد قبل اینکه برم خونه یه سر برم اونجا، پیشی خان هم با خوابگاه دخترونه ی دانشگاشون صحبت کرد تا به من به عنوان دوست یکی از دخترایی که میشناخت برم اونجا...
وقتی رسیدم اونجا یهو از اینکه تو یه شهر غریبم و تازه سر یه ساعت خاصی دیگه باید از همسریمم جدا شم و برم تو یه خوابگاه که همه غریبن دلم گرفت، کلی همسری مهربونم دلداریم داد نازم کرد گفت عزیزم برو اونجا وسیله هاتو بذار یکم استراحت کن بعد از ظهر خودم میام دنبالت میریم کلی خوش میگذرونوم...خلاصه با لب و لوچه ی آویزون منو سپرد دست آیدا و رفت،کلی هم سفارش کرد که مواظبم باشه و نذاره دست به سیاه و سفید بزنم،تازه بدجنس ورداشت به دختر مردم گفت چمدونشم تو ببر بالا خانومیه من خستس بعدشم دوس ندارم چیز سنگین بلند کنه رفتم خوابگاه، چقد این آیدا دختر ماه و مهربونی بود... منم که خون گرم،زودی با هم دوست شدیم و کلی خوش گذشت،اصلا هم احساس غربت نکردم... عصر هم آقاییم اومد دنبالم و رفتیم دور زدیم و شهر رو نشونم داد، یه کیف خوچگلم واسم خرید،بعدشم 2تا از دوستاش زنگ زدن که بیان پیش ما و منو ببینن،اونا که اومدن با هم رفتیم کافی شاپ کلی خندیدیم و کلی بهم خوش گذشت...وای که چقد دوستاشم پسرای خوبی بودن.بعد هم زنگ زدن به یکی از دوستای دیگشون که اونم با GFش بیاد پیشمون که یه دخترم تو جمعمون باشه و من تنها نمونم،اونام که اومدن با هم رفتیم تو یه پارک و کلی بحث و بگو بخند. ساعت 9 هم منو رسوند، خودشم رفت. خوابگاه که رسیدم دیدم آیدا طفلی داره شام میپزه و صدام کرد و گفت به خدا اصلا پیاز نزدم توش آخه پیشی خان گفته تو پیاز دوست نداری و کلی من دوباره شرمنده شدم، گفتم امان از دست این پیشی خان، حسابی امر و نهی کرده پس به شما...گفت نه این چه حرفیه، خوب خیلی نگران بود که بهت خوش نگذره...دوست داشت تمام بساط راحتیت فراهم باشه. آخر شب مثه اینکه از پیج خوابگاه اعلام کرده باشن که من اومدن یهو سیل هم کلاسی های همسریم سرازیر شد سمت اتاقی که ما توش بودیم و منه بیچاره یه لحظه احساس سیرک بودن بهم دست داد، انگاری اومدن باغ وحش یه موجود عجیب غریب ببینن صب همسری کلاس داشت ساعت 8 بهم گفت تو راحت بخواب،بعد پاشو قشنگ صبونت رو بخور، آماده شید با آیدا بیا دانشگاه که تنها نباشی،اونجام بچه هارو ببین، مام ساعت 9.5 رسیدیم دانشگاه. یه دوری زدیم و خودمون و به اون جمعی که دیشب سعادت دیدن من رو نداشتن هم نشون دادیم فرداش من و آیدا برنج پزیدیم بساط گوشت رو هم پیشی خان و دوستش ردیف کردن و ساعت نزدیکای 11 بود که 4تایی رفتیم پیک نیک. خیلی خوش گذشت، کلی گشتیم عصر هم رفتیم کافه سنتیه اونجا آش و چایی خوردیم و برگشتیم تو شهر و من رفتم خوابگاه که وسایلم رو جمع کنم و بیام که برم خونه... همسریه گلمم گفت نمیذارم خانوموم تنها بره، 6 ساعت راه رو با من اومد و نصفه شب ساعت 2 من رو رسوند در خونه و وقتی دید رفتم تو اونم برگشت و دوباره تا صب تو راه بود...الهی بمیرم واسش [ یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠٠ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
امتحانای تیر ماه تموم شد و برگشتیم خونه... و من کم کم با کلی سرخ و سفید شدن به مامی گفتم که یکی میخواد بیاد خواسگاری...
خلاصه پیرو مذاکرات با پدر جان و پیگیری های بنده قرار شد مامیش تماس بگیره و حرف بزنن، مامیش اواخر تیر زنگ زد و گفت که من دارم میرم مکه و میخوام قبلش بیام و عروس گلم رو ببینم و خواسته ی پسرمو انجام بدم... خلاصه قرار شد قبل از 10 مرداد بیان واسه آشنایی و فعلا هم حرف جدی زده نشه...
منم رفتم و یه سارافون خوکشل دوخیدم و قرار شد اونا که اومدن با بلوز و شلوار سفید بپوشم... مامان بابام که طفلیا همش تو شوک بودن و میگفتن باورمون نمیشه یهو اینقد بزرگ شدی...
روز موعود فرا رسید و پیشی خان و خونوادش اومدن که البته خواهر کوچیکش نیومد و فقط خواهر بزرگش و دومادشون اومدن باهاشون... قرار بود عصر برسن خونمون و ما تدارک شام رو هم دیدیم... یکم دیر کردن و من زنگ زدم گفتم کجایید آخه... گفتن دنبال گل و شیرینی آخه جمعه هم بود و یکم کار سخت بود، اونام که اونجا رو نمیشناختن...
نزدیکای ساعت 7 بود که رسیدن، پیشی خان یه کت و شلوار توسی پوشیده بود (یا طوسی گلی جون اومد تو و گل رو داد بهم
مامیش رفت مکه . نیمه ی شعبونه اون سال بود که برگشت و ولیمه دادن مام نتونستیم بریم... ولی به مامی اینا گفتن بزنگن زیارت قبول بگن... البته من خودم همینکه رسید زنگ زدم و خودشیرینی و اینا رو به حد کمال رسوندم
آخرای شهریور بود که تصمیم گرفتیم بریم کلاردشت خونه هم دانشگاهیه مامی که معمولا سالی یه بار اونا میان پیش ما و ما میریم پیش اونا...که بابا گفت زنگ بزنید بگید یه سر هم میریم خونه پیشی خان اینا... فک کنم میخواست بره تحقیقات
غروب رسیدیم اونجا و طفلی مامیش تدارک شام هم دیده بود ولی ما شام به دوست مامی قول داده بودیم و نتوستیم بمونیم و فقط یه دیدار کوچولو داشتیم سوغاتیامم گرفتیم
سوغاتیام: یه قواره گیپور خامه ای رنگ کار شده، یه دست لباس خواب، یه شال و یه کیف مجلسی.
نتیجه: قرار شد تا درس من تموم نشده قضیه در حد همین اشنایی بمونه و مورد دیگه ای مطرح نشه (البته به صلاح دید خونواده ی من)
[ یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چند روزی بود که پیشی خان مشکوک میزد و مطمئن بودم که یه فکرایی تو سرشه واسه تولدم و میخواد بیاد پیشم، از طرفی دوستم مهناز هم مشکوک میزد... هی آمار منو از هم اتاقیام میگرفت و میرفت و میومد و اینا... 18 اردیبهشت بود که یه جشن کوچولو واسه من و معصومه که تولدامون یه هفته فاصله داشت تو اتاق گرفتن با کلی مهمون و دوستای هر دوتامون...اون 14 اردیبهشت بود و من 21... خلاصه دلم بهم گفت که آقاییم میاد و چون دوست نداشتم بفهمه که فهمیدم و از طرفی میان ترم داشت و نمیخواستم به خاطر تولد من 6 نمره از پایان ترمش رو الکی از دست بده به دوستش زنگ زدم و بهش تاکید کردم که پیشی خان نفهمه و ازش پرسیدم کی میخواد راه بیافته و یکم دلم آروم شد...ولی بازم نگران بودم که وقتی میخواد از پیشم بره و فرداشم میان ترم داره خسته باشه و نتونه خوب امتحان بده بعد از 20 ساعت راه... خلاصه کلی به دوستش گفتم با بقیه بشینه باهاش حرف بزنه و سعی کنن راضیش کنن که دیرتر بیاد،حالا لزومی نداره همون تاریخ اونجا باشه...ولی زیر بار نرفت که نرفت. اومد و نزدیکای شهر داشگام که رسید بهم زنگ زد و گفت که داره میرسه... حالا من چه کردم : منم رفتم و کیک سفارش دادم،دوستای صمیمیمم با عشقاشون دعوت کردم و بهشون گفتم واسه مکان و زمان smsی خبرتون میکنم و حواستون باشه سوتی ندین. میخوام حالا که آقاییم این همه راه اومده سورپرایزش کنم. رفتم ترمینال دنبالش... یکم با هم دور زدیم و اون و رسوندمش خوابگاه دوستش(شانس آوردیم یکی از دوستاش تو تکمیل ظرفیت اومده بود دانشگاهه اونجا) و خودمم اومدم خوابگاه... قرار شد غروب باز همو ببینیم... من و مهنازم از خوابگاه مرخصی نوشتیم واسه خونه سمانه اینا که بتونیم تا دیر وقت بیرون باشیم و آخرم با هم شب بریم خونه اونا. غروب آماده شدم تو راه هی خواستم پاکت تو دستشو دید بزنم نذاشت نگار و شاهین، مهناز و مهدی، سمانه هم تنها اومد. (شاهین قرار بود سنتورش هم بیاره.) اومدن و آقایی کلی ذوق کرد و بهم گفت بدجنس باز گولم زدی، منه سادم باز گول خوردم.کلی بهمون خوش گذشت، بعد نگار و شاهین و مهدی رفتن...چون نگار مرخصی نداشت و باید میرف خوابگاه. بقیه تا ساعت 10 اونجا بودیم...بعد پیشی خان تا خونه سمان اینا با ما اومد که تنها نریم اونوقته شب.بعد خودش آژانس گرفت و رفت تا ساعت 12 شب که زنگ زد و تبریک گفت آغاز روز تولدم رو. فرداشم نهار با هم رفتیم بیرون، ایندفه رفتیم ایران نهار خوردیم [ شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
امتحانا تموم شده بود و من منتظر بعضی نمره هام و امتحانای عملیم بودم که اونام تموم شه و برم... تو همین روزای بیکاریم تو فکر کادوی ولنتاین بودم... اول از همه به فکرم رسید که یه چیزی واسه همسری ببافم، آخه مامانیش واسه روز دانشجو واسم یه ژاکت خشکل بافته بود و یه پلیور خیلی ناز واسه پیشی خان... الحق و والانصاف هم خیلی قشنگ میبافه و هنرمنده مامان شوهریم... منم خواستم بگم منم بلدم ببافم خلاصه رفتم یه سری کاموا خریدم و شروع کردم به بافتن (حالا منم چپ دستم... بافتن خیلی واسم ستمه...) دستام تاول میزد ولی با شوق و ذوق میبافتم یه شالگرد پهن و بلند بافتم که خدایی خودم که کیف کردم...فکرشم نمیکردم بعد از تکالیف زیبای درس حرفه و فن در راهنمایی هنوز هنری واسم مونده باشه وقتی که تموم شد همه تعریف کردن و نرگسی که خودش حرفه ای میبافت گفت بیا و یه کلاهم بباف... گفتم راستش یه دونه کاموا اضافه خریدم واسه کلاه ولی فکر نمیکنم بتونم ببافم... گفت نه من فردا امتحانام تموم میشه تو برو شروع کن هرجا گیر کردی من کمکت میکنم... گفت اصلا هم نترس تو میتونی...گفتم آخه پیشی خان میخواد بیاد دنبالم که از اینجا باهم بریم...(میگفت من مسئول مراقبت از گلمم دوس ندارم این راه و تنها بره بیاد اذیت میشه) که نرگسی گفت فوقشم اگه خراب شد من میشکافم تند تند واست میبافم... گفتم باچه... توضیحاتشو گوش دادم و رفتم شروع کردم...که تونستم شاید باورتون نشه از ذوق زیادم با اینکه مریضم شده بودم و تب و لرز داشتم تو تختم افتاده بودم میبافتم... عکسامو دارم هنوز خیلی ناله بودم بخدا... خلاصه همسری رسید، منم قبل رسیدنش غذای محبوب جفتمون رو که حاضریم سر خوردنش با ضرب و زور سهم اون یکی رو هم بالا بکشیم پزیدم (خولشت بادمجون...وای آخ جوووون جلو در وایساد... من رفتم آماده شدم، غذای سورپرایز رو هم کشیدم تو ظرف و رفتیم... واسه شام که اتوبوس نگه داشت منم غذامو رو کردم و جفتمون با ذوق و ولع میل نمودیم و بعدش هم کلی تعریف و تمجید همسری و واقعا ایندفه همسری: خیلی ناز بودن همشون... منم میخواستم کادو واسش عینک آفتابی بخرم و چون نمیدونستم چی بهش میاد گفتم بیا بریم از اینجا واست بخرم و فقط کارتو بهش دادم...خلاصه تو همون پروما بردمش تو یه عینک فروشیو گفتم تو اینجا فقط حکم یه مدل رو داری و حق حرف زدن نداری منم یکی یکی عینکارو انتخاب میکردم و میذاشتم رو صورتش اونم فقط تست میکرد، و بعد در نشستی سه نفره بین من و همیری و صاب مغازه یکی از عینکها پسنندیده شد و من همسری رو بیرون کردم تا بقیه ی مراحل(حساب و کتاب) طی شود... و این بود جریان ولنتاین سال 86 ما... [ چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
پست متفرقه: اینجا اومدم اینو بگم که من مشاور فروش اوریف لیم هم هستم، که تولید کننده ی محصولات آرایشی و بهداشتیه، ( البته اگه نمیدونید...) خواستم بگم اگه یه وقت اطلاعاتی راجع به محصولات و نحوه ی مشاور شدن خواستید، من در خدمتم. در حال حاضر من فقط واسه خودم و دور و وریام سفارش میذارم ولی واسه کسانی که وقت آزاد دارن میتونه یه فرصت درامدیه خوب شایدم عالی ایجاد کنه و از همه مهمتر سرگرمی و نشاط واسه اوقات فراغت... چون اینجا دیگه سر و کارت با رئیس و ارباب رجوع و کارای روتین و کسل کننده نیست... مشتریات دوستا و افراد محیط زندگیتن و سر و کارتم با لوازم آرایشی و بهداشتی که میدونم خانوما هیچوقت ازش سیر نمیشن... اگه دوست داشتید تو کامنتاتون بپرسید تا بیشتر واستون توضیح بدم... [ یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠٤ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
امروز اندازه یه دنیا دلم گرفته...کلی آخر هفته رو منتظر بودم که همسری بیاد. اومد ولی چه اومدنی بعد از کلی ذوق و اینا،نشست که قضیه ی کارشو واسم تعریف کنه، گفت میخوام دیگه فقط واسه شرکت خودمون کار کنم و به محض اینکه جور شه دیگه واسه شرکت فعلی کار نمیکنم...حالا این کارم هنوز به سود دهی نرسیده و معلوم نیست چقدر درآمد داشته باشه، هرچی گفتم این آب باریکه هر چقدر که باشه لازمه واسه شرایط الانمون بدتر شد و تبدیل شد به یه بحثه بی سرانجام و آخرش نراحتی و دل خوری و دلداری. ولی باورتون میشه هنوز تو دلم مونده؟ از رو ناچاری خفه شدم!! الان میدونم اگه پیشی خان این پست رو بخونه داغ میکنه دوباره...میگه خیلی گیری رو حرفت...ولی من عقیدم اینه و اگه دیگه بحث نکردم دلیل این نیست که راضی شدم، فقط نخواستم تو اون مقطع زمانی بیشتر کش پیدا کنه. غروبشم زدیم بیرون تفریح کنیم که تو خیابون سر یه جریان مسخره که حساب و کتاب آقا غلط شده بود، تلخ شد و تا رسیدن به خونه شروع کرد به ترش رویی و تفریحمون مالید، فقط رفتیم خریدای مامی رو انجام دادیم و برگشتیم.( که اینم تو دلم موند...) شبم که رفتیم مهمونی و برگشتیم دیر وقت شد و همسری همین که سرشو گذاشت خوابش برد.( نه حرفی نه درد دلی نه هیچی) منم دلخور شدم و رفتم بخوابم یه فیلم گذاشتم واسه خودم که همسری بیدار شد و یه نیم ساعتی بیدار بود رفت یکم به شکمش رسید و اومد خوابید و منم اصلا بروی خودم نیاوردم... صبم که گله کردم از این که زود خوابید و نحرفیدیم که دلم آروم شه، فقط گفت چرا تو همیشه از خواب که پا میشی ناراحت و شاکی هستی... حالا 100 بار هم بهش گفتم که: باباااا من اگه شب ناراحت باشم و همونطور هم بخوابم و مسائل روزم واسم حل نشه، فرداش که معجزه نمیشه همه چی یادم بره... خب تو بپرس دردم چیه و بی اینکه عصبانی بشی فقط گوش کن.این عمل من عکس العمل کار توئه پس تو دیگه لازم نیست عکس العمل دیگه ای نشون بدی چون دیگه همینطور کش پیدا میکنه. خلاصه دیروز هم گذشت و باز هم غروب تصمیم گرفتیم بریم بیرون...آخ که چه پوسته کلفتی دارم من... که بازم همون آش شد و همون کاسه، سر اینکه همسری نمیخواست لباس تکراری بپوشه بد انقی کرد در صورتی که به من هیچ ربطی هم نداشت و تلخ شد و وقتی هم شاکی شدم ازش گفت از صبح این همه بهت محبت کردم حالا یه ذره این جوریمم تحمل کن. آخه یکی نیست بگه نه به اون شوریه شور نه به این بی نمکی... به خدا شاید من کمتر از اون عاطفی و با احساس باشم ولی یادم نمیاد بیشتر از اون توپیده باشم بهش و باهاش بلند حرف زده باشم. من معمولا دعوا رو شروع نمی کنم ولی الان تحمل و ظرفیتم واسه دعوا کم شده و زود عصبی میشم و کمتر سکوت میکنم دیگه بعد از سه سال و اندی...و گاهی با خودم میگم چه فایده که عاشقمه ولی انقدر راحت باهام بد حرف میزنه...من دلم کوچیکه اصلا تحمل داد ندارم چون از بابامم نشنیدم( الان حتما میگه مرده شور اون دلتو ببره...تو ننری نه دل کوچولو!!!) شب هم که اومدیم بازم جای جیک جیک و آروم کردنه دلامون همسری خوابش برد وقتی هم که بیدارش کردم نیم ساعت بعد باز دوباره خوابش برد همون موقشم فقط چشاشو باز نگه داشت مطمئنم مغزش خواب بود... به خدا منم خوابم میومد 6 هم باید پا میشدم بیام سر کار ولی دوس داشتم دلم آروم شه بعد بخوابم، نه با بغض... صبم که باز مثه برج زهرمار بیدار بیدار شدم دیرم شده بود...تند تند آماده شدم که برم، همسریم بیدار شد البته، دید که عصبانیم که کم دور و برم چرخید و منم اصلا اعصاب نداشتم واقعا و حتی نگاشم نکردم و بلاخره رفت و سر جاش دراز کشید منم فقط دم رفتنی رفتم یه سر بهش زدم و خدافظی کردم و اومدم... اومدم چه اومدی با کلی بغض... بغضمو خوردم و ساعت 8.5 بهش زنگ زدم و خیلی عادی حرف زدم که مثلا ناراحت نیستم، که همسری خودش پرسید صبح چرا ناراحت بودی گلم؟ منم اومدن درد و دل کنم که باز تبدیل به بحث شد رفت مشاوره ( ساعت 10:15 وقت داشت) و منم وایسادم تموم شه دوباره زنگیدم که بازم سر یه چیز مسخره بحث شد و من قطع کردم...دیگه نزنگیدم تا برم خونه...تا برسمم باید برم کلاس و شبم که همسری میره و تلفنیم که مطمئنم حرف زدن راه بجایی نمیبره و این مسئله باقی میمونه تا کی و کجا باز سر باز کنه... و منم پر از غصه نشتم تو اتاقم و به حال خودم دارم میگریم الان... که یهو زد به سرم برم بنویسم تو وبلاگ تا درس عبرتی باشه واسه آیندمون،تازه بلکم کسی خوند و باهام همدردی کرد یا نصیحتم کرد... واقعا خیلی بده این مسائل کوچیک از شیرینیه روزای باهم بودنمون که میتونست پر از عشق خالی باشه کم کرد، البته نمیگم که اصلا شیرین نبود ولی من یه اخلاق گندی دارم که اگه یه اخم ببینم دیگه دلم میشکنه... نه که خوبی ها رو نبینم ولی از ارزشش کم میشه واسم
اینو بعدا نوشتم : امروز حالم خیلی بهتره... باقیش تو ادامه مطلبه... راستی دیشبم بارسا ( بارسلونا) برد... خیلی حال کردم... مسی گل زد و پترو... ایول گووآردیولااا ( مگه نه پیشی خان... ادامه مطلب [ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٩ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی و گرسنگی شد. او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند . با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است ، برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد... سالها بعد...... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت، جمله ای به چشمش خورد: ”همه مخارج بیمارستان قبلا با یک لیوان شیر پرداخته شده است“. امضا دکتر هاروارد کلی
[ سهشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
کاش فردا را خدا بهتر کند، اشکه شادی گونه ام را تر کند، کاش فردا ها پر از امید بود، زندگیمان خالی از تردید بود، کاش شب را با خیالت طی کنم، تلخیه این گریه را کمتر کنم، کاش میشد فاصله را پاک کرد، چشم در آغوش تو نمناک کرد... دوستت دارم
اینم تو یکی از شبایی که تا پاسی از شب داشتیم به هم فکر میکردیم واسم فرستاد... [ سهشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
اینم تو یه روز پر مشغله که خسته و کوفته برگشتم اتاقمون (تو خوابگاه دانشگاه) و از خستگی یه سه ساعتی رو تختم بیهوش شده بودم
کاش این فاصله را خدا کوتاه کند ، تا که من هر روز با قدمهای برهنه ی عاشقم ، چون کودکان ده ساله بسوی تو بشتابم ، و تو را سخت در آغوش بگیرم ، و دستهایم را به دورت حلقه کنم ، و آسمان از های های خنده هامان چون صورت دخترکان از شادی سرخ شود ، و درختان برایمان دست به دعا بردارند و بر ما سایه افکنند ، و پرندگان آوازهای شاد در گوشمان بخوانند... دوستت دارم تا همیشه ... آخ که چه ذوقی کردم اون روز... خدایا شکرت که همسریم اینقد با ذوقه... الهی که فداش شم... منم دوست دارم گلکم... [ سهشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
این اولین شعر یا متنی بود که همسری جونم واسم نوشت(حدود 3 سال پیش)، دلیلشم این بود که من رفته بودم مهمونی و اون یهو دلش گرفته بود و دلتنگ شده بود و چون نخواسته بود منو از مهمونی بندازه فقط این sms رو واسم زد: کجا رفتی، باز پیشیت موند و تنهاییش موند با حوض بی ماهیش یه قلب سرد و بی آتیش ولی روشن به فرداها که باشد با تو بیش از پیش... خداییش خیلی کیف کردم. همه قبیله ی من عالمان دین بودند، مرا معلم عشق تو شاعری آموخت... [ سهشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
می ترسم و به خدا فکر می کنم به آنچه از مهربانی اش خوانده وشنیده و دیده ام احساس تنهایی می کنم و به خدا فکر می کنم به حضورش،به همراهیش خطا می کنم و به خدا فکر می کنم به خطا پوشی اش،به قهرش،به خشمش فراموش می کنم و عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند خجالت میکشم از مهربانیش،حضورش از خطاپوشی و قهرش و دوست داشتنش. می ترسم و به خودم فکر می کنم به خودمان به دیروزو امروز و فردایمان به خشونت ها و تندی ها و مهربانی ها و نرمشهای زندگی مان فکر می کنم چقدر می توانیم در مهربانی و خطاپوشی و نرمش و گذشت و دوست داشتن خداگونه باشیم. چقدر می توانیم از فضاهایی که ظرفیت خشونت و تندی دارند فضاهایی برای مهربانی و گفت و گو بیافرینیم چقدر لحظه های قهر و تنهایی و رویارویی را به لحظه های گذشت و همراهی تبدیل می کنیم چقدر.............؟! [ سهشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٤ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
ای دریـــغ از مـا اگـــــر کــامــــی نگیــریـــــــم از بـهــــــــــار ....
دوستای خوبم سلام... سال جدید رو بهتون تبریک میگم...امیدوارم امسال سالی قشنگ و پر از موفقیت و عشق باشه واسه ی همتون امروز اومدم که اولین آپم رو تو سال 89 بذارم. امسال واسه ما خیلی خوب شروع شد چون بلاخره منو همسری لحظه سال تحویل پیشه هم بودیم، کناره هم بودیم، اولین نگاهمون تو سال جدید به چشم همدیگه بود که افتاد،خیلی خوشحال بودیم خدایا شکرت که بلاخره ما رو بهم رسوندی و آرزوی سر سال تحویلمون رو برآورده کردی.خیلی دوست دارم خدای مهربون امسال دیگه همسری حضوری واسم حافظ باز کرد و اولین فال رو واسه من گرفت. این کلیات مطلب بود حالا اگه خواستید از جزییات بدونید برید ادامه مطلب رو یه نگاهی بندازید.
ادامه مطلب [ دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳۳ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |