||| زنـــدگانی سیبیستــــــــــ |||
ღ در این مکان لبخند الزامیست!! آسمان همیشه ابری نیست!! ღ 
قالب وبلاگ

مامان گل و خوشگلم تولدت مبارک

 

خیلی خیلی دوستت دارم. امیدوارم همیشه ی همیشه لبات خندون باشه. و هیچوقت بدخلقی های این دختر نه چندان خوبت رو به دل نگیری. 

* ولی امسال حسابی سورپرایز شدی ها. چشمک

 

[ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

دوشنبه که از سر کار رفتم خونه یکم استراحت کردمو بعدش با همسری رفتیم دکتر واسه سرما خوردگیش. 2تا آمپول زد که بیمه شد و دیگه خدا رو شکر یه جور پیشگیری شد و حالش بد نشد و سرحال بود.

بعدشم یه دوری تو شهر زدیمو ساعتای 9:30 اومدیم خونه. واسه ساعت 11 هم بلیط داشتیم. وسایلامونو جمع و جور کردیمو شام خوردیمو پیش به سوی دیار همسری.

 

صبح که رسیدیم سر راه نون تازه هم خریدیمو یه صبونه ی توپ خوردیم. تا 11 خوابیدیمو بعدش با همسری یه سر رفتیم به پروژه زدیمو یکم اونجا بودیمو همسری کاراشو انجام داد بعدم پیاده رفتیم دریا و آخرم خونه. واسه ناهار برگشتیم خونه. عصر رفتیم سمت شهر بازی. خیلی خیلی خلوت بود ولی خوش گذشت. منم صاحب یک عدد شلوار شدم.

 

فرداش همسری سر کار بود و منم با خواهر کوچیکه ی همسری رفتیم پیاده تا دریا و کلی حرف زدیم از همه جا و همه چی. اینقده توپولو شدن خواهراش نیشخند

شب بابام اینا اومدن، چون خواهریم میخواست با ما بیاد و بگرده ولی بابا بهش قول داد آخر هفته با هم بیان و بمونه مدرسه اش رو بره. خاله اینا هم همراهشون اومده بودن. دور هم جوجه کباب زدیم و جمع بودیم تا ساعتای 2، آخرم حسن ختام یه فیلم دیدیمو لالا. 

فرداشم رفتیم تو شهر و بازارچه و کلی خوراکی و زیتونو اینا خریدیم. عصرم شهر بازیه دست جمعی که ایندفه خیلی بیشتر خوش گذشت. شهر بازی رو گذاشته بودیم رو سرمون. نیشخند

شب هم همه با هم رفتیم خونه اون یکی خواهر همسری مامان اینا هم خونه ی دوستاشون، اونجا هم خوش گذشت. بعدشم که خسته و درمونده برگشتیم خونه. دیروز همسری همش میگفت زن منو نبرید بهش عادت کردم خیلی. موقع رفتن سخت بودا بعد از تقریبا 20 روز جدا شدیم. تو این مدت طولانی ترین زمانی بود که پیش هم بودیمو کلی بد عادت شدیم. روزای آخر به شوخی هی میگفتیم خسته شدیم بس که پیش هم بودیم بسه دیگه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* آبشاری که روز 13 به در رفتیمو کلی پیاده روی و سنگ نوردی داشت :  1

 ** عکسای ویژه :   آبشار     مزرعه کُلزا      :دی

[ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ. -------------------------------- 8/8/88 بلاخره بهم رسیدیم و دوران شیرین با هم بـودنمون بـه طور جـدی شروع شد، خدا رو شاکریم واسه با هم بـودنـمون و واسه محبت و عشقی کـه توی دلامونه ------------------------------------------ گفته بودی که چرا محو تماشای منی، و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی، مژه بر هم نزنم تا نرود از دستم، ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers LilySlim Weight loss tickers