|
||| زنـــدگانی سیبیستــــــــــ |||
ღ در این مکان لبخند الزامیست!! آسمان همیشه ابری نیست!! ღ
|
دوستای گلم سال نوتون مبارک . . . سالی زیبا و پر از خیر و برکت و تندرستی واسه شما و عزیزانتون آرزو میکنم . . . الان بیشتر از این فرصت نیست، آخه با همسری عازم دیار ایشونیم، سال تحویل خونه ی اونام . . . فقط گفتم بی معرفتی نشه و تبریکو بگم که یوقت اگه نتونستم پست بذارم بی تبریک نباشه وبم. . . بازم سال نوتون مبـــــــــــــــــــــــــــــارک [ شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٩ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چه خوبه آدم همیشه یارش کنارش باشه به هر جا چشم میندازه دلبرش اونجا باشه چه خوبه از لب اون... واقعا که راست گفته، این چند وقت منو بنرم خیلی از هم دور بودیم حالا که اومدم پیشش اصلا دلم نمیخواد یه لحظه ازش جدا شم هر جا میره میرم دنبالش، آویزونشم واقعا گاهی هم لجش در میاد بس که میچسبم بهش ولی من دلم نمیاد از کنارش برم این جور وقتا آدم احساس می کنه عشق همین دو خط شعر بالاست به همین سادگی نه اون حرفای خفن عرفای قرن نمیدونم چندم هجری خیلی دوست دارم بنر جونم . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جوجو نوشت : به به میبینم که آقای همسری خان مطلب گذاشتن... میسی عزیزم * نکته : همسری جان جدیدا به من میگن بنر ، بنرو که یادتونه، اون سنجاب کوچولوئه لپ گلی که زنگوله داشتو جلیقه تنش بود... تازه میخواد واسم زنگوله و جلیقم بخره...
خب حالا بگم اندر حکایت این چند وقت : بنده تغییر شغل دادم و فعلا در جای جدید مشغول به کارم و سرم شلوغه خفن، دستی دستی خودمو درگیر کردم، وقت ندارم سرمو بخوارونم، چه رسد به نت، خونم که میرم خستم و طبق روال قبل که وقتی خونم به هیچی جز حمع خونواده و دوستان و استراحت نمیپردازم، عمل میکنم و در نتیجه نت هم خیلی کم میام...
همسری از یکشنیه گذشته اومد خونمون و تا جمعه پیشم بود، تو این روزا همش بیرون بودیمو خریدای عیدمون رو انجام دادیم، عصرا از سر کار برمیگشتمو ساعتای 6 میزدیم بیرون تا 10 یا 11 شب، یه شب با مامی و خواهری رفتیم، یه شب با خواهری، یه شب با دختر خاله و الباقی هم تنها، حتی جمعه صبح هم رفتیم
دوشنبه عصر که از سر کار برگشتم، همسریم قربونش بشم، بهم کادو داد واسه روز عشق، یه عروسک سنجاب عصر یخبندان که فندقشم بغلشه و یه عطر، که عکساشم میذارم، منم یه عطر بهش هدیه دادم که البته چون دیر اومده جریمش کردم و گفتم این عیدیته
خلاصه همش اینگونه گذشت و روزهای پر عشق و پر خریدیرو داشتیم، مردیم بس که تو بازار بودیم، تا خود امروز پا درد داشتم هنوز... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * در ضمن دیروزم تولد وبلاگم بود و وبلاگم یک ساله شد . . . Happy Birthday dear weblog ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** بازم ببخشید که نمیرسم بهتون سر بزنم یا جواب کامنتاتونو بدم، به یاد همتون هستمو دوستون دارم دوست جونا... *** نیلوفر جون و بهار جونم میسی از ابراز دلتنگیتون... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** اینم عکس عطرامون از نت (جالب اینجاست که جفتمون از عطرای یه کمپانی خرید کردیم
[ یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٠ ب.ظ ] [ همسری ]
[ نظرات () ]
این روزا سرم خیلی شلوغه، شاید در مجموع نیم ساعت اومده باشم نت... سر کار که اصلا فرصت نمیشه، خونم که میام حوصله ی دوباره پشت سیستم نشستن رو ندارم، به کارای روزمره میرسم... حالم خوبه خوبه، نگرانم نشید یه وقت
همسری رو هم از اون دفعه ی آخری که نوشتم یهویی اومد، دیگه ندیدم، نامرد نه ولنتاین اومد نه سپندارمذگان، اونم سرش شلوغه... خلاصه اینکه فکر نکنیداز بی معرفتی بهتون سر نمیزنم دوست جونیا... امیدوارم همتون شاد و خرم و تندرست باشید و اوضاع زندگی به کامتون، و چرخ زمونه و کاینات بر اساس خواسته هاتون در حرکت باشن...
فعلا تا چند وقت از زوزانه نوشتن خبری نیست، اگه اتفاق خاصی افتاد حتما سر فرصت یه جا میام همشو ثبت میکنم...
امضا جوجو [ سهشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳٠ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |