||| زنـــدگانی سیبیستــــــــــ |||
ღ در این مکان لبخند الزامیست!! آسمان همیشه ابری نیست!! ღ 
قالب وبلاگ

دیشب دوباره برف اومد.

تهران که بودم هوا خوب بود! من اونجا گرمم میشد حتی! با یه مانتو هم که میرفتم بیرون گرمم بود! ساعت 6 صبح شنبه رسیدم خونه! هوا بس ناجوانمردانه سرد بود! ساعت 7 که داشتم میرفتم سر کار رگبار میومد خفن! ساعت 9 هوای سرد به بارون فشار آورد و تبدیل به برف شد! ظهر دوباره آفتاب بود و از غروب طوفان شروع شد! دست آخرم بارون! و امروز صبحم که بیدار شدیم برف زمینو پوشونده بود! الان اون برفا داره آب میشه و آفتابه! ولی خیلی سرده!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تهران خوب بود! مختصر و مفید. روزی که رسیدیم تا از تهرانپارس بریم سمت غرب ساعت شد 8 ، تا 10 استراحت کردیمو، نزدیکای 11 با خواهری رفتیم خرید! تا ساعت 3 کلی چیز میز خریدیم! زن عمو و دختر عمو و دختر عمه رو هم دیدیم تو همون پاساژی که بودیم! با هم دور میزدیمو خرید میکردیم! ساعت 3 از هم جدا شدیمو ما رفتیم خونه ی دایی! ناهار خوردیمو در حال دیدن فیلم و حرف زدن خوابم برد. ساعت 5 پا شدم، ساعتای 7 با خواهری و دختر دایی رفتیم سمت آریا شهر هم یه دوری بزنیم هم یه کم جینگیلای ریز ریز بخریم.

ساعتای 11 دیگه برگشتیم. تا 2 دور هم گپ میزدیم، که من دیگه از فرط خواب داشتم میمردم، رفتم خوابیدمو صبح زودم پا شدم با دوستم هماهنگ کردیمو 7:45 سر کلاس بودیم.

ساعت 5 که کلاس تموم شد بچه ها زنگ زدن که زود بیا مارو ببر تیراژه! منم که پایه! به جای استراحت رفتمو یه دوش گرفتمو رفتیم. مستقیم هم رفتیم طبقه ی آخر و حالی به حولی نیشخند . بعدشم که تا به خودمون بیایم ساعت 8 شد و ما هم 10 بلیط داشتیم! بدو بدو اومدیم خونه و شامو پیش به سوی شهر و دیار خودمون.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* وبلاگ منم دوساله شد. و به پیشواز بهار میرود.

[ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

در راستای جهاز خرون! یخچالم رو 400 تومن گرونتر از روز اول! یعنی از روزی که گفتم واسم سیلور بیاره تا روزی که بخرم! توجه اینکه این فاصله 8 روز بود و همینکه ما رفتیم که بخریم دیروزش زد و شرکت نرخارو برد بالا! شانس قسمت یا هرچی که میخواد باشه! پدر و مادر من چه گناهی کردن آخه؟؟؟!!!!!!!!

گازم رو یک مدل پایینتر از مدل دلخواهم رو 100 تومن گرونتر از مدل دلخواهم خریدم!

ماشین لباسشویی رو هم 100 تومن بیشتر!

جارو برقی رو هم 70 تومن بیشتر!

و ماکروویو رو هم 80 تومن گرونتر!

خدا باعث و بانیشو لعنت کنه که مردم دارن له میشن!!! 

اینا هم آلات قتاله ی خونه ی آینده :    1     نیشخند  ( با همینا میام میکشمتونا!! نامردا! آخه من تا حالا چند میلیون اضافه واسه وسیله هام پول دادم! این انصافه؟؟!!!! )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* با همسری قهرم ، اصلا هم دوسش ندارم... قهر  دلم میخواد بزنمش اونم یه عالمه!! خنثی نیشخند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

** عاشق این عکسه ام ، یاده خواهر پینگو میافتم بغل

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش هم اینو پختم ، کم پختم ترسیدم بد شه، خیلی خوشمزه ست، من کلا عاشق این شیرینی خشکای ریزم. دوست دارم بازم درست کنم! ولی خیلی وقتگیر بود واقعا! منم تازه ساعت 9:30 شب تصمیم گرفتم برم درستش کنم، تا خنک بشه و بچینم تو ظرف و بذارم تو یخچال ساعت شد 1 ، صبحم هاپولی شد!

[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

همسری از اون جمعه تا این جمعه که گذشت خونمون بود. تعطیلات بود و چند روزم به خودش مرخصی داده بود، خلاصه کلی پیش هم بودیمو روزهای خوبی رو گذروندیم. گفتم یه چند روزی بریم یه وری که جور نشد و جز خونه ی چندتا فامیل جایی نرفتیم. البته گشت و گذار و خیابون گردی که جای خود.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه شنبه ای که تعطیل بود، عصرش منو همسری و خواهری و دختر عمو رفتیم و دفتر بیمه رو سر و سامون دادیم و کلی آب و جارو از سقف تا کف ، وسیله هاشم چیدیم و آماده شد که به سلامتی افتتاح کنیم این نمایندگیه خانوادگی رو، کلی هم خوش گذشت، چون بزرگترا نبودن خوش خوشانه کار کردیمو آب بازی و شلوغ بازی.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همسری منچی رو که واسم خریده بود رو آورد کلی بازی کردیم کلی کیف داشت یه منچ بزرگ و خوشگل که خیلی دوسش دارم.

یکی از شبایی که بیرون بودیم همسری صاحب یک عدد پلیور شکلاتی شد، از این نازک رسمی خوشگلا.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواهر شوهر بزرگه پسر داره و کوچیکه دختر. کوچیکه رو دیشب فهمیدم! همسری همش میگفت کاش همجنس بشن مخصوصا وقتی فهمید اولی پسره، میگفت اونا همجنس شن که هم همبازیه هم باشن و هم دخمل من تک. (احتمالا هم کاوه و پانتآ)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاپ کیک با دنت درست کردم :   1   به نظرم اگه با دنت شکلاتی یا وانیلی درست میکردم خیلی بهتر بود. چون طعم این دوتا دنت رو بیشتر دوست دارم تا توت فرنگی شو! ولی چون خواستم مثه دستور باشه توت فرنگیو استقاده کردم. گذشته از نوع دنت به کار رفته بافت خیلی نرمی داره و خیلی هم زود آماده میشه، تو 30 دقیقه آب رو گذاشتم واسه چایی، دست به کار شدم واسه ساختن اینا، چایی رو دم کردم، تا چایی دم بکشه اینام آماده بود. البته طبق معمول من مواد کاپ کیکو زیاد آوردم! نمیدونم چرا با اینکه طبق دستور میریزم مواد رو باز اضافه میاد کلی! مجبور شدم قالبارو رو هم بذارمو سر کاپ کیکا قلمبه نشد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* در ادامه ی خریدا : بخار شوی (مارکش اکوویتاست، و در بین بخار شوی های تی شکل خیلی خوبه، محیط رو میکروب زدایی میکنه و تجهیزاتش هم کامله و فقط کف شوی نیست. معطر هم هست که عطرش الان تحریمه و وارد نمیشه! در حین کار هم خیلی راحت میشه بهش آب اضافه کرد و لزومی نداره واسه آب ریختن مخزنش رو جدا کرد، واقعا هم در عرض 20 تا 30 ثانیه آماده به کار میشه.)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

** یک سری از محصولات ego رو خریدم واسه پذیرایی، البته خیلی ساده هستن : (قابل توجه خاله باران)

1     2      3       4      5      6       7       8       9       10         11        12    

*** اینم فنجون اینا هم کریستال RCR هستن.  1

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهار جون اون که رد شد کی بود؟؟؟!!!!!!! نیشخند

[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

و اما در راستای برانگیخته شدن حس شاطری در بنده، و علاقه ی اینجانب به نون خونگی، و نون پختنای مداوم آلما خانوم، و گذشتن مدت زیادی از آخرین باری که در خونه ی مادر بزرگ خمیر درست کرد و من هم این وسط با ذوق تو ورز دادن کمکش کردم، و مهمتر از همه حرف شنیدن از غزل خانوم، نون پختم...

به مقدار خیلی کم، در توستر کوچک خانه مان، حوصله فر روشن کردن نداشتم، منم که هی عادت دارم وایسم توی فرو نگاه کنم، تو فر که باشه باید خم شم، واسه همین اکثرا تو همین توستر درست میکنم همه چیو، زمان کمتری هم واسه پخت میبره...

 

چهارشنبه که از باشگاه برمیگشتم، سر راه خمیر مایه خریدمو رفتم خونه،‌ مامی شام مهمون بود و بابا هم سر کار، من بودمو خواهری که تو اتاقش داشت درس میخوند، لباسارو عوض کردمو دستامو شستمو یه پارچه ی بزرگ روی میز آشپزخونه انداختمو، مواد لازمو رو میز چیدم با ظروف مورد نیاز و یه سینیه بزرگ واسه زیر کار...

 

خلاصه که خمیر مایه رو تو آب حل کردمو گذاشتم یکم بمونه، تخم مرغو با یک مقدار کم شکر ریختم تو همزن و با دور تند گذاشتم هم بخوره، 1.5 لیوان آرد رو تو سینی الک کردمو یکم نمک روش ریختم، تخم مرغو ریختم وسطش، بعدشم خمیر مایه رو و هم زدم، اونوقت یکم دیگه آرد اضافه کردمو با دست افتادم به جونش، این مرحله اش واقعا واسم جذابه، همیشه تو این بخشش من دخالت میکردم، خلاصه ورز بده و بکوبش زمین، لهش کن، بپیچونش، مشت بزن، و تکرار و تکرار، این وسطا روغن رو هم اضافه کردمو تا موقعی که خمیر دیگه به دستم نچسبه و یکدست بشه هی ورز دادم، تا اینکه هم دستام تمیز شد و هم سینی، یعنی خمیر دیگه به چیزی نمیچسبید!

اونوقت انداختمش تو یه کاسه ی بزرگ و روشو با پارچه پوشوندمو گذاشتمش کنار شومینه، یک ساعتی اونجا بود و اونوقت با انگشت چکش کردم و دیدم خوب ور اومده، بعدش دوباره یکم ورزش دادمو چونه درست کردمو، در آخر هم یکم زرده ی تخم مرغ رو با یکم شیر رقیق کردمو زدمو با شت کشیدم روشون، کف سینی رو چرب کردمو گذاشتم تو فری که گرم شده بود، کلا 20 دقیقه زمان برد بعدشم 3-4 دقیقه گریل.

 

نتیجه هم شد این :  +  (اون پیچ پیچی نتیجه ی بهم پیچوندن دوتا تیکه ی باریک از خمیره)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*اینم پالتو و کفشم و کیفم که گفته بودم، پالتو رو همسری پسندید، در خرید بوت هم من هیچ نقشی نداشتمو خودش از تهران واسم خرید و آورد، این کیفم باهم یافتیم که به کفشه بیاد :  1        3

** وسیله ی دیگه ای که خریدم :  +

[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

روز دوشنبه به شدت دلمان آش ماست خواست یهو، اونوقت تصمیم گرفتم خونه که رفتم واسه خودم بار بذارم، تا حالا هم نپخته بودم و نه پختنش رو دیده بودم، فقط خورده بودم، اینکه دلمان از کجا خواست هم مربوط میشود به شف آلما خانوم و عکس آش ماستش و اینکه فکر کردم که اووووووه خیلی وقته نخوردما...

 

خلاصه اینکه رفتم خونه ، خاله اینا خونمون بودن و یکم که نشستم یادم رفت و وقتی که با خاله و مامی بیرون بودیم تازه دوباره یادم اومد و گفتم مامی اسفناج که داریم؟ گفت نه! گفتم آش ماست میخوام خب! تا اینکه فرداش رسید،‌ یعنی دیروز، رفتم خونه، گفتم کاش اسفناج داشتیم، که مامی گفت بابا خریده و تو یخچاله، آوردیم وسط و پاک کردیمو، مامی شست و خرد کرد، تو این حین منم رفتم برنجو بار گذاشتمو اومدم، تو یه قابلمه کوچیک، بعد دیدم جاش تنگه و ریختم تو قابلمه ی متوسط، بعد دوباره دیدم جاش تنگ شد و خلاصه یه قابلمه ی بزرگتر، و نتیجه اینکه یه پاتیل آش داشتیم آخرش...

 

برنجا که پخت و جا افتاد اسفناج رو ریختم،‌ بعدش هم که یکم جا افتاد نمک و یه کوچولو هم از آب نارنجی که همسری واسم گرفته بود و مامانش هم جوشونده بودن، و بسیار هم ترش و خوشمزه است ریختم توش، یکم بعد هم خاموش کردم زیرشو و گذاشتم رو بالکن که یکم خنک شه، برگای سیر رو کوبیدمو ماستمو ریختم توش به همراه کمی فلفل و در آخر هم این مخلوط رو ریختم تو آشی که یکم خنک شده بود، و یه آش حسابی شد و زدیم به بدن...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* در راستای خراب شدن دوربین بهار خانومه "مستاصل"، دیشب هرچی گشتم دوربینو پیدا نکردم، گفتم هم یه عکسی از آش بندازم هم از چیزایی که عکساشونو نذاشتم، خلاصه اینکه دوربین بینوای ما خودت بیا در گوشم بگو کجایی، نگرانتم مادر... نگران

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

** چرا این آقایون فکر میکنن اگه خانوما غر میزنن گاهی، اصلا گاهی هم نه، همیشه!حتما شما باید وایسی و جوابشو بدی، سعی کن فقط شنونده باشی همین، نه اینکه با جواب دادنت عصبیش کنی و نهایتا خودتم عصبی شی!!! عصبانی ام الان از دستت، اونم خیلی، اصلا هم با این عکس العملت دلم نسوخت که چرا غر زدم سرت! قهر (مخاطب خاص که همتونم میشناسیدش)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*** در راستای جهاز خرون ایندفعه نوبت این وسیله است، که جیگر منه، خیلی میدوستمش، مطمئنم با هم زیاد کار داریم :      

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ آقا این چه وضعشه آخه، منه بدبخت تو چه بحرانی هم باید نوبت خریدام بشه، امروز میرم یه چی میبینمو از چند جا قیمت میگیرم، فرداش که میرم بخرم یهو میبینم 30-40 تومن گرونتر شده، الان همینو 380-90 قیمت دادن، بعد شد 420، اونوقت یارو میگفت این آخرین دونه از آخرین خریدمه، خرید جدیدیام که از قیمت فروش الانم گرونتر خریدمو 460 کمتر نمیتونم بدم! طفلک مامانم اینا... خنثی

++ یا مثلا یه دست کاسه ی 4 تایی کوچولو، 10 تومن بود، اونوقت شد 15 تومن یهو!! یا اینکه یه چایساز از 90 رسید به 140 یهووو!!!

+++ باید هرچیو دیدم همونموقع بخرم انگار!

[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٧ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

غزلک جونم، بوجود اومدن اون فرشته ی کوچولو توی وجودت رو بهت بریک میگم عزیزم، امیدوارم خدا شما و اون تو دلیت رو حفظ کنه و به سلامت دنیا بیاریشو هر روز بیای و از کاراش بگی و دلمون ضعف بره...

فقط این وسط دلم واسه یاسی عسلیه خاله میسوزه که وبلاگش بی سر و سامون میمونه و غزلک دیگه خودش یه نی نی عسلی داره بغل

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب بهش میگم کم کم دیگه فکر کنم احتیاجی به شوهر ندارم، آخه مامی رنده برقی هم خریدن دیگه واسم!  نیشخند

میگه، خیلی نامردی قهرم باهات...

* آخه نه که من علاقه دارم همه چیو با دست رنده کنم و همیشه هم دستم رو هم باهاش رنده میکنم همسری همیشه میگفت تو خونمون همه ی رنده کردنا با منه... 

[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

گفتم که یک عدد همسری در اتاق بنده خواب بود، گلو درد و حال بد اینجانب بر من غلبه کرد و رسیدن خبرنامه ی جدید بهداشت هم که توصیه کرده بود به ترک محل کار جهت پخش نشدن ویروسها، و اصرار همکاران که بابا پاشو برو خونه، و نیومدن رییس و خلاصه همه ی اینا دست به دست هم داد و بنده ساعت 10 صبح رفتم خونه، از دکتر هم وقت گرفتم واسه ساعت 12 بهم نوبت داد، رفتم خونه، خاله اینا خونمون بودن دیشب که دیدم رفتن ، آروم رفتم تو دیدم همسری تازه بیدار شده، تعجب کرد خیلی فهمید حالم خیلی بد بوده که اومدم، پا شد واسم نشاسته و شیر و عسل درست کرد، آورد مثه نی نی ها گذاشت دهنم، بعدم خودش رفت صبونه اش رو خورد، یکم استراحت کردمو پاشدیم بریم دکتر.

 

دکتر واسه اونروز و 5 شنبه که البته خودمم تعطیلیم بود استعلاجی نوشت و من برگشتم خونه، همسری هم رفت سلمونی، گوشت چلو گوشت رو آماده کردمو دراز کشیدم، مامی که از سر کار برگشت برنجشو پخت و چلو گردن رو زدیم به بدن... نیشخند

 

یکم استراحت کردیمو پاشدم کیک یخچالی درست کردم یکم واه شب، ژله هامم که از شب قبل درست کرده بودم، ساعتای 7 بود که رفتیم خونه ی مادر جون...

کادوی تولد همسری هم که یک عدد شلوار بود تقدیمشون شد، البته به علت بی برنامه گی و بی حالی من امسال نشد کار خاصی واسه تولدش بکنم، من همه برنامه ریزی هام واسه این هفته و امروز و فردا بود که تازه جمعه ظهر فهمیدم همسری شبش میخواد بره...

من موندمو کلی کار نکرده، از این تریبون هم اعلام میکنم، شرمنده عزیزم نگران

 

شب یلدای خوبی بود، گرچه هیچی اونجوری که میخواستیم نشد، ما کلی برنامه ریزی کردیم امسال همه بیان خونه ی ما و نیومدن، ژله ها و دسر و اینا رو هم که درست کرده بودم بردیم اونجا دیگه، تو راه اینا هی میلرزید، خیلی باحال بود نیشخند

هیشکی هم واسم آش نپزوند ناراحت

 

شامو زود خوردیم، یکم بعد دسرا، بعدم چای و کیک یخچالی، همه کلی تعریف کردن و گفتن معلومه با این حالت خیلی اذیت شدی، همسری هم ذوق میکرد همش، میگفت خانومه منه...

بعدم بساط آجیل خورون و مشاعره، خاله کوچیکه طبق معمول شروع کرد و این وسط هرکی سعی میکرد هر چی میتونه بگه و هی کش پیدا کنه، حتی بچه ها به ترانه های کوچه بازاری هم رو آوردن دیگه، بعد از کلی خاله یه بیت خوند که گفت ختم جلسه، و آخرش ث داشت، گفت دیگه کسی نمیتونه، که یهو همسری یه بیت خوند پر از واج آرایی ث و دیگه کسی نتونست جواب بده، همه هم دست و سوت و اینا که بلاخره شاخ خاله رو یکی شیکوند، اونجا 2 تا دبیر ادبیات هم بودن که کم آوردن، شوهر همین خاله داره فوق ادبیات میخونه مثلا!! 

بعدم که هندونه و انار و بگو بخند و . . .

 

فرداش ناهار رفتیم خونه خاله، قبلشم رفتیم یه جا من لحاف تشکای مهمون رو سفارش دادم، یه جفت رویه هم ست اونا واسه تشکای همسری، با اون سایز نااستاندارد 210 * 90 !!

 بعد از ناهارم زودی برگشتیم که خواهری به کلاسش برسه، شبم که باز رفتیم بیرون و دور زدیمو،‌ شام گرفتیمو اومدیم، دوتا جانونی خریدیم و زیر بشقابی و ست پیشبند و دم کنی... همسری همش میگفت آقا باز کن ببینم پیشبندش به من میاد نیشخند

آقاهه میگفت آره اینا خیلی خوبه منم دارم به منم اتفاقا خیلی میاد نیشخند

موقع خواب هم تایتانیکو دیدیم با کلی خاطره، چقدر آخرش ناراحن شدم باز، بعدشم آرومو و عشقولی خوابیدیم، فیلمه رو همسری خیلی خیلی تاثیر گذاشته بود و بچه یه دنیا عشقولی تر شده بود...

 

فرداشم که مامانی حلیم آماده کرد واسه صبونه، بسیار چسبید، بعدشم واسه همسری چیز کیک پزوندم، که وقتی تموم شد فهمیدم اونشب قراره بره و همون شد کیک تولدش، خیلی زود بود آخه 1 هفته زودتر... اونم بی برنامه ناراحت

بعد از چایی عصر هم رفتیم که دوباره برم دکتر چون سرفه خیلی اذیتم میکرد هنوز، و التهاب زیادی داشتم، گفتم قدم بزنیمو رفتیم دم یه گل فروشی به همسری گفتم بمون تا بیام، براش گل خریدم و کل برنامم واسه تولدش شد اینا... خنثی

شبم که همسری رفت!

دکتر شنبه و یکشنبه رو هم بهم مرخصی داد و الان میشه گفت ااای بدک نیستم، آخه همش میگفت سرما نخوردی آلرژیه و همه ی داروهامم مال آلرژیه، گفتن به یه چیزی حساس شدی و اذیتت کرده! متفکر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ژله ها (مطبخ رویا) :     

** چیز کیک : (تزیینش خوب نشد، عجله ای شد و منم بی حال)  :  1

*** هنر دست آقای پدر : (بورانی لبو) عاشق رنگشم   1

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا نوشت : خدا جونم شکرت، دل خوش رو از بنده هات نگیر و خنده رو مهمون همه ی دلا کن و عشق عاشقارو بهشون زیاد نبین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همسری نوشت : همسری جونم میدونم اون چند شبی که سرفه هام نذاشت بخوابی،  واسه همه بی حالی ها و لوس شدنام ببخشم، هرچی هم دهوات میکردم سرما میخوری یه لحظه هم ازم جدا نشدی و بخلتو دریغ نکردی، وقتی که سرفه هام شدید میشد و تو خواب و بیداری میگفتی، بمیرم واست گلم درد و بلات به جونم، وقتی که پا میشدی و میشستی و آروم پشتمو واساژ میدادی که آروم شم و دوباره خوابم ببره، همه اینا رو حس میکردمو واسه همه ی اینا یه دینا میسی جیگملم...

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

یکی از تیکرای وبلاگم چند روز پیش نشون میداد 5 سال و 5 ماه، بهت میگم 5 سال و 5 ماه چیه؟؟

میگی، روزایی که میگذره از فینال جام جهانی، از مرحله آغازین جام زندگی...

 

* دوست دارم ، دلم واست تنگیده، دیوونتم روانی... بغل

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرویسی که ازش اندازه 18 نفر ورداشتم واسه مهمونای آینده :  1       2

** چطوره؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*** به شدت خریدامو دوست دارم و روزی چند بار هی نگاش میکنم هی ذوق میکنم، (بی جنبه خودتی نیشخند) ، امیدوارم زندگی آینده ام رو هم اینقد دوست داشته باشم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

**** یه دنیا ممنون مامان جونی که دست رو هرچی میذارم کلی تعریف میکنی و با ذوق میخریش،‌ یعنی عاشقتم ، اگه دختر خوبی نیستم واست به مهربونیه همیشگیه چشای مهربونت ببخشم ماچ

[ شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

روزی که همسری ماکارونی پزوند، یعنی روز شنبه، بنده هم یهویی ساعت 2 رفتم خونه، کلید انداختم، همه فکر کردن خواهریه، یهو همسری و مامانی با من روبرو شدن  نیشخند

تا ساعت 4 استراحت کردم، ساعتای 5 بود، رفتیم بیرون، نوبت دکتر داشتم، که پامو نشونش بدم ببینم اوکی شده یا نه بعد از 6 جلسه سرمادرمانی، دیدم مطب شلوغه،‌ گذاشتم تو نوبت و به همسری گفتم بریم بیرون یه دوری بزنیم، رفتیم چندتا مغازه اسباب بازی فروشی همون دور و برا، واسه نی نی همکار که باهاشون رفت و آمد مختصری داریم و الان 4 ماهش شد و ما هنوز ندیده بودیمش، یه چیزی خریدیم و بهشون زنگ زدیم که بعد از دکتر یه سر بریم خونشون...

 

پام خدا رو شکر بهتر بود و گفت دیگه فریز نمیخواد فعلا و یه پماد داد تا بهبودی کامل حاصل شه ان شاا..

از همونجا رفتیم خونه ی همکارم، وای که چقدر این سامی ناز بود، وای یعنی خوردنی بودا، خدا حفظش کنه، اینقده با همسری ذوق کردیم، اسباب بازیشو واسش روشن کردیمو خودمون 4تا بیشتر ذوق کردیم... نیشخند

 

بعدشم که یکم قدم زدیمو،‌ رفتیم خونه، خاله اینا خونمون بودن، ملینا کلی ذوقیده شده بود همسری رو دیده بود، یه لحظه هم از روی شونش پایین نمیومد، و رسالتی رو که بارها بهش گفته بودم، همچنان یادش بود و موهای عمو رو بهم میریخت!  از خود راضی

تازشم همسری یه کارت خوشگل به یادبود 8/8/88+2 هم بهم داد و اینم رفت پیش بقیه... تنبلی کردم وگرنه عکسشو میذاشتم...

 

یکشنبه عصر هم منو مامی و همسری رفتیم فروشگاهی که ازش میزو خریده بودم، که مبل و سرویس خواب و ویترینی رو هم که خریده بودم و بهش نگفته بودم نشونش بدم و ذوق کنه، آخه من هیچکدومو تحویل نگرفتمو قرار شد تا هر وقت که خواستم ببرم خونم واسم نگه داره تو انبار خودش...

سرویس مبلمو تو فروشگاه نداشت آخریشو تازه فروخته بود، یه کار مشابهش بود، که به همسری نشون دادم، سرویس خوابمو داشت و دید، ویترینم رو هم داشت، همسری بیچاره فکر میکرد داریم میریم ببینیم تازه، که یهو یکی از فروشنده ها از دهنش در رفت و لو داد و اون به جای ما سورپرایزش کرد... عینک

 

بعدم ناهار خوری رو گفت تا آخر هفته میارم، البته یه مدل بیضی داشت که به نظرم خیلی گنده بود و جاگیر، به خاطر همین زیاد خوشمون نیومد.

برگشتیمو یه فروشگاهی بود نزدیک خونه واسه پارچه ی رختخواب و لحاف مهمون یه سری هم به اونجا زدیم و برآورد هزینه کردیم.

___________________________________________________________________

و اما رسیدیم به عید قربون، اول از همه بارون میومد خفن! شب قبلش رفتیم شهرستان خونه ی مادربزرگ، که عید رو اونجا باشیمو بعبعی بیچاره رو هم اونجا قربونی کنیم،‌ امسال همه ی خاله ها هم قربونی داشتن، صبح ساعت 7 شوهر خاله بعبعی مارو آورد و تحویل داد، بعدش هم ساعتای 8 یکی اومد و کشتش طفلی رو، منم اصلا نرفتم تو حیاط،‌ واسه اینکه اگه میدیدمش هیچی نمیتونستم بخورم. همسری هم رفت ذغال خرید و منقلو رو به راه کرد،‌ بابا هم جیگرارو آماده کرد و سیخ زد، منم بیدار شدم رفتم رو ایوون به همسری گفتم، جیگر آمادست، همسری هم منقلو آورد رو ایوون و گفت سیخارو بیار، گفتم هنوز حاضر نیست، اون جیگر که گفتم آمادست خودم بودم مژه نیشخند

 

بعد دوییدم سیخارو آوردم، نمک میزدم و میدادم همسری، همسری هم میپزوند و داغ داغ میذاشت دهن من، سهم خودمونو نگه میداشت و من سهم بقیه رو میبردم تو و با سیخای بعدی میومدم، کلی اکتیو بودم خلاصه، همسری هم ذوق میکرد من میدوییدم و کمک میکردم، بعدم که دل و قلوه و جگر سفید و تموم!!

جمع و جور کردیمو رفتیم خونه ی خاله، اونجا هم ساعتای 11 شوهر خاله یه تیکه فیله جدا کرد و همسری خرد کرد، منم سیخ زدمو پزیدیمو زدیم به بدن!!

بعدم با دختر خاله ها و خواهری و همسری رفتیم در دل طبیعت یه گشتی بزنیم وقتی که بارون کم شد، رفتیم کلی ترکوندیم، جنگلو، آخه هیشکی نبود، میوه های جنگلی خوردیم،‌ بلو بری خوردیم که ما بهش میگیم ولیک، بعدم کُندس که تقریبا زالزالک وحشی میباشد، چندتا بلوط خوشگلم جمع کردیم مثه اونی که تو عصر یخبندان داره!!

 

ساعتای 2 بود که برگشتیمو رفتیم خونه یه خاله دیگه، اونجام ساعت 3 یه ذره قرمه گوشت زدیم به بدن... (البته همه ی اینا رو خالی و در حجم کم میخوردیما، وگرنه میترکیدیم زبان )

از اونجا هم رفتیم خونه ی چندتا از دوستای اهل سنتمون عید دیدنی، (آخه اونا مثه عید نوروز این عید رو برگزار میکنن و خرید میکنن و عید دیدنی میرنو اینا)

خونه ی اولی اول واسمون قرمه ی گوشت آوردن و بعدم چنجه، خونه ی دومی دیگه جا نداشتیمو نذاشتیم چیزی بیارن، بعد منو همسری رفتیم خونه ی دوست و همکلاسیه همسری و مامان اینا هم رفتن خونه یکی از دوستان دیگه، خونه دوست همسری هم واسمون کباب آوردن، من که یه تیکه بیشتر نتونستم بخورم...

 

شیرینی سنتی ای هم که یک سال هوسشو کرده بودم خرید واسم همسری، اونم زیاد، منم که رژیم،‌ خیلی دلم میخواد همشو یه جا بشینمو بخورم، حیف که وجدانم درد میگیره!!

خلاصه بخور بخورا تموم شد و برگشتیم خونه، دیشبم خیلی سرد بود و من یخ کرده بودم، کلی سر همسری غر زدم اول صبحی و اومدم سر کار، طفلک لب و لوچش آویزون بود، از این تیریبون عذر میخوام ازش و میگم که : میبخشمت نیشخند البته اگه خورشت بادمجون درست کنی واسه ناهارم،‌ آخه من هفته ای یک وعده باید چلو خورشت بخورم، پررو هم خودتی نیشخند

___________________________________________________________________

* بهار جونم تولدت مبارک عزیزم، هورا خسته هم نباشی بغل

[ سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٩ ‎ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]

همسری بسیار فراوان بنده رو ضایع کردن و پست نذاشتن، بهش گفته بودم واسه این مناسبت دیگه تو پست بذار، خیلی وقته پست نذاشتی، و حتی نیومدی اینورا...

البته 2 تا کامنت زحمت کشیدنو گذاشتن...

ناراحت شدم از دستش، گفتم اینجا بنویسم که بدونه!

 از 2 شب پیش همش منتظر بودمو هی وبلاگو باز میکردم ببینم چیزی نوشته یا نه؟

ساعت 00:00 روز 8/8 زنگ زد و تبریک گفت، کلی ذوق کردم که سر اون ساعت خاص زنگ زد،  بغل  کلی هم حرفای خوب خوب زدیم، همونجا هم بهش گفتم، پای نت بود، گفتم بنویس دیگه، مثه اینکه فرصت نکرد!

فرداشم که میشه دیروز (مورخ 8/8) همش هی وبلاگو وا کردمو دیدم نخییییییییر خبری نیست...

بهشم گفتم نرفتی نت و اینا، بازم خبری نشد...

امروزم که دیگه نشد، منم هیچ پستی نذاشتم دیگه واسه این مناسبت...

البته اس ام اسی و تلفنی به شواکل (جمع شکل نیشخند) مختلف بهم تبریک گفت و همش یادآوری میکرد ولی دوست داشتم پست امسال این مناسبتو اون بذاره، خیلی وقته چیزی ننوشته...

همین!!!  قهر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میگه داشتم یه سری از کتابای یونی رو تو کمد پیدا کردم، که چندتاشون مال تو بود، میگه لای یکی از اونا یه نامه بود از قدیما، خوندمش یه عالمه کیف کردم...‌ (بچم حس نوستالژیکش قلقلکی شده بود)

هرچی فکر کردم یادم نیومد چیو میگه، گفتم بیارش ببینمش...

گفتم بس که حس نامه نگاریم سرکوب شد دیگه ننوشتم، این یکی رو هم یادم رفته!

 

* من کلا نامه نگاری دوست دارم، دوست دارم همش بنویسم، مخصوصا واسه همسری، ولی بس که پایه نشد این حسم سرکوب شد، باید خودمو بکشم تا چند خط بنویسه!! با اینکه مزش کمتر میشه وقتی که میگم، ولی بازم دوست دارم...

کلا دوست دارم، کیفمو وا کنم نامه توش ببینم،‌رو در یخچال نامه ببینم، چشامو وا کنم رو تخت نامه ببینم، یا یه اس ام اس پر شور در اول صبح همین که چشامو وا میکنم، یا مثلا ایمیلمو واکنم، وبلاگو وا کنم، خلاصه از این چیزا، دوس دارم همیشه سورپرایز شم... یعنی شهید اینجور حرکتا هستما...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* همسری خان خوبه حالا که ناراحتم کادوتو لو بدم واست بی مزه شه؟؟ آره خوبه؟؟؟؟؟ قهر

** کارتونایی رو هم که واسم قراره بیاری بیار دیگه زودتر، دلم میخوادشون، بس که دیر کردی هی وسوسه میشم خودم برم بخرمشونا!!! خوبه برم بخرم؟؟؟ خوبه؟؟؟؟ قهر

*** باور کن اگه این هفته نیاریشون و خودتم نیای اینقده باهات حرف نمیزنم تا پاشی بیای!!!  قهر  این تهدید کاملا جدی بوداااااا  ابرو 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان اونقدا ناراحت نیستما، گذشت دیگه، ولی تهدیدام جدی بود نیشخند

اینم اون ست رو تختی که گفتم : ( البته از تو سایتش نمیشد عکسشو سیو کرد، از رو عکس روی بسته بندیش عکس انداختمو یکم پایین اومده کیفیتش)

[ دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ. -------------------------------- 8/8/88 بلاخره بهم رسیدیم و دوران شیرین با هم بـودنمون بـه طور جـدی شروع شد، خدا رو شاکریم واسه با هم بـودنـمون و واسه محبت و عشقی کـه توی دلامونه ------------------------------------------ گفته بودی که چرا محو تماشای منی، و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی، مژه بر هم نزنم تا نرود از دستم، ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers LilySlim Weight loss tickers