|
||| زنـــدگانی سیبیستــــــــــ |||
ღ در این مکان لبخند الزامیست!! آسمان همیشه ابری نیست!! ღ
|
یه تبریک کلی بابایی ام که با نو شدن سال شمسی دنیا اومدی...
مامان گلیه خوشگلم که روز انرِژیه هسته ای دنیا اومدی...
وخواهریه کوچولو و نمکیه خودم که امروز یعنی روز ارتش دنیا اومدی و به قول خودت همه ی ارتشیا تو سراسر کشور واست پا میکوبن
تولدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک
امیدوارم سالهای سال تولداتونو دور هم جشن بگیریمو شاد و سلامت باشید... دوستون دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدا نوشت : خدای خوب و مهربون،شادی رو تو همه ی خونه ها مهمون کن... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری نوشت : همسری جونم تولد شمام که همراه با سال نوی میلادیه مبارک... (اینم واسه اینکه دلت نسوزه [ دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۳ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دارم فکر میکنم واقعا چرا من و تو از بعد تاهل سفر دو نفره نرفتیم...
دارم فکر میکنم واقعا چرا حتی یه خلوت دو نفره نداشتیم...
دارم فکر میکنم واقعا چرا پیش نیومده دوتایی تنها بریم بیرون و همیشه به پیشنهاد خودمون و بیشتر تو همراه داشتیم (البته غیر از موبایلامون)
دارم فکر میکنم واقعا چراماکسیمم یه نصفه روز باهم تنها بودیم...
دارم فکر میکنم چرا فقط تونستیم از بین این همه فیلمی که باهم دیدیم 3 تاشو تا آخر ببینیم، یا من خوابم برد یا تو ، یا اینکه ته فیلم مشکل داشت و نتونستیم ببینیم!! البته از اون 3 تا دوتاشو تو روز دیدیم، در نتیجه میشه گفت هرچی فیلم تو شب گذاشتیم پاش خوابیدیم...
دارم فکر میکنم چرا تا حالا انگشت شمار غذای بیرون خوردیم که همشم با هیات همراه بوده...
دارم فکر میکنم چرا تو جمع تو سر و کله ی هم میزنیمو کل کل داریم... همه میگن انگار دوستین تا زن و شوهر
دارم فکر میکنم چرا سلایق غذاییمون اینقد متفاوته... من سینه مرغ دوس دارم تو هرجاش غیر سینه، من گوشت لخم لخم دوس دارم حتی پوست روی گوشتم ور میدارم و تو دلت واسه چربی گوشت ضعف میره...
دارم فکر میکنم چرا من فیلم ترسناک دوس دارم و تو نه...
دارم فکر میکنم چرا من عاشق پیاده روی آخر شب و اول صبح دونفره ام و تو عاشق خواب!!
دارم فکر میکنم چرا من مگه بمیرم دارو بخورم و تو مثه نقل و نبات قرص میخوری
دارم فکر مکینم چرا جفتمون عشق کارتونیم...
دارم فکر میکنم چرا اینقد به فکر کاریم؟
دارم فکر میکنم چرا شما دیگه واسم شعر نمیگی؟؟ آیا به همون دلیله که من دیگه آلبالو پلو نمیپزونم واست؟؟
دارم فکر میکنم کادوهای تولدم و روز زن و سالگرد عقدمون که فاصله هاشون تصادفا امسال تقریبا ده روز ده روزه چی میتونه باشه؟؟
دارم فکر میکنم چه باحالیما ما کلا...
دارم فکر میکنم واقعا چرا این پستو گذاشتم، چرت بود آیا ؟؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدا نوشت : خداجونم، خدای خوب و مهربونم واسه همه عاقبت بخیری برسون و سفرهای دونفره (مارو هم بیار جز همه... پیشاپیش کمال تشکر را دارم خدا جون) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری نوشت : دوستت دارم اندازه قد موهات... (آخه نه که کله ات رو تراشیدی، الان قدش خیلی بلنده ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و اما جوابای همسری به ترتیب : 1پول نداشتیم یا مرخصی نداشتی [ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٩ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
بلافاصله بعد از آخرین پستم شام خوردیمو با همسری راه افتادیم به سمت ترمینال، تو آژانس یهو یادم میاد دوربینو جا گذاشتم. بس که همسری و حواهری موقع جمع کردن وسیله ها تمرکزمو بهم زدن با شیطنت، من نفهمیدم چی گذاشتم تو چمدونم. . . البته در کل یه اصلی تو خونه ی ما وجود داره که هر چی خراب میشه یا هر اشتباهی که صورت میگیره یا تقصیره خواهریه یا همسری، و در مواقعی هم که منو همسری باشیمو خواهری نباشه همش تقصیره همسری و اگه فقط خواهری باشه همش تقصیره خواهری
کله ی سحر 29 اسفند رسیدیم خونه همسری اینا تو شمال، مامان همسری یه صبونه مفصل با آب پرتقال تازه واسمون آماده کرد، خودیمو، رفتیم سوییت اونوری یکم استراحت کردیم تا طرفای ظهر، یه دوش گرفتیمو زدیم بیرون، وسایل 7 سینو تهیه کردیمو به چندتا از دوستای همسری اینا که مغازه داشتنو تا حالا هم منو ندیده بودن سر زدیم، همش میگفتن چه عجب ما این عروس خانومی رو که هیشکی اونو ندیدو دیدیم. . .
شبش تولد خواهر شوهری بود خونه ی مادر شوهر خواهر شوهری دعوت بودیم، اومدیم آماده شدیمو رفتیم مهمونی، تا ساعتای 5/12 اونجا بودیم، وقتی برگشتیم 7 سینو چیدیمو نشستیم تا سال تحویل، مامان همسری آخراش خوابش برد و همسری تو چرت بود که یهو من صدای تی وی رو زیاد کردمو " آغاز سال 1390 هجری شمسی "
تا ساعت 6 صبح داشتم به مامی اینا میزنگیدم، همسری خوابش برد و یکمم از دست هم دلخور شدیم، تا صبح که باز خوب شد حالمون، صبونه رو زدیمو رفتیم تله کابین، شهر بازی هم رفتیم که بسته بود و برادران چینی مشغول کار روی وسیله ها بودن، من اول فکر کردم کارگرای کشور دوست و همسایه هستن که دارن کار میکنن، خلاصه ازشون اجازه گرفتیم، رو اونا که نذاشت برم ولی یکی دیگشون مهربونتر بود و گذاشت روی وسیله ای که اون روش کار میکرد عکس بندازیم، تازشم خودشم باهامون عکس انداخت. . . دورامونو زدیمو رفتیم سمت فروشگاهش، که متاسفانه بسته بود، همونجا نشستیم روی یه نیمکت یکمم حرفیدیم، عکس انداختیمو بعدشم رفتیم هتل رامسر اونجام کلی دور زدیمو عکس انداختیم، اومدیم ناهارو زدیم به بدن، و بعدشم یه استراحتو رفتیم متل قو ویلایی که خاله های همسر اونجا بودن، تا شب اونجا بودیم، قرار بود شب بریم خونه ی خواهر همسری که همونجا موندگار شدیم، خواهرای همسری و مامانش اینام فرداش اومدن اونجا، ناهارو زدیمو پیش بسوی دیار ما.
مستقیم رفتیم خونه ی خاله اینا، تولد ملینا بود ، بعدشم که رفتیم خونه همش مهمون بازی بود، همسری هم تا 6 فرودین پیشم بود، شنبه شب اون رفت و منم از فرداش اومدم سر کار... تاروز 5 شنبه که باز همسری اومد پیشم و یه روزخیلی نحس بود، هم همسری تو راه تصادف کرد ماشینش و هم من روز پر کار تو شرکت داشتمو رو هر کاری دست میذاشستم گره میخورد، بعدشم که برگشتم همسری دلخور از اینکه دیر رفتم خونه ناراحتی کرد و منم چون خسته بودم کارمون به بحث کشید و یه بحث بد داشتیم که هی بدتر شد، ولی خدا روشکر مثله همیشه زودی آروم شدیمو تو 1 ساعت حل و فصل شد. بعدشم همسری جون غذا واسم گرم کرد، باهم خوردیمو شاد و تپل رفتیم خونه ی مادربزرگه سر راه هم خریدای 13 بدر رو انجام دادیم و یه 13 بدر خیلی توپو پر از بخور بخور و شیطونی رو هم روز شنبه با هم تجربه کردیم. (اولین 13 بدری که با هم گذروندیم همسری هم دیروز صبح برگشتو تعطیلات نوروز 90 هم اینگونه گذشت. . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * خدا جونم شکرت واسه همه ی لحظه های شیرین زندگیم . . . ** همسری جونم که الان کله ات رو با نمره 14 تراشیدی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اندر حواشی 13 به در : گفتم که خرید گوشت واسه کباب رو ما انجام دادیم، که بعد از معطلی فراوان بابایی و همسری در صفوف فروشگاهی که گوشتش حرف نداره و همیشه صف میشه جلوی همه ی غرفه هاش، گوشت خریداری شد... حالا با کیا قراره بریم 13 بدر؟؟ با 3 تا خاله ها و دایی بزرگه، دایی کوچیکه هم رفت دیار زنجان!!
و اما خوورد کردن گوشتا : بابایی و همسری پرداخت کردن کبابا (زدن پیاز و ادویه و ...) : همسری، طفلک میگفت احساس میکنم دیگه از تو پوستم بوی پیاز و گوشت میزنه بیرون... به سیخ کشیدن کبابا : بابایی و شوهر خاله، بابا و اون یکی شوهر خاله، بابا و اون یکی دیگه شوهر خاله و همسری... پزیدن : بابا و همسری خوردن : همه کار گروهی یعنی این!!!! [ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |