||| زنـــدگانی سیبیستــــــــــ |||
ღ در این مکان لبخند الزامیست!! آسمان همیشه ابری نیست!! ღ 
قالب وبلاگ

گلوم درد میکنه چند روزه در حد لالیگا، از دیروز تا همین الان که چهارتخم درست کردم و منتظرم یکم خنک شه که بخورم، 5 لیوان 4 تخم خوردم، به علاوه ی 4 لیوان آبلیمو و عسل، خلاصه که گلو دردم بهتره، ولی انگار این گلو درد مرحله ی اولیه ی یک ویروس نامرده جدیده، که الان فین فینم هم به راهه، صدام داغون شده،  چشام میسوزه و ...

 

امروز یک کار مهم داشتم، چون گفته بودن بین دوم تا پنجم دی ماه جلسه داریم و باید گزارشامو آماده میکردم، و امروز فهمیدم که تا 10 دی ماه وقت داریم و ...

گفتم میامو انجام میدم کارمو میرم که اگه جلسه شنبه بود کارام آماده باشه، پس در نتیجه حالا که اومدم سر کار یکم کارامو جلو میندازمو زودتر میرم، میرم که برم دکتر که از دست نرم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* یک عدد همسری الان در اتاق بنده در خواب ناز به سر میبره، دیشب ساعت 1 شب رسید...

** همسری واسم یک جفت بوت خوشگل خریده...

*** قهوه تلخ جدید بانمکه، البته الان غیر مجاز پخش شده و کیفیتش زیاد بالا نیست، منتظر اصلشم که برمو بخرم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

**** یلداتون مبارک... مژه امیدوارم به همه خوش بگذره.

[ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

یکی از تیکرای وبلاگم چند روز پیش نشون میداد 5 سال و 5 ماه، بهت میگم 5 سال و 5 ماه چیه؟؟

میگی، روزایی که میگذره از فینال جام جهانی، از مرحله آغازین جام زندگی...

 

* دوست دارم ، دلم واست تنگیده، دیوونتم روانی... بغل

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرویسی که ازش اندازه 18 نفر ورداشتم واسه مهمونای آینده :  1       2

** چطوره؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*** به شدت خریدامو دوست دارم و روزی چند بار هی نگاش میکنم هی ذوق میکنم، (بی جنبه خودتی نیشخند) ، امیدوارم زندگی آینده ام رو هم اینقد دوست داشته باشم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

**** یه دنیا ممنون مامان جونی که دست رو هرچی میذارم کلی تعریف میکنی و با ذوق میخریش،‌ یعنی عاشقتم ، اگه دختر خوبی نیستم واست به مهربونیه همیشگیه چشای مهربونت ببخشم ماچ

[ شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

خب حالا از کجا بگم؟؟!!!

جمعه ای که گذشت نه، جمعه ی قبلش رفتیم یک برف بازیه جانانه با تیوپ سواری و اینا...

و طبق معمول یک آدم برفیه خوچگل...

 

روز یکشنبه، که فرداش تاسوعا بود، شام خونه ی عمو بودیم که نذری داشتن، از اونجا هم رفتیم خونه ی یه عموی دیگم که حلیم بار میذارن هر سال...

یه مدت هم اونجا بودیم و بعدش رفتیم خونه ی مادر بزرگه...

 

فرداش رفتیم مراسمو یه جا هم واسه ناهار، غروبش هم مشغول درست کردن شیر کاکائو شدم که شب ببرم و بین مردم تقسیم کنیم...

ایشاا.. توفیق باشه هر سال تکرارش کنم،‌ سالای پیش خرما بود، از امسال شد شیر کاکائو...

 

ساعتای 11 شب با بابا و دخی خاله ها و خواهری رفتیم که منو راهی کنن به دیار همسری، خیلی معطل شدیم ولی بلاخره راه افتادم و صبح شهر همسری بودم، اومد دنبالمو رفتیم صبونه خوردیمو یکم دراز کشیدم بس که جام بد بود و سرد بود کمرم خشک شده بود آخه.

نزدیکای ظهر پا شدم واسه اولین بار حلوا درست کردم‌ یکم، یه دیس و نصفی شد، چون میترسیدم بد شه همه ی موادی رو که برده بودم نریختم، ولی خدا شکر خیلی خوب شد، خودم که خیلی حال کردمو مزه اش رو دوست داشتم، مامان همسری و پدرش و خودش هم خیلی تعریف کردن، یه ظرف کوچیک هم نگه داشتیم واسه خواهرشو شوهرش که ظهر میومدن...

 

کار حلوا که تموم شد لباس پوشیدیم بریم هیات که خواهرش اینا رسیدنو همسری با شوهر خواهرش تنها رفتنو دیگه منو نبردن، خیلی تو دلم موند، خیلی دوست داشتم مراسمای اونجا رو ببینم... ناراحت

تازشم غروبشم اینقدر واسه بیرون رفتن دست دست کردن که به مراسم شام غریبان هم نرسیدیم... خنثی

 

خلاصه همسری و شوهر خواهرش ناهار هم آوردن واسمون از هیات،‌ فسنجون بود و مرغ...

شب که رفتیم بیرون دوباره مامان همسری بهمون زنگ زد حالا که بیرونید بیاید خونه ی دوستم دنبالم مراسم تموم شده ،‌ رفتیم اونجا، مامانش دیس حلوا رو برده بود اونجا تقسیم کرده بود، کلی اونا هم تعریف کردن، جوری که مامانش گفت اینقدر تعریف کردن حسودیم شد... نیشخند

 

فرداش همسری رفت سر کار، منم بعد از اینکه صبونه خوردیمو اون رفت دوباره حلوا درست کردم، ایندفه واسه خودمون و یه حلوای درخواستی بود،‌ البته خودمم جز یه ذره که موقع پختن چشیدم چیزی گیرم نیومده بود و بازم دلم میخواست، حکایت کوزه گر و اینا دیگه...

 

واسه ناهارم مامانش خورشت بادمجون پزوند واسم، منم که عاشق بادمجون، نصف بادمجونا رو من به تنهایی خوردم نیشخند

یکم استراحت کردیمو بعدم منو همسری رفتیم بیرون یکم دور زدیم، و من صاحب 2 عدد بلوز خوشگل شدم...

2 ساعت بعد هم خواهرش اینا اومدن دنبالمون که بریم شام بخوریمو از اونجا هم بریم خونه ی اونا...

شام رفتیم همون همبرگر ذغالیه که همبرگراش دست سازه و من عاشقشم! به قول همسری تنها جاییه که من با غذا بازی نمیکنم و دوست دارم بخورم...

طفلی خواهر همسری که همش ویار داشت و حالش بد بود،‌ اون یه نصفه خورد،‌ من تقریبا یه دونه،‌ همسری و دامادشون هم 2 تا، اگه جولوشونو نمیگرفتیم 3 تا هم  میخورن، نفری 2 تا هم دوغ خوردیم، به قول دامادشون کسی ندونه فکر میکنه رو این میز 12 نفر بودن!!! نیشخند

 

بعدم خونه ی خواهر همسری و بساط فیلمو، منچ و اینا، که همسری و خواهرش همش میباختن و به ما میگفتن متقلباااا!! بس که ما زدیمشون نیشخند

فکر کن من همه رو درو میکردم، دامادشون رو که سر لونه میزدم، یا مثلا یه 6 میاوردم یه 4 با یکی همسری رو میزدم با جایزه اش خواهرشو از خود راضی نیشخند

 

بعدم خیلی دیر وقت خوابیدیم، صبم ساعت 11 شوهر خوارش سنگک خرید و اومد و نیمرو درست کرد زدیم به بدن که خیلی چسبید...

ناهارم رفت واسه ساعتای 4...

دوباره فیلم دیدیمو منچ زدیمو، بعدم من نذاشتم برن از بیرون غذا بگیرن و گفتم من غذای خونگی رو ترجیح میدم، خواهرش که نمیتونست آشپزی کنه طفلک، خیلی حاش بد میشه و وحشتناک بد ویاره... (همیشه یه کیسه شامل سرم و آمپول b6 همراهشه هر جا میره)

منم عشق عدس پلو گفتم عدس پلو، دامادشونم خیلی دوست داشت، نذاشتم دامادشون آشپزی کنه و خودم دست به کار شدم، همسری هم اومد کمکمو یه عدس پلوی دبش ساختم، به همسری هم گفتم گوشت قلقلی درست کنه و یکم هم کشمش و گوشت گذاشتم واسه همسری و خواهر که کمتر عدس میخورن، البته به قول همسری عدس پلوهای منو نمیشه نخورد و خدا رو شکر بازم همه خوششون اومد، دامادشون که نصف دیسو خورد!! زبان

 

غروبم یکم رفتیم پیاده دور زدیمو ایندفه من یهویی صاحب یک پالتوی زیبا و فوق العاده خانومونه شدم!! (ممنونم همسری بغل)

ساعتای 11 رفتیم خونه ی مامان همسری، اونم دو جور غذا ساخته بود، بوقلمونو قرمه سبزی، یکم بوقلمون خوردیمو گفیم همه رو بذار واسه ناهار فردا که همه دور همیم، آخه خواهر بزرگه ی همسری هم اومد و جمع خواهر شوهران گردالی جمع شد...

فرداشم ناهار رو خوردمو ساعتای 3 همسری منو رسوند دم ماشین که بیام خونه...

 

این بود انشای من... مژه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همسری نوشت : الان فوق العاده از دستت عصبانی هستم!!!!  منتظر

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*  برف :  1       

** ملینا خانوم در برف


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

مادر همسری دیشب رفتن . . .

منم برنامه ی عادل رو دیدم و لالا، چقدر دلم سوخت واسه اون نوجوون یزدی، ناراحت و چقدر دردم اومد وقتی همه همو متهم میکردن،‌ و خانوادش هم که نگم بهتره...

روحش شاد، البته اون که الان اعضاش تو بدن چند نفر زندس، مطمئنن جاش تو اون دنیا خوب خواهد بود...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آمااااااا بعد از مدتها عکس :

از پایین تصویر به سمت راست : خواهری، دوست خواهری، دختر عمو، اون پاهم که وسطه منم که منو تو عکس راه ندادن، پامو فرستادم اون وسط نیشخند

___________________________________________________________________

* کادوی همسری و کارتش :  1      2      3     

** اینم کارت عروسی یکی از خانومهای همکار  نیشخند :    1     2

[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٧ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ. -------------------------------- 8/8/88 بلاخره بهم رسیدیم و دوران شیرین با هم بـودنمون بـه طور جـدی شروع شد، خدا رو شاکریم واسه با هم بـودنـمون و واسه محبت و عشقی کـه توی دلامونه ------------------------------------------ گفته بودی که چرا محو تماشای منی، و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی، مژه بر هم نزنم تا نرود از دستم، ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers LilySlim Weight loss tickers