|
||| زنـــدگانی سیبیستــــــــــ |||
ღ در این مکان لبخند الزامیست!! آسمان همیشه ابری نیست!! ღ
|
منم به نوبه ی خودم از سال 90 خداحافظی میکنم و واسه ی همه ی هموطنام آرزوی سالی پر از نیکویی و شادابی و سلامتی دارم. امیدوارم به همه ی چیزایی که لایقش هستن برسن.
و اما سال 90 برای من یک سال معمولی بود. سالی که کمتر روز خوش و خاطره انگیز توش داشتم. نه من باهاش خوب تا کردم و نه اون. حس خوبی دارم که داره تموم میشه، با این امید که سال خوبی در انتظارم باشه. تو سال 91 ایشاا.. به امید خدا عروسیمون برگزار میشه. امیدوارم هیچ زوجی بی دلیل و به خاطر مسائل کوچیک نامزد نمونن و از هم دور نمونن. دوران نامزدیه ما اصلا دوران خوبی نبود! نامزدی و راه دور خیلی خیلی بدتر از اون چیزیه که فکرشو کنید! دل هردوتامون رو زد بس که اذیت شدیم! امیدوارم بعدش خوشی باشه و شادی.
و اون لیست طلایی واسه سال 91 که دوست دارم انجامش بدم : - سلامتیه همه ی اعضای خانواده ام و همه ی کسانی که دوسشون دارم. - یه چند تا مسافرت خوب و تپل به کاشان و شیراز و تبریز که دلم خیلی واسشون تنگ شده. - رفتن به شهر دانشجوییم به بهونه ی گرفتن مدرکم بعد از 4 سال و تجدید خاطرات. - شروع یک زندگی مشترک آروم و عاشقونه و بدون دغدغه و بدون استرس و نگرانی. - خرید ماشین و یه خونه ی نقلی. - ادامه تحصیل. - به علاوه ی تحقق بخشیدن به یک سری چیزای ریز و درشتی که تو فکرمه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * سال خوبی رو واسه تک تکتون آرزو میکنم و دعا میکنم : سارا زودتر با امین خان برن سر خونه زندگیشون. /خاله باران تو خونه ی جدید شاد و آروم باشه. / بهار خوشبخت تر باشه. /دوری های آلوچه و عسل بانو تموم شه. / سارا (ساحل آرامش) خاله ی خوبی باشه. / سمانه خوشبخت و عاشق باشه. / شیما لباش همیشه خندون باشه. / نیلوفر خونه دار شه و از شر صاحبخونه اش راحت شه. (الان تو وبش خوندم مامان بزرگش بد حالن. امیدوارم حال ایشون بهتر شه) / غزل کنجد جونش رو به سلامتی دنیا بیاره. / المیرا و خرزنه و آلما و خانوم دوری و تی تی و همه و همه هم به همه ی چیزای خوبی که میخوان برسن. ** عید همگی مبارک. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مامان بزرگم طفلک قبل از عید از روی چهارپایه افتاد. دفعه اولی که رفت دکتر گفت فقط کوفته شده بدنت. ولی دفعه ی بعد که رفت گفت مهره هات شکسته! خیلی درد میکشه! دلم خونه واسش ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * دیشب واسه اولین بار قطاب پزوندم چه قطابی ** اینام پفکی هایی که هفته ی پیش پزوندم! گردویی و نارگیلی *** اینم تصویر هوای امروز اینجا ، مطمئنن با شال و کلاه باید بریم عید دیدنی!! بازم صبح که بیدار شدیم غافلگیر شدیم. به قول عموم که صبح سر کوچه بهم گفت دیشب که صدای بارون قطع شد گفتم برف داره میاد حتما. [ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چهارشنبهسوری یکی از جشنهای ایرانی است که در شب آخرین چهارشنبهٔ سال (سهشنبه شب) برگزار میشود.
در شاهنامهٔ فردوسی اشارههایی درباره بزم چهارشنبهای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشاندهندهٔ کهن بودن این جشن است. مراسم سنّتی مربوط به این جشن ملی، از دیرباز در فرهنگ سنّتی مردمان ایران زنده نگاه داشته شدهاست. واژهٔ «چهارشنبهسوری» از دو واژه چهارشنبه که نام یکی از روزهای هفتهاست و سوری که به معنی سرخ است ساخته شدهاست. آتش بزرگی تا صبح زود و برآمدن خورشید روشن نگه داشته میشود. که این آتش معمولا در بعد از ظهر زمانی که مردم آتش روشن میکنند و از آن میپرند آغاز میشود و در زمان پریدن میخوانند: «زردی من از تو، سرخی تو از من» در واقع این جمله نشانگر یک تطهیر و پاکسازی مذهبی است که واژه «سوری» به معنی «سرخ» به آن اشاره دارد. به بیان دیگر شما خواهان آن هستید که آتش تمام رنگ پریدیگی و زردی، بیماری و مشکلات شما را بگیرد و بجای آن سرخی و گرمی و نیرو به شما بدهد. چهارشنبهسوری جشنی نیست که وابسته به دین یا قومیت افراد باشد و در میان بیشتر ایرانیان رواج دارد. منبع : ویکی پدیا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * سوختن غصه هاتون تو آتیش آرزومه. چهارشنبه سوری به همه تون خوش بگذره. [ سهشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٦ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دیشب دوباره برف اومد. تهران که بودم هوا خوب بود! من اونجا گرمم میشد حتی! با یه مانتو هم که میرفتم بیرون گرمم بود! ساعت 6 صبح شنبه رسیدم خونه! هوا بس ناجوانمردانه سرد بود! ساعت 7 که داشتم میرفتم سر کار رگبار میومد خفن! ساعت 9 هوای سرد به بارون فشار آورد و تبدیل به برف شد! ظهر دوباره آفتاب بود و از غروب طوفان شروع شد! دست آخرم بارون! و امروز صبحم که بیدار شدیم برف زمینو پوشونده بود! الان اون برفا داره آب میشه و آفتابه! ولی خیلی سرده! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تهران خوب بود! مختصر و مفید. روزی که رسیدیم تا از تهرانپارس بریم سمت غرب ساعت شد 8 ، تا 10 استراحت کردیمو، نزدیکای 11 با خواهری رفتیم خرید! تا ساعت 3 کلی چیز میز خریدیم! زن عمو و دختر عمو و دختر عمه رو هم دیدیم تو همون پاساژی که بودیم! با هم دور میزدیمو خرید میکردیم! ساعت 3 از هم جدا شدیمو ما رفتیم خونه ی دایی! ناهار خوردیمو در حال دیدن فیلم و حرف زدن خوابم برد. ساعت 5 پا شدم، ساعتای 7 با خواهری و دختر دایی رفتیم سمت آریا شهر هم یه دوری بزنیم هم یه کم جینگیلای ریز ریز بخریم. ساعتای 11 دیگه برگشتیم. تا 2 دور هم گپ میزدیم، که من دیگه از فرط خواب داشتم میمردم، رفتم خوابیدمو صبح زودم پا شدم با دوستم هماهنگ کردیمو 7:45 سر کلاس بودیم. ساعت 5 که کلاس تموم شد بچه ها زنگ زدن که زود بیا مارو ببر تیراژه! منم که پایه! به جای استراحت رفتمو یه دوش گرفتمو رفتیم. مستقیم هم رفتیم طبقه ی آخر و حالی به حولی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * وبلاگ منم دوساله شد. و به پیشواز بهار میرود. [ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٩ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
یهویی دلم خواست بیام اینجا و اینا رو بنویسم : مامان و بابای گلم خیلی دوستون دارم، عاشقتونم، ببخشید که خیلی وقتا دختر خوبی نیستم واستون. خدا بهتون عمر با عزت بده و سایه تونو رو سرم حفظ کنه چون شما بهترینید. هر وقت دلم میگیره تنها فکر کردن به شما و دیدن چهره های مهربون و پاکتون دلمو آروم میکنه. حرفای آرومو پر مهر و بی ریاتون. چون که شما پدر و مادرا تنها کسانی هستید تو دنیا که بچه هاتونو بی دریغ اونم واسه ی خودشون دوست دارید. دوستون دارم.
خدایا همه ی پدر و مادرای مهربون رو در پناه خودت حفظ کن. خدایا بهمون شعوری بده که قدر پدر مادرامونو بدونیم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * قسمتی از نامه ی پیمان معادی به اصغر فرهادی که در واقع حرفهای آقای فرهادی بوده در یک مصاحبه : " حرف دیگرت که باز به تشویق حاضران آن جلسه انجامید، همان بود که گفتی تفاوتهای مردمان نقاط مختلف دنیا بسیار کمتر از شباهتهایشان است، اما به نفع سیا*ست است که تفاوتها و فاصلهها را بیشتر جلوه دهد و بر آنها تاکید کند. " ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** امروز سالگرد روزیه که جناب همسری بهم گفت که میخواد تا ابد با من بمونه! طفلک مدتها تلاش کرد که این حرفارو بهم بگه، به قول خودش من به روی خودم نیاوردم، ولی بلاخره طاقت نیاورد و حرفاشو تو یه اس ام اس بهم زد. پشت سرش هم زنگ زد بهم و کلی حرف زد اون شب واسم. الان از اون روز 5 سال میگذره. کلا از ولنتاین سال 85 که تو اون روز واسه ی اولین بار بهم گفت دوسم داره تا روزی مثه امروز خودشو کشت تا اون حرفارو بزنه. چقدر هم ساده و دوست داشتنی حرف زد باهم. تک تک حرفاش یادمه. گرچه خودش یادش نمونده. چقدر خوب بلد بودی قشنگ حرف بزنی ناقلا. منم که حساس. [ سهشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٤ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
اینروزا نمیدونم چرا همه اش خسته ام! شدم مثه اون پیر مرده تو سریال نوروزی! تا وقتی بیرونم خوبما، سر کارم خوبم! حتی وقتی هم میرم خونه کلی انرژی دارم برم بیرون کلی هم بگردمو راه برم! ولی اگه قرار باشه خونه بمونم خسته ام!! خودمم نمیدونم چمه!!
خب بگم از روز انتخـ*ابات که بنده پای صنـ*دوق بودم، هر کاری هم کردم که بی تفاوت باشم نشد! اینکه دیدم اینهمه همه جا تبلیغه که نرید خداییش خیلی زورم اومد!! مسائل مملکته من به خودم مربوطه! نه به کس دیگه! رفتم واسه کشورم! واسه نمایـ*نده ی خوبی که دوس داشتم بره که رای هم آورد شکر خدا! از نمایـ*نده های این دوره ی استانمون که انتخاب شدن راضی هستم در کل! به جز یه بنده خدا...
آدم سیـ*اسی ای نیستم و به شدت از این معقوله و بحث در موردش بیزارم!! ولی به شدت وطنم رو دوست دارم! یعنی خیلییی! نمیدونم خودمم گاهی واسم سواله که چرا وقتی سرودی از ایران میشنوم ناخوداگاه اشک تو چشام جمع میشه جدیدا! شاید واسه اینکه میبینم چقدر عموم مردم ما خوبن و دلم میسوزه که اینقدر بلا سرشون میارن! اینکه مملـکتم گناه داره! با دیدن رایای سفیدی که میگفتن ما فقط به عشق ایران اومدیم هم اشک تو چشام جمع میشد! اونایی که به خاطر ایران و نه به خاطر شخص و جنابی اومدن!! اسم مملکتم رو هم خیلی دوس دارم! خیلییی!
این که میدیدم از همه قشر اونجا بودن، کلی هم عکس انداختم از بچه ها، سالمندا و آدمهای خاص! اینکه یکی ساعت 10 شب اومد و گفت یه جمله ای تو تی وی شنیدم که خونم به جوش اومد و اومدم که منم باشم! که بفهمن اونا حق ندارن واسه ی من تصمیم بگیرن!! که برم یا نرم!! رو برگه اش هم نوشت ایران!! البته شاید من خیلی احساساتی شدم! ولی خلاصه خودم دوست داشتم اینارو بنویسم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ انتـ*خابات تو استان ما خیلی پر شور بود، از تبلیغات بگیر تا حضور مردم! روزای تبلیغات که خیلی خوب بود، تو راه باشگاه تا خونه که همیشه پیاده میایم خیلی شلوغ و پرشور بود! آهنگایی که دوس داشتم! اشتیاق مردم! واقعا از ته قلبم دعا میکنم مردم ما به حقشون برسن و اونچیزی که شایسته ی یه ایرونیه واقعیه نصیبشون بشه! همش هم با دیدن مردم یاد حرف اون آقایی میافتادیم که گفت میخوام روز انتخـ*ابات این انگشت جوهریم بره تو چشم اوبا*ما! خواهری هم از همه بادکنک میگرفت با اون هیکلش!! میگفت من کوچولوی این جمعم به منم بادکنک بدین!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * و اما اینم یه عکس ویژه : 1 ** اونروز کارگر خونه ی عمو اینا اینا رو دار زده بود : 1 *** موهامم رنگ کردم یک رنگ زیبا و دخترونه! **** دیگه اینکه اونروز یه 100 تومنی شامپو و کرم و ماسک مو و اینا خریدم! اینام خیلی گرون شدنا! بسیار دوسشون دارم، خیلی حس خوبی بهم میدن! کلا همچ کدومشون از اون برندایی که قبلا میخریدم نیستن! اینم یه تنوعه دیگه! و به دنبالش حسای خوب! [ یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
اطلاعیه : عنوان وبلاگمو عوض کردم! نمیدونم خوبه یا نه، کلا انتخاب عنوان همیشه کار سختیه! یادمه دفعه اول هم کلی فکر کردم و آخر به خاطر همین بی عنوانی مدتها وبلاگو نمیساختم، خلاصه یه روز که این شعرو گوش میدادم اومدمو زودی اونو گذاشتم با این هدف که وقتی عنوانی به ذهنم رسید عوضش کنم، که هنوز قسمت نشده انگار! نسبت به این عنوان هم چون جدیده هنوز حس خاصی ندارم، نظرات شما میتونه در موندن یا تغییر کردن این عنوان جدید نقش داشته باشه!
* هر وقت تصویب شد میتونیم لینکم رو هم اگه دوست داشتید عوض کنید. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منی که کلی ذوق خرید دارم همیشه مخصوصا خرید عید بس که سر قیمتای کاذب سرخورده شدم حس و حالم رفته، دیروز با مامی قرار بود بریم بازار یه دوری بزنیم، از روی بی میلی اینقدر دست دست کردیم که آخرم دیر شد و گفتیم بی خیال! از اول هم حسش نبود!
چند شب پیش رفتیم بیرون، چندتا پارچه خریدیم بردیم واسه خیاط، چقدر مینالید مغازه داره، قیمتاش هم تقریبا دو برابر شده بود!!! خلاصه که تو این وانفسا باید تو فکر چندتا لباس باشیم که عروسی ها در راهه. لباسای آماده که همه یه چیزشون میشه! چرا همچینن آخه!!! من تا پارسال اصلا لباس نمیدوختم! ولیییی....
اول که عروسی پسر عمو که هفته آخر قبل عیده ایشاا..، بعدم عروسیه نوه ی عمه ام. فعلا همین دوتا مهم هستن. یه جشن هم قرار بود داییم اینا بگیرن واسه عید اول عروسشون که البته نمیدونم حالا که یکی از فامیلای مادر بزرگم فوت کرد میگیرن یا نه؟ بعد هم عروسی پسر دوست مامانم که خواهر زن داییمه. حالا تاریخ دقیق هیچ کدومشونو نمیدونم ولی بلاخره باید از الان به فکر باشیم چون خیاطی ها خیلی شلوغه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** یه دوره ای ثبت نام کردم که یکی از استادای دانشگاهم برگزار کننده ی اونه، و یک روزش 12 اسفنده و یکیش 19 اسفند! فکر نمیکنن ماها چه جوری میخوایم دو هفته پشت سر هم بیایم تهران! ولی چون خیلی دوست داشتم شرکت کنم ثبت نام کردم و صحبت کردم که از این دو روز یک روزش رو برم و مطالب اون روز رو که نمیرم واسم میل کنن، مکانش هم دانشگاه تربیت مدرسه، اونوقت کجاس دقیقا؟؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** یادآوریه خاله باران باعث شد به یادم بیاد که دیشب ایرانی ها گل کاشتن! یادم اومد که اینجا نگفتم، یادم اومد که تبریک بگم به شما دوستای خوب و به همه ی مردم خوب کشورم این افتخار بزرگ رو. خیلی ممنونم آقای فرهادی. ممنونم ممنونم که واقعا هر بار توی صحبتاتون اونقدر غرور بهم میدید اونقدر زیبا حرف میزنید که کم لطفیه اگه اشکی تو چشام جمع نشه! درود بر شما و درود بر اون ملتی که شما اینقدر زیبا ازشون حرف زدید. اینم لینک صحبتاشون، حتما برید بخونید و به خودتون ببالید و قدر خودتونو بدونید. [ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
در راستای جهاز خرون! یخچالم رو 400 تومن گرونتر از روز اول! یعنی از روزی که گفتم واسم سیلور بیاره تا روزی که بخرم! توجه اینکه این فاصله 8 روز بود و همینکه ما رفتیم که بخریم دیروزش زد و شرکت نرخارو برد بالا! شانس قسمت یا هرچی که میخواد باشه! پدر و مادر من چه گناهی کردن آخه؟؟؟!!!!!!!! گازم رو یک مدل پایینتر از مدل دلخواهم رو 100 تومن گرونتر از مدل دلخواهم خریدم! ماشین لباسشویی رو هم 100 تومن بیشتر! جارو برقی رو هم 70 تومن بیشتر! و ماکروویو رو هم 80 تومن گرونتر! خدا باعث و بانیشو لعنت کنه که مردم دارن له میشن!!! اینا هم آلات قتاله ی خونه ی آینده : 1 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * با همسری قهرم ، اصلا هم دوسش ندارم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** عاشق این عکسه ام ، یاده خواهر پینگو میافتم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چند روز پیش هم اینو پختم ، کم پختم ترسیدم بد شه، خیلی خوشمزه ست، من کلا عاشق این شیرینی خشکای ریزم. دوست دارم بازم درست کنم! ولی خیلی وقتگیر بود واقعا! منم تازه ساعت 9:30 شب تصمیم گرفتم برم درستش کنم، تا خنک بشه و بچینم تو ظرف و بذارم تو یخچال ساعت شد 1 ، صبحم هاپولی شد! [ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |