|
||| زنـــدگانی سیبیستــــــــــ |||
ღ در این مکان لبخند الزامیست!! آسمان همیشه ابری نیست!! ღ
|
ال کلاسیکوی امشب رو از دست ندین. مخصوصا اینکه ساعتش هم ساعت خوبیه. من که از چهارشنبه هنوز تو شوکم. آخه دروگبا و گل و رگبار بستن بارسا و نتیجه نگرفتن!!!!!!!! امیدوارم امشب بازی قشنگی رو ببینیم و البته به همراه برد بارسا! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پنجشنبه شب واسه خواهری تولد گرفتیم. 2 تا از خاله ها و عمو رو دعوت کردیم، کیکم که مامان غروبش رفت و خرید! منم صبح که بیرون بودم رفتمو از طرف مامان اینا یه ساعت و از طرف خودم هم یه عینک آفتابی واسش خریدم. به علاوه ی یه کتونی که همون شب تولدش بهش دادیم. کلی ذوقیده شد. خدا رو شکر کادوهاشم دوست داشت. کلی هم خوش گذشت. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ - اگه گفتی من کی هستم؟؟! - نیدونم که؟ - یکی هستم که اهلیم کردن! یکی که خوشه های گندمو که میبینه یاد موهات میافته! یکی که وقتی قراره بیاد پیشت دلش تاپ تاپ میزنه! - قربونت برم عمو جونم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * به ماه تولدم وارد شدیم و کلی خوشحالم. سلااااااااااااااام ای اردیبهشت زیبای من. برسون شیرازی، کاشانی، سفری، گردشی. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** خدا جونم خودت تقدیر هممون رو نیکو گردان! خدایا هیشکی بهتر از شما نمیدونه ماها چی میخوایمو چی واسمون بهترینه خودت کمکمون کن و دستمونو بگیر. خدایا دوستامو عزیزامو به خواسته هاشون برسون. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** خدا جونم به مامان بزرگم صبر بده. دلش خیلی کوچولو شده. کم مصیبت و داغ ندیده. هیچکس جز تو نمیدونه وقتی تو جوونی تو 29 سالگی بیوه شد چی بهش گذشت. با بچه های کوچولو و قد و نیم قدش. از اول راهنمایی تا 2 ساله. دلم خیلی واسش کبابه. دیروز که بیهوش شد و من تنها پیشش بودمو سعی کردم کارایی رو که همیشه مامان اینا انجام میدن رو انجام بدم تا به هوش بیاد، اونوقت با بغضو هق هق به هوش اومد شاهد بودی که تو دلم چه غوغایی شد. [ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
* یک سال دیگه هم بزرگ شدی و خانومی شدی دیگه واسه ی خودت. 8 سالم بود که اومدی و وارد خونه ای شدی که من 8 سال توش به تنهایی حکومت میکردم. خوشحالم که هستی. نگات که میکنم تک تک روزای بچگیت میاد جلوی چشمم. روزایی که کوچولو بودی، خیلی کوچولوتر از من و الان همون دخمل خیلی کوچولو شده بزرگتر از من!
دوست دارم توپولو جونم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** تولد بابایی روز اول فروردینه، اگه واسش پست اختصاصی ندارم واسه اینه. طفلک معمولا هم واسش کیک گیر نمیاد! و تولدشم به دلیل تقارن با عید پیچونده میشه.
*** مامان بزرگ خونمونه و هر روز با مامان میرن فیزیوتراپی. امیدوارم زودتر سر حال بیاد. [ سهشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٤ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
مامان گل و خوشگلم تولدت مبارک
خیلی خیلی دوستت دارم. امیدوارم همیشه ی همیشه لبات خندون باشه. و هیچوقت بدخلقی های این دختر نه چندان خوبت رو به دل نگیری. * ولی امسال حسابی سورپرایز شدی ها.
[ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳۳ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دوشنبه که از سر کار رفتم خونه یکم استراحت کردمو بعدش با همسری رفتیم دکتر واسه سرما خوردگیش. 2تا آمپول زد که بیمه شد و دیگه خدا رو شکر یه جور پیشگیری شد و حالش بد نشد و سرحال بود. بعدشم یه دوری تو شهر زدیمو ساعتای 9:30 اومدیم خونه. واسه ساعت 11 هم بلیط داشتیم. وسایلامونو جمع و جور کردیمو شام خوردیمو پیش به سوی دیار همسری.
صبح که رسیدیم سر راه نون تازه هم خریدیمو یه صبونه ی توپ خوردیم. تا 11 خوابیدیمو بعدش با همسری یه سر رفتیم به پروژه زدیمو یکم اونجا بودیمو همسری کاراشو انجام داد بعدم پیاده رفتیم دریا و آخرم خونه. واسه ناهار برگشتیم خونه. عصر رفتیم سمت شهر بازی. خیلی خیلی خلوت بود ولی خوش گذشت. منم صاحب یک عدد شلوار شدم.
فرداش همسری سر کار بود و منم با خواهر کوچیکه ی همسری رفتیم پیاده تا دریا و کلی حرف زدیم از همه جا و همه چی. اینقده توپولو شدن خواهراش شب بابام اینا اومدن، چون خواهریم میخواست با ما بیاد و بگرده ولی بابا بهش قول داد آخر هفته با هم بیان و بمونه مدرسه اش رو بره. خاله اینا هم همراهشون اومده بودن. دور هم جوجه کباب زدیم و جمع بودیم تا ساعتای 2، آخرم حسن ختام یه فیلم دیدیمو لالا. فرداشم رفتیم تو شهر و بازارچه و کلی خوراکی و زیتونو اینا خریدیم. عصرم شهر بازیه دست جمعی که ایندفه خیلی بیشتر خوش گذشت. شهر بازی رو گذاشته بودیم رو سرمون. شب هم همه با هم رفتیم خونه اون یکی خواهر همسری مامان اینا هم خونه ی دوستاشون، اونجا هم خوش گذشت. بعدشم که خسته و درمونده برگشتیم خونه. دیروز همسری همش میگفت زن منو نبرید بهش عادت کردم خیلی. موقع رفتن سخت بودا بعد از تقریبا 20 روز جدا شدیم. تو این مدت طولانی ترین زمانی بود که پیش هم بودیمو کلی بد عادت شدیم. روزای آخر به شوخی هی میگفتیم خسته شدیم بس که پیش هم بودیم بسه دیگه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * آبشاری که روز 13 به در رفتیمو کلی پیاده روی و سنگ نوردی داشت : 1 ** عکسای ویژه : آبشار مزرعه کُلزا :دی [ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
سال 91 را در حالی آغاز نمودیم که همسری هم در منزل ما تشریف داشتن. شام عید خیلی چسبید و مامان جون سنگ تموم گذاشتن. از ماهی و سبزی پلو رشته پلو و کوکو سبزی. خلاصه در حد ترکش خوردیم امسال با شبکه ی دو شبکه ی تو! همراه شدیم و کلی حالشو بردیم. البته گاهی هم میرفتیم رو خط شبکه 3 اگه مهموناش خوب بود نگاه میکردیم. برنامه ی گروه رستاک خیلی قشنگ بود. مخصوصا اون آهنگ بعد از سال تحویلشون. تا ساعتای 3:30 بیدار بودیمو بعدشم یکم خوابیدیم دوباره صبح زود پا شدیمو به تک و تای مرتب کردن نهایی خونه و ترگل و ورگل شدنو اینا تا اینکه سال تحویل شد و همسری نصف موهاشو پارسال درست کرد، نصفشو امسال!
بعدشم با کوله باری بس سنگین ابتدا به دیدار از بزرگترها شتافتیم و سپس راهیه شهرستان شدیم و چند روزی به دید گذشت و پنجشنبه شب با میهمانیه خاله کوچیکه به پایان رسید. از جمعه شب هم که بساط بازدید داشتیم. این وسطا منم میومدم سر کار تا مرخصی هام از دست نره و سیو بشه واسه مسافرت و غیره و ذالک. البته سعی میکردم تا ناهار برم خونه معمولا. واسه من عید خسته کننده ای بود! هنوزم که هنوزه خسته ام. آخه شبها پا به پای همه بیدار بودم و صبحا در حالی که همه حد اقل 5 ساعت بعد از من تازه بیدار میشدن تک و تهنا میومدم سر کار. 2 روز آخر هفته ی پیش رو مرخصی گرفته بودم که اونم کنسل کردمو به جاش فردا و پس فردا نمیامو میریم دیار همسری.
13 به در هم که واقعا خوش گذشت! گرچه الان از بدن درد و کوفتگی هلاکم ولی واقعا عالی بود. ما از 12 رفتیم جنگل و شب رو هم موندیم دیشب برگشتیم خونه. خیلی خیلی با صفا بود و هوا هم که ملسه ملس. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * تا بریم خونه ی همسری اینا و خواهراش و بیام خونه تقریبا 20 روزی میشه که با هم بودیم. خوش گذشت. کلی کارایی که فرصت نمیشد انجام بدیم رو انجام دادیم. از جمله اینکه رفتیم آتلیه و چندتا عکس انداختیم. با اینکه به نسبت جاهای دیگه 2 برابر میگرفت ولی واقعا از عکساش راضی بودیم. رفتیم و انتخاب کردیمو قراره 25 روز دیگه آماده شه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** عیدی همسری واسه ی من یک عدد کتونی خوشگله سفید آدیداس بود به علاوه ی یه تاپ ورزشی به علاوه ی 3تا ازین تلای کشی ست اونا که خیلی دوسشون دارم. تازشم یه سید ( کاراکتر عصر یخبندان) خوشگل هم خرید واسم. میسی عزززیییزم منم واسش یه کفش مردونه خریدم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** گفتم بیامو این پست رو بذارم تا وبلاگم از مرگ در بیاد، ضمن اینکه مجددا واستون آرزوی سالی خوش و پر از شادی و سلامتی و تندرستی بکنم. [ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠۸ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دیشب دوباره برف اومد. تهران که بودم هوا خوب بود! من اونجا گرمم میشد حتی! با یه مانتو هم که میرفتم بیرون گرمم بود! ساعت 6 صبح شنبه رسیدم خونه! هوا بس ناجوانمردانه سرد بود! ساعت 7 که داشتم میرفتم سر کار رگبار میومد خفن! ساعت 9 هوای سرد به بارون فشار آورد و تبدیل به برف شد! ظهر دوباره آفتاب بود و از غروب طوفان شروع شد! دست آخرم بارون! و امروز صبحم که بیدار شدیم برف زمینو پوشونده بود! الان اون برفا داره آب میشه و آفتابه! ولی خیلی سرده! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تهران خوب بود! مختصر و مفید. روزی که رسیدیم تا از تهرانپارس بریم سمت غرب ساعت شد 8 ، تا 10 استراحت کردیمو، نزدیکای 11 با خواهری رفتیم خرید! تا ساعت 3 کلی چیز میز خریدیم! زن عمو و دختر عمو و دختر عمه رو هم دیدیم تو همون پاساژی که بودیم! با هم دور میزدیمو خرید میکردیم! ساعت 3 از هم جدا شدیمو ما رفتیم خونه ی دایی! ناهار خوردیمو در حال دیدن فیلم و حرف زدن خوابم برد. ساعت 5 پا شدم، ساعتای 7 با خواهری و دختر دایی رفتیم سمت آریا شهر هم یه دوری بزنیم هم یه کم جینگیلای ریز ریز بخریم. ساعتای 11 دیگه برگشتیم. تا 2 دور هم گپ میزدیم، که من دیگه از فرط خواب داشتم میمردم، رفتم خوابیدمو صبح زودم پا شدم با دوستم هماهنگ کردیمو 7:45 سر کلاس بودیم. ساعت 5 که کلاس تموم شد بچه ها زنگ زدن که زود بیا مارو ببر تیراژه! منم که پایه! به جای استراحت رفتمو یه دوش گرفتمو رفتیم. مستقیم هم رفتیم طبقه ی آخر و حالی به حولی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * وبلاگ منم دوساله شد. و به پیشواز بهار میرود. [ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٩ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
یهویی دلم خواست بیام اینجا و اینا رو بنویسم : مامان و بابای گلم خیلی دوستون دارم، عاشقتونم، ببخشید که خیلی وقتا دختر خوبی نیستم واستون. خدا بهتون عمر با عزت بده و سایه تونو رو سرم حفظ کنه چون شما بهترینید. هر وقت دلم میگیره تنها فکر کردن به شما و دیدن چهره های مهربون و پاکتون دلمو آروم میکنه. حرفای آرومو پر مهر و بی ریاتون. چون که شما پدر و مادرا تنها کسانی هستید تو دنیا که بچه هاتونو بی دریغ اونم واسه ی خودشون دوست دارید. دوستون دارم.
خدایا همه ی پدر و مادرای مهربون رو در پناه خودت حفظ کن. خدایا بهمون شعوری بده که قدر پدر مادرامونو بدونیم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * قسمتی از نامه ی پیمان معادی به اصغر فرهادی که در واقع حرفهای آقای فرهادی بوده در یک مصاحبه : " حرف دیگرت که باز به تشویق حاضران آن جلسه انجامید، همان بود که گفتی تفاوتهای مردمان نقاط مختلف دنیا بسیار کمتر از شباهتهایشان است، اما به نفع سیا*ست است که تفاوتها و فاصلهها را بیشتر جلوه دهد و بر آنها تاکید کند. " ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** امروز سالگرد روزیه که جناب همسری بهم گفت که میخواد تا ابد با من بمونه! طفلک مدتها تلاش کرد که این حرفارو بهم بگه، به قول خودش من به روی خودم نیاوردم، ولی بلاخره طاقت نیاورد و حرفاشو تو یه اس ام اس بهم زد. پشت سرش هم زنگ زد بهم و کلی حرف زد اون شب واسم. الان از اون روز 5 سال میگذره. کلا از ولنتاین سال 85 که تو اون روز واسه ی اولین بار بهم گفت دوسم داره تا روزی مثه امروز خودشو کشت تا اون حرفارو بزنه. چقدر هم ساده و دوست داشتنی حرف زد باهم. تک تک حرفاش یادمه. گرچه خودش یادش نمونده. چقدر خوب بلد بودی قشنگ حرف بزنی ناقلا. منم که حساس. [ سهشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٤ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
اینروزا نمیدونم چرا همه اش خسته ام! شدم مثه اون پیر مرده تو سریال نوروزی! تا وقتی بیرونم خوبما، سر کارم خوبم! حتی وقتی هم میرم خونه کلی انرژی دارم برم بیرون کلی هم بگردمو راه برم! ولی اگه قرار باشه خونه بمونم خسته ام!! خودمم نمیدونم چمه!!
خب بگم از روز انتخـ*ابات که بنده پای صنـ*دوق بودم، هر کاری هم کردم که بی تفاوت باشم نشد! اینکه دیدم اینهمه همه جا تبلیغه که نرید خداییش خیلی زورم اومد!! مسائل مملکته من به خودم مربوطه! نه به کس دیگه! رفتم واسه کشورم! واسه نمایـ*نده ی خوبی که دوس داشتم بره که رای هم آورد شکر خدا! از نمایـ*نده های این دوره ی استانمون که انتخاب شدن راضی هستم در کل! به جز یه بنده خدا...
آدم سیـ*اسی ای نیستم و به شدت از این معقوله و بحث در موردش بیزارم!! ولی به شدت وطنم رو دوست دارم! یعنی خیلییی! نمیدونم خودمم گاهی واسم سواله که چرا وقتی سرودی از ایران میشنوم ناخوداگاه اشک تو چشام جمع میشه جدیدا! شاید واسه اینکه میبینم چقدر عموم مردم ما خوبن و دلم میسوزه که اینقدر بلا سرشون میارن! اینکه مملـکتم گناه داره! با دیدن رایای سفیدی که میگفتن ما فقط به عشق ایران اومدیم هم اشک تو چشام جمع میشد! اونایی که به خاطر ایران و نه به خاطر شخص و جنابی اومدن!! اسم مملکتم رو هم خیلی دوس دارم! خیلییی!
این که میدیدم از همه قشر اونجا بودن، کلی هم عکس انداختم از بچه ها، سالمندا و آدمهای خاص! اینکه یکی ساعت 10 شب اومد و گفت یه جمله ای تو تی وی شنیدم که خونم به جوش اومد و اومدم که منم باشم! که بفهمن اونا حق ندارن واسه ی من تصمیم بگیرن!! که برم یا نرم!! رو برگه اش هم نوشت ایران!! البته شاید من خیلی احساساتی شدم! ولی خلاصه خودم دوست داشتم اینارو بنویسم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ انتـ*خابات تو استان ما خیلی پر شور بود، از تبلیغات بگیر تا حضور مردم! روزای تبلیغات که خیلی خوب بود، تو راه باشگاه تا خونه که همیشه پیاده میایم خیلی شلوغ و پرشور بود! آهنگایی که دوس داشتم! اشتیاق مردم! واقعا از ته قلبم دعا میکنم مردم ما به حقشون برسن و اونچیزی که شایسته ی یه ایرونیه واقعیه نصیبشون بشه! همش هم با دیدن مردم یاد حرف اون آقایی میافتادیم که گفت میخوام روز انتخـ*ابات این انگشت جوهریم بره تو چشم اوبا*ما! خواهری هم از همه بادکنک میگرفت با اون هیکلش!! میگفت من کوچولوی این جمعم به منم بادکنک بدین!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * و اما اینم یه عکس ویژه : 1 ** اونروز کارگر خونه ی عمو اینا اینا رو دار زده بود : 1 *** موهامم رنگ کردم یک رنگ زیبا و دخترونه! **** دیگه اینکه اونروز یه 100 تومنی شامپو و کرم و ماسک مو و اینا خریدم! اینام خیلی گرون شدنا! بسیار دوسشون دارم، خیلی حس خوبی بهم میدن! کلا همچ کدومشون از اون برندایی که قبلا میخریدم نیستن! اینم یه تنوعه دیگه! و به دنبالش حسای خوب! [ یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
اطلاعیه : عنوان وبلاگمو عوض کردم! نمیدونم خوبه یا نه، کلا انتخاب عنوان همیشه کار سختیه! یادمه دفعه اول هم کلی فکر کردم و آخر به خاطر همین بی عنوانی مدتها وبلاگو نمیساختم، خلاصه یه روز که این شعرو گوش میدادم اومدمو زودی اونو گذاشتم با این هدف که وقتی عنوانی به ذهنم رسید عوضش کنم، که هنوز قسمت نشده انگار! نسبت به این عنوان هم چون جدیده هنوز حس خاصی ندارم، نظرات شما میتونه در موندن یا تغییر کردن این عنوان جدید نقش داشته باشه!
* هر وقت تصویب شد میتونیم لینکم رو هم اگه دوست داشتید عوض کنید. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منی که کلی ذوق خرید دارم همیشه مخصوصا خرید عید بس که سر قیمتای کاذب سرخورده شدم حس و حالم رفته، دیروز با مامی قرار بود بریم بازار یه دوری بزنیم، از روی بی میلی اینقدر دست دست کردیم که آخرم دیر شد و گفتیم بی خیال! از اول هم حسش نبود!
چند شب پیش رفتیم بیرون، چندتا پارچه خریدیم بردیم واسه خیاط، چقدر مینالید مغازه داره، قیمتاش هم تقریبا دو برابر شده بود!!! خلاصه که تو این وانفسا باید تو فکر چندتا لباس باشیم که عروسی ها در راهه. لباسای آماده که همه یه چیزشون میشه! چرا همچینن آخه!!! من تا پارسال اصلا لباس نمیدوختم! ولیییی....
اول که عروسی پسر عمو که هفته آخر قبل عیده ایشاا..، بعدم عروسیه نوه ی عمه ام. فعلا همین دوتا مهم هستن. یه جشن هم قرار بود داییم اینا بگیرن واسه عید اول عروسشون که البته نمیدونم حالا که یکی از فامیلای مادر بزرگم فوت کرد میگیرن یا نه؟ بعد هم عروسی پسر دوست مامانم که خواهر زن داییمه. حالا تاریخ دقیق هیچ کدومشونو نمیدونم ولی بلاخره باید از الان به فکر باشیم چون خیاطی ها خیلی شلوغه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** یه دوره ای ثبت نام کردم که یکی از استادای دانشگاهم برگزار کننده ی اونه، و یک روزش 12 اسفنده و یکیش 19 اسفند! فکر نمیکنن ماها چه جوری میخوایم دو هفته پشت سر هم بیایم تهران! ولی چون خیلی دوست داشتم شرکت کنم ثبت نام کردم و صحبت کردم که از این دو روز یک روزش رو برم و مطالب اون روز رو که نمیرم واسم میل کنن، مکانش هم دانشگاه تربیت مدرسه، اونوقت کجاس دقیقا؟؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** یادآوریه خاله باران باعث شد به یادم بیاد که دیشب ایرانی ها گل کاشتن! یادم اومد که اینجا نگفتم، یادم اومد که تبریک بگم به شما دوستای خوب و به همه ی مردم خوب کشورم این افتخار بزرگ رو. خیلی ممنونم آقای فرهادی. ممنونم ممنونم که واقعا هر بار توی صحبتاتون اونقدر غرور بهم میدید اونقدر زیبا حرف میزنید که کم لطفیه اگه اشکی تو چشام جمع نشه! درود بر شما و درود بر اون ملتی که شما اینقدر زیبا ازشون حرف زدید. اینم لینک صحبتاشون، حتما برید بخونید و به خودتون ببالید و قدر خودتونو بدونید. [ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
در راستای جهاز خرون! یخچالم رو 400 تومن گرونتر از روز اول! یعنی از روزی که گفتم واسم سیلور بیاره تا روزی که بخرم! توجه اینکه این فاصله 8 روز بود و همینکه ما رفتیم که بخریم دیروزش زد و شرکت نرخارو برد بالا! شانس قسمت یا هرچی که میخواد باشه! پدر و مادر من چه گناهی کردن آخه؟؟؟!!!!!!!! گازم رو یک مدل پایینتر از مدل دلخواهم رو 100 تومن گرونتر از مدل دلخواهم خریدم! ماشین لباسشویی رو هم 100 تومن بیشتر! جارو برقی رو هم 70 تومن بیشتر! و ماکروویو رو هم 80 تومن گرونتر! خدا باعث و بانیشو لعنت کنه که مردم دارن له میشن!!! اینا هم آلات قتاله ی خونه ی آینده : 1 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * با همسری قهرم ، اصلا هم دوسش ندارم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** عاشق این عکسه ام ، یاده خواهر پینگو میافتم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چند روز پیش هم اینو پختم ، کم پختم ترسیدم بد شه، خیلی خوشمزه ست، من کلا عاشق این شیرینی خشکای ریزم. دوست دارم بازم درست کنم! ولی خیلی وقتگیر بود واقعا! منم تازه ساعت 9:30 شب تصمیم گرفتم برم درستش کنم، تا خنک بشه و بچینم تو ظرف و بذارم تو یخچال ساعت شد 1 ، صبحم هاپولی شد! [ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چهارشنبه عصر قبل از رفتن به باشگاه رفتمو بلیطمو خریدم! همسری که شب تماس گرفت، در حالی که داشتم لباس میپوشیدم که بابا برسونتم ترمینال و برم، بهش گفتم من فردا میام! فردام کار دارم! یکم ناراحت شد البته درست هم باورش نشد! تا وقتی که اس ام اس زد و گفت جون من الان تو راه نیستی؟ و من جواب ندادم مطمئن شد نمیامو الان هم خوابم برده که جواب ندادم! وقتی رسیدم هوا هنوز تاریک بود واسه همین مجبور شدم بهش زنگ بزنم بیاد دنبالم، وگرنه یه کاره میرفتم خونشون دم تختش و غافلگیرتر میشد!!
مامان و باباش هم بیدار شدن و اومدن حال و احوال کردیم و یه چایی خوردیمو همگی رفتیم یکم دیگه بخوابیم. صبح که بیدار شدم همسری داشت میرفت سر کار و گفت تا 2 ساعت دیگه میام. مامانشم رفتن خرید و منو پدر شوهر موندیم تهنا، ایشونم عشق چایی هستن هی پا میشدن چایی بخورن هی به منم میگفتن چایی بریزم! یکم اختلاط کردیم، اول مامان همسری اومدن و ناهار پزوندن و همسری هم واسه ناهار اومد! کلا هی راه میرفتن همشون هی میگفتن یعنی واقعا تو اومدی؟ هنوز تو هنگ بودن! سر صبح قیافه هاشون دیدنی بود! چهره های خواب آلود و متعجب!!
عصر رفتیم یه دوری زدیم، وقتی برگشیم خواهر شوهر کوچیکه و شوهرشم اومدن، حسابی هم دلش گنده شده بود! اینقده باحال بود. مرهمو آقا یوسف و آلزایمر و سیزده 59 رو هم خریده بودیم یکی یکی میذاشتیم میدیدیم سرمون گرم بود. تا 2 شب هم نشسته بودیم حرف میزدیم تا اینکه مامان همسری شاکی شدن! صبحم هی میگفتن رفتین تنها تو اتاق بقیه ی فیلما رو دیدین نامردا! صداش نمیومد ولی فهمیدم داشتین میدیدین!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عصر جمعه پیش به سوی دیار خواهر شوهر بزرگه! مادر شوهر هم کلی چیز میز بافیده بودن واسه کاوه خان که دادن ما بردیم، اینقده نمک بودن، مخصوصا یکی از بلوزاش که شکل لباس رزمی بود و یه سرهمیش! این خواهر شوهر که دیگه حسابی گرد شده بود! الهیییی
اونجا هم خوش گذشت، اونشب و فرداش هم به فیلم دیدن مشغول بودیم، تو سرما تفریح دیگه ای نداشتیم! شهر خونه ی دوستم نیم ساعت با اونا فاصله داشت، (همون نگار که گفته بودم باباش مرحوم شدن و از اون موقع نتونسته بودم پیشش برم، بعد از سال پدرش هم عقد کرده بود و خلاصه حتما باید یه سر بهش میزدم) زنگ زدم به دوستم گفتم ما یه سر میایم پیشت ببینمت! اونم گفت ما ناهار درست میکنیم فردا حتما بیاید! منتظریم! همسری هم گفت زنگ بزن به رییست ببین اگه مرخصی میده فردا رو هم بمون دیگه! منم زنگ زدم به مافوقم، اونم گفت مشکلی نیست، خودم به رییس هم میگم، خوش بگذره! خلاصه که یک روز بیشتر موندم!
دیروز هم تا عصر خونه ی دوستم بودیم و کلیییی اونجا خوش گذشت بهمون! همسری همش سعی میکرد بخندونتشون! کلا خواستیم یکم جوشون عوض شه، آخه خیلی سخته، 4 تا دختر بزرگ و یک مادر، رفتم خونشون عکسای باباشو دور تا دور خونه دیدم، تا نیم ساعت بغضی بودم! خیلی اذیت شدن! تا اسم باباشون میومد ساکت میشدن، فقط خدا میدونه تو دلشون چه خبره! [ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دیروز برای اولین بار در سری مسابقات تیر اندازی بانوان به مناسبت دهه فجر شرکت کردم و بعد از 3 بار تیر اندازیه تمرینی، همچون تک تیر اندازی زبردست سیبل خود را ترکانیدم و مقام دومی را کسب نمودم.
تازه کلی هم به بقیه شگرد یاد میدادم واسه اینکه بهتر شلیک کنن! در حدی که اون آقایی که اونجا بود بهم گفت خانوم شما کلاس رفتی؟؟!!!! بنده هم گفتم نخیر این اولین باریست که تفنگ دست میگیرم! در همین 3 تیر تمرینی حساب کار دستم اومد و به این نکات ریز پی بردم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * و اما حواشی مسابقه : + یکی از خانومها در اول کار در هنگام کشیدن سیبل به جلو با آن دکمه ی سبز موجود کش متصل به دستگاه را به درک واصل کرد (انگار که مسابقات رالی بود) و سیبل بی نوا در وسط کار غش کرد! + یکی دیگر از بانوان عزیز، کلی کری خواند و ژست گرفت و ازش عکس گرفتنو کلی تنظیم کرد که بزنه وسط خال که ناگهان در هنگام شلیک دید تیری درنمیرود! نتیجه اینکه اصلا یادش رفته تیر بذاره! + بانویی دیگر مدام اصرار داشت که تفنگ مشکل دارد و نمیبیند هدف را! در بررسی های بعمل آمده مشخص شد که چشمش را اشتباه میبسته ، یعنی آن چشمی را که باید با آن میدید میبسته! در نتیجه نمیتوانست با آن یکی چشم هدف را از مرکز اصلحه ببیند! + مقام آوران دوره های گذشته هم همه هدف را سفید تحویل دادند! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چندتا عکس از روز برفی از پنجره ی اتاقم در شرکت (مرسی ویووو) : 1 2 3 4 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** امشب احتمالا عازم دیار همسری هستم، شنبه هم با هم میایم دیار خواهر شوهر و از اونجا من میام خونه! [ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠۱ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
آقا یک برفی میاد اینجا که از 4 سال پیش تا الان اینجوری برف نیومده! مدارس کلهم تعطیله و کلیه ی راههای ارتباطی (ورودی و خروجی) به استان ما بسته شده! و همه گیر افتادن! (خدا رحم کرد نرفتم تهران وگرنه مثه زن داییم اینا میموندمو معلوم نبود کی بتونم بیام اینور دوباره! ) تازه تو جاده های کفیه استان هم بدون زنجیر چرخ اجازه ی ورود نمیدادن و مردم بیچاره هم از همه جا بی خبر از وسط راه دیپورت میشدن!
خلاصه برفی باریده عجیب! دیروز ناهار خونه ی مادر بزرگ شهرستان دعوت بودیم، شب که رفتیم اونجا طوفان شد ، صبحم که پا شدیم برف در حدی بود که خاله اینا نتونسته بودن بیان، در خونه هاشون وا نمیشد که ماشینارو بیارن بیرون! تا شهرداری ها هم روز تعطیل دست به کار شن کلی طول کشید! نزدیکای ظهر تازه تونستن راههای اصلی رو به اندازه عبور یه ماشین وا کنن! به قول شوهر خاله ام پاتو که ور میداشتی جای پات دوباره پر برف میشد! هرچی ماشین سنگین بود رو آورده بودن تو شهرا هی خیابونا رو بالا پایین میکردن که برفا کوبیده شن تا بشه حرکت کرد! 2 تا از خاله زاده ها هم که پیاده راه افتاده بودن سمت خونه ی مادر جون تو راه چند باری زمین خورده بودن ناجور با همون جای مبارک!!
همه که جمع شدیم شال و کلاه کردیم، با انواع لباسهای مادر جون! آخه لباسی هم نبرده بودیم هوا اونقدا هم سرد نبود، و هر یک تیپی فشن زدیمو زدیم به برف! نوبتی به یکی رو هدف قرار میدادیم! خواهر شنگول من موقعی که نوبت خودش شد خودش هم خودشو میزد، بس که جوکه این بشر!! بعدشم منو خواهری میرفتیم زیر درختا و اونارو میتکوندیم رو خودمون، آی حال میداد، یهو میشدیم آدم برفی کلی خوش گذشت دور هم! از همه باحال تر این بود که گوله برف درست میکردیمو هرکسیو که یهو از در خونه میومد رو ایوون رو غافلگیر میکردیم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری یه روز پا شده رفته وسایلای شور خرید و واسم شور ریخت، آخه من ترشی نمیخورم ولی اینقده شور دوس دارم. ممنون مهلبون : 1 2 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * عکسایی از برف که از روی ایوون مادر جون انداختم : 1 2 3 * منچم : 1 2 (اون سبزا که برنده شدن منم [ شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
همسری از اون جمعه تا این جمعه که گذشت خونمون بود. تعطیلات بود و چند روزم به خودش مرخصی داده بود، خلاصه کلی پیش هم بودیمو روزهای خوبی رو گذروندیم. گفتم یه چند روزی بریم یه وری که جور نشد و جز خونه ی چندتا فامیل جایی نرفتیم. البته گشت و گذار و خیابون گردی که جای خود. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سه شنبه ای که تعطیل بود، عصرش منو همسری و خواهری و دختر عمو رفتیم و دفتر بیمه رو سر و سامون دادیم و کلی آب و جارو از سقف تا کف ، وسیله هاشم چیدیم و آماده شد که به سلامتی افتتاح کنیم این نمایندگیه خانوادگی رو، کلی هم خوش گذشت، چون بزرگترا نبودن خوش خوشانه کار کردیمو آب بازی و شلوغ بازی. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری منچی رو که واسم خریده بود رو آورد کلی بازی کردیم کلی کیف داشت یه منچ بزرگ و خوشگل که خیلی دوسش دارم. یکی از شبایی که بیرون بودیم همسری صاحب یک عدد پلیور شکلاتی شد، از این نازک رسمی خوشگلا. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خواهر شوهر بزرگه پسر داره و کوچیکه دختر. کوچیکه رو دیشب فهمیدم! همسری همش میگفت کاش همجنس بشن مخصوصا وقتی فهمید اولی پسره، میگفت اونا همجنس شن که هم همبازیه هم باشن و هم دخمل من تک. (احتمالا هم کاوه و پانتآ) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کاپ کیک با دنت درست کردم : 1 به نظرم اگه با دنت شکلاتی یا وانیلی درست میکردم خیلی بهتر بود. چون طعم این دوتا دنت رو بیشتر دوست دارم تا توت فرنگی شو! ولی چون خواستم مثه دستور باشه توت فرنگیو استقاده کردم. گذشته از نوع دنت به کار رفته بافت خیلی نرمی داره و خیلی هم زود آماده میشه، تو 30 دقیقه آب رو گذاشتم واسه چایی، دست به کار شدم واسه ساختن اینا، چایی رو دم کردم، تا چایی دم بکشه اینام آماده بود. البته طبق معمول من مواد کاپ کیکو زیاد آوردم! نمیدونم چرا با اینکه طبق دستور میریزم مواد رو باز اضافه میاد کلی! مجبور شدم قالبارو رو هم بذارمو سر کاپ کیکا قلمبه نشد! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * در ادامه ی خریدا : بخار شوی (مارکش اکوویتاست، و در بین بخار شوی های تی شکل خیلی خوبه، محیط رو میکروب زدایی میکنه و تجهیزاتش هم کامله و فقط کف شوی نیست. معطر هم هست که عطرش الان تحریمه و وارد نمیشه! در حین کار هم خیلی راحت میشه بهش آب اضافه کرد و لزومی نداره واسه آب ریختن مخزنش رو جدا کرد، واقعا هم در عرض 20 تا 30 ثانیه آماده به کار میشه.) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** یک سری از محصولات ego رو خریدم واسه پذیرایی، البته خیلی ساده هستن : (قابل توجه خاله باران) *** اینم فنجون اینا هم کریستال RCR هستن. 1 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بهار جون اون که رد شد کی بود؟؟؟!!!!!!! [ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
یک عدد همسری الان اینجان. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من سر کارم و ساعت 1:30 دارم میرم، دوشنبه رو هم مرخصی هستم. امشب مامان بزرگم خرج داره و فردام خودمون شعله زرد. جمعمون جمعه به غیر از دانشجوهای راه دورمون که امتحان دارن و نمیتونن بیان. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیروز باز نون پختم گردالیه خاش خاشی، یکم کم نمک شده بود، ولی به قول همسری جون میداد همبرگر درسته بذاری وسطش با کلی پنیر و بذاری تو فر تنوری شه بخوری. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیروز با خواهری و همسری همه ی وسیله هارو ریختیم وسط خونه، خواهری همش منتظر بود همسری بیاد دوباره اینارو بریزه وسط، جمع کردنش کلی ستم بود ولی باحال بود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * آقای فرهادی کارتون درسته، ما اسکار میخوایم یاللا. آهای آقای سلحـ*شوری که فکر میکنی خیلی میدونی! اون حرفا رو زدی که چی بشه؟؟!!! که چی حالا؟؟!! یه دست و یه هوراااااااااا به افتخارت! خوبه؟؟!!! [ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۸ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
روزا میگذاره و منم مشغول خریدامم دیگه، دایی اینا چهارشنبه شب اومدن خونمون و زن دایی نشست وسیله هامو دید، نتیجه اش اینکه رفت از شیر داغ کن و بخار شوی من خرید، به قول خودش فکر کنم اگه من باهات میومدم خرید از همه چی واسه خودمم میخریدم... قربون مامیم برم که چه دل گنده ای داره و اصلا تو این فازا نیست. البته من خیلی خوشحال میشم که مامیم هم که اینهمه زحمت میکشه و باهام میاد واسه خودشم یه چیزایی بخره. خیلی ماهی مامان جونم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیگه اینکه خواهری امتحان حسابان داشت و ما مردیم از استرس!! آخه دفترشو گم کرده بود و تا دیشب هم پیدا نشد، طفلک خودش هم خیلی استرس گرفته بود، دوستای بی معرفتش هم که دیگه نگم بهتره! میدونستن جزوه نداره، نه پایه شدن 2 ساعت خواهری بره و باهم بخونن و نه جزوه دادن که ما نیم ساعت ببریم کپی بگیریم، یکیشون گفت خودم میگیرم که اونم فقط صفحات فرد رو کپی گرفته بود و حتی چک نکرده بود اشتباهه و مسلماا به درد نخورد، حالا پررو پررو دیشب هی هم میزنگیدن و از خواهریه بی جزوه ی من اشکال میپرسیدن. خواهری جونم ، تپلوی من، دعا میکنم امتحانتو عالی بدی و نتیجه ی زحمتتو بگیری عزیزم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ باز من اکتیییف شدمو با خمیری که خودم ساختم اینو پزوندم :
مواد داخلش رو به دلخواه خودتون مثه مواد پیتزا یا لازانیا یا پیراشکی آماده کنید، اونوقت خمیرو به این شکل آماده کنید و اونرو به هشت قسمت تقسیم کنید، (یه بعلاوه و یه ضربدر روش بندازید و ببرید) ، بعد اون هشت قسمت رو از سمت کمانش دور تا دور ظرف بچینید طوری که جایی هم واسه ریختن مواد توی حلقه ایجاد بشه، مواد رو دور تا دور بریزید و پنیر فراوون بریزید که مواد نسوزه در آخر هم سر خمیرارو برگردونید روش، و بذارید تو فر تا وقتی که پنیرا آب بشن و نونش بپزه، فر من حدود 30-40 دقیقه با دمای 170 درجه وقت برد، و از اونجایی که همه گرسنه بودن فرصت ندادن تا گریل رو بزنمو روش طلایی تر شه و یا حتی تزیین شه! طرز تهیه خمیر رو هم تو ادامه مطلب میذارم، به نظر من با این خمیر میشه همه چی پخت و حتی خالیش رو نون پخت. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و اما اینم پروژه ی فعلی همسری اینا ، آی خونه دار ، بچه دار و یا حتی خونه ندار بشتابید بشتابید، حراجش کردم جهت کسب اطلاعات بیشتر به جوجو جان مراجعه کنید، و یا به ویژه نامه های دنیای اقتصاد.
ادامه مطلب [ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۱ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
و اما بعد از مبحث نون پست قبل، میریم سراغ یه شیرینی خوشمزه به نام "بیشمه" . اون شبی که نون پختم، و خانواده میل کردن، مامی گفتن بیا ایندفه بیشمه درست کن، گفتم آخه من تا الان فقط خوردم و اونم چند بار، گفت اشکال نداره یاد میگیری، با هم یه کاریش میکنیم حالا و دستت میاد دیگه، ما این شیرینی رو خونه ی دوستای ترکمن مون خوردیم، جای دیگه هم نه دیدم و نه خوردم! به نظر من که خیلی آسون بود و در مقابل مزه ی خیلی خوبش میارزه یکبار هم که شده امتحانش کنید.
و اما مواد لازم : تخم مرغ : 1 تا 2 عدد (بستگی به اندازه تخم مرغ داره) آرد : به میزان لازم شیر : 2/1 پیمانه ( پیمانه رو از این لیوانای فرانسوی استفاده کنید یا هر چیزی با حجمی برابر اونا) شکر : 2/1 پیمانه (که اونم اگه دیدید شیرین تر دوست دارید میتونید بیشترش کنید) روغن (اونا جامد استفاده میکنن معمولا، ولی زیادم فرقی نمیکنه) : 2/1 پیمانه و اگه لازم شد و دوست داشتید یکم بیشتر. وانیل : به میزان دلخواه بیکینگ پودر : 2/1 قاشق غذاخوری نمک :یه کوچولو
طرز تهیه : اول تخم مرغ رو با شکر خوب با همزن میزنید که وانیل رو تو همین حین اضافه کنید، بعدش هم شیر و روغن رو کم کم اضافه میکنید تا به یه ترکیب یکنواخت و پف کرده برسید. یک پیمانه آرد الک شده و بیکینگ پودر و یکم نمک رو تو یه کاسه ی بزرگ بریزید و این ترکیب آماده شده رو در مرکز این مواد خشک بریزید و هم بزنید، حالا کم کم بهش آرد الک شده اضافه کنید تا به یه خمیری برسید که از مایه ی کیک سفتتره و از خمیر نون شلتر باشه، یکم هم که مواد به خورد آرد رفت دیگه با دست باید شروع کنید به ورز دادن، و همینطور یکم یکم آرد اضافه کنید و گاها کمی روغن مایه، که خمیرتون خشک نشه.
خمیر که آماده شد روشو بپوشونید و یکم بذارید تو یک جای گرم بمونه، بعدش کف سطح کارتون رو آرد بپاشید و یکم یکم از خمیر بردارید گوله کنید و مثه خمیر بازی که بین دوتا کف دستمون بازش میکردیم تا شکل مار بشه! اونو شکل مار! در بیارید. (مرده ی توضیح دادن خودمم بعدش بذاریدش روی سطحی که روش آرد پاشیدید و یکم اونجا قلش بدید و مرتبش کنید، (قطر مارتون تقریبا 2 سانت باشه) اونوقت با یه چاقو از این رشته ای که آماده کردید به طول های یکنواخت برش بدید، اونم تقریبا 2 سانت دوسانت، اونوقت اینا رو بندازید تو یه تابه ی گود که از قبل توش روغن داغ شده اونم درحالی که تو روغن غرق باشن، و وقتی دیدید سرخ شده با حداقل روغن اونو از تابه خارج کنید و بعد از خنک شدن مصرف کنید. نوش جان. ___________________________________________________________________ * من این شیرینی رو خیلی دوس دارم! و یه حس نوستالژیک رو در من زنده میکنه! چون الانا دیگه خونه ی دوستامونم که میریم دیگه از اینا ندارن! ** این دستوری هم که گفتم کاملا اکتسابی بود، آخه به خودشون که زنگ زدم گفتم بهم مقیاس بگو واسه مواد، گفت باورتون میشه ماها هممون مواد و چشمی میریزیم، اصلا نمیدونم تا حالا پیمانه نکردم هیچ چیز رو، من با این ترکیب البته با دو برابرش پختم و به نظرم خوب شد. ولی خیلی شد، چون از دوبرابر این مواد خمیر خیلی زیادی به دست اومد، نتیجه اش یک عالمه شیرینی شد، البته اگه خوب نگه دارید، موندگاریش خیلی خوبه. *** به شیوه ی سنتی خمیر رو اینجوری چونه میگیرن، ولی شما میتونید با وردنه بازش کنید و با قالبای مختلف کوچولو قالب بزنید، یا لوزی لوزی کوچولو برش بزنید یا هرطور دیگه که دوس دارید، ولی شکل اصیلش همینی هست که میبینید! [ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
و اما در راستای برانگیخته شدن حس شاطری در بنده، و علاقه ی اینجانب به نون خونگی، و نون پختنای مداوم آلما خانوم، و گذشتن مدت زیادی از آخرین باری که در خونه ی مادر بزرگ خمیر درست کرد و من هم این وسط با ذوق تو ورز دادن کمکش کردم، و مهمتر از همه حرف شنیدن از غزل خانوم، نون پختم... به مقدار خیلی کم، در توستر کوچک خانه مان، حوصله فر روشن کردن نداشتم، منم که هی عادت دارم وایسم توی فرو نگاه کنم، تو فر که باشه باید خم شم، واسه همین اکثرا تو همین توستر درست میکنم همه چیو، زمان کمتری هم واسه پخت میبره...
چهارشنبه که از باشگاه برمیگشتم، سر راه خمیر مایه خریدمو رفتم خونه، مامی شام مهمون بود و بابا هم سر کار، من بودمو خواهری که تو اتاقش داشت درس میخوند، لباسارو عوض کردمو دستامو شستمو یه پارچه ی بزرگ روی میز آشپزخونه انداختمو، مواد لازمو رو میز چیدم با ظروف مورد نیاز و یه سینیه بزرگ واسه زیر کار...
خلاصه که خمیر مایه رو تو آب حل کردمو گذاشتم یکم بمونه، تخم مرغو با یک مقدار کم شکر ریختم تو همزن و با دور تند گذاشتم هم بخوره، 1.5 لیوان آرد رو تو سینی الک کردمو یکم نمک روش ریختم، تخم مرغو ریختم وسطش، بعدشم خمیر مایه رو و هم زدم، اونوقت یکم دیگه آرد اضافه کردمو با دست افتادم به جونش، این مرحله اش واقعا واسم جذابه، همیشه تو این بخشش من دخالت میکردم، خلاصه ورز بده و بکوبش زمین، لهش کن، بپیچونش، مشت بزن، و تکرار و تکرار، این وسطا روغن رو هم اضافه کردمو تا موقعی که خمیر دیگه به دستم نچسبه و یکدست بشه هی ورز دادم، تا اینکه هم دستام تمیز شد و هم سینی، یعنی خمیر دیگه به چیزی نمیچسبید! اونوقت انداختمش تو یه کاسه ی بزرگ و روشو با پارچه پوشوندمو گذاشتمش کنار شومینه، یک ساعتی اونجا بود و اونوقت با انگشت چکش کردم و دیدم خوب ور اومده، بعدش دوباره یکم ورزش دادمو چونه درست کردمو، در آخر هم یکم زرده ی تخم مرغ رو با یکم شیر رقیق کردمو زدمو با شت کشیدم روشون، کف سینی رو چرب کردمو گذاشتم تو فری که گرم شده بود، کلا 20 دقیقه زمان برد بعدشم 3-4 دقیقه گریل.
نتیجه هم شد این : + (اون پیچ پیچی نتیجه ی بهم پیچوندن دوتا تیکه ی باریک از خمیره) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *اینم پالتو و کفشم و کیفم که گفته بودم، پالتو رو همسری پسندید، در خرید بوت هم من هیچ نقشی نداشتمو خودش از تهران واسم خرید و آورد، این کیفم باهم یافتیم که به کفشه بیاد : 1 2 3 ** وسیله ی دیگه ای که خریدم : + [ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
روز دوشنبه به شدت دلمان آش ماست خواست یهو، اونوقت تصمیم گرفتم خونه که رفتم واسه خودم بار بذارم، تا حالا هم نپخته بودم و نه پختنش رو دیده بودم، فقط خورده بودم، اینکه دلمان از کجا خواست هم مربوط میشود به شف آلما خانوم و عکس آش ماستش و اینکه فکر کردم که اووووووه خیلی وقته نخوردما...
خلاصه اینکه رفتم خونه ، خاله اینا خونمون بودن و یکم که نشستم یادم رفت و وقتی که با خاله و مامی بیرون بودیم تازه دوباره یادم اومد و گفتم مامی اسفناج که داریم؟ گفت نه! گفتم آش ماست میخوام خب! تا اینکه فرداش رسید، یعنی دیروز، رفتم خونه، گفتم کاش اسفناج داشتیم، که مامی گفت بابا خریده و تو یخچاله، آوردیم وسط و پاک کردیمو، مامی شست و خرد کرد، تو این حین منم رفتم برنجو بار گذاشتمو اومدم، تو یه قابلمه کوچیک، بعد دیدم جاش تنگه و ریختم تو قابلمه ی متوسط، بعد دوباره دیدم جاش تنگ شد و خلاصه یه قابلمه ی بزرگتر، و نتیجه اینکه یه پاتیل آش داشتیم آخرش...
برنجا که پخت و جا افتاد اسفناج رو ریختم، بعدش هم که یکم جا افتاد نمک و یه کوچولو هم از آب نارنجی که همسری واسم گرفته بود و مامانش هم جوشونده بودن، و بسیار هم ترش و خوشمزه است ریختم توش، یکم بعد هم خاموش کردم زیرشو و گذاشتم رو بالکن که یکم خنک شه، برگای سیر رو کوبیدمو ماستمو ریختم توش به همراه کمی فلفل و در آخر هم این مخلوط رو ریختم تو آشی که یکم خنک شده بود، و یه آش حسابی شد و زدیم به بدن... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * در راستای خراب شدن دوربین بهار خانومه "مستاصل"، دیشب هرچی گشتم دوربینو پیدا نکردم، گفتم هم یه عکسی از آش بندازم هم از چیزایی که عکساشونو نذاشتم، خلاصه اینکه دوربین بینوای ما خودت بیا در گوشم بگو کجایی، نگرانتم مادر... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** چرا این آقایون فکر میکنن اگه خانوما غر میزنن گاهی، اصلا گاهی هم نه، همیشه!حتما شما باید وایسی و جوابشو بدی، سعی کن فقط شنونده باشی همین، نه اینکه با جواب دادنت عصبیش کنی و نهایتا خودتم عصبی شی!!! عصبانی ام الان از دستت، اونم خیلی، اصلا هم با این عکس العملت دلم نسوخت که چرا غر زدم سرت! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** در راستای جهاز خرون ایندفعه نوبت این وسیله است، که جیگر منه، خیلی میدوستمش، مطمئنم با هم زیاد کار داریم : 1 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ + آقا این چه وضعشه آخه، منه بدبخت تو چه بحرانی هم باید نوبت خریدام بشه، امروز میرم یه چی میبینمو از چند جا قیمت میگیرم، فرداش که میرم بخرم یهو میبینم 30-40 تومن گرونتر شده، الان همینو 380-90 قیمت دادن، بعد شد 420، اونوقت یارو میگفت این آخرین دونه از آخرین خریدمه، خرید جدیدیام که از قیمت فروش الانم گرونتر خریدمو 460 کمتر نمیتونم بدم! طفلک مامانم اینا... ++ یا مثلا یه دست کاسه ی 4 تایی کوچولو، 10 تومن بود، اونوقت شد 15 تومن یهو!! یا اینکه یه چایساز از 90 رسید به 140 یهووو!!! +++ باید هرچیو دیدم همونموقع بخرم انگار! [ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
غزلک جونم، بوجود اومدن اون فرشته ی کوچولو توی وجودت رو بهت بریک میگم عزیزم، امیدوارم خدا شما و اون تو دلیت رو حفظ کنه و به سلامت دنیا بیاریشو هر روز بیای و از کاراش بگی و دلمون ضعف بره... فقط این وسط دلم واسه یاسی عسلیه خاله میسوزه که وبلاگش بی سر و سامون میمونه و غزلک دیگه خودش یه نی نی عسلی داره ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیشب بهش میگم کم کم دیگه فکر کنم احتیاجی به شوهر ندارم، آخه مامی رنده برقی هم خریدن دیگه واسم! میگه، خیلی نامردی قهرم باهات... * آخه نه که من علاقه دارم همه چیو با دست رنده کنم و همیشه هم دستم رو هم باهاش رنده میکنم همسری همیشه میگفت تو خونمون همه ی رنده کردنا با منه... [ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
تولدت مبارک مهربونم... کاش کی که 100 ساله شی، نه! 120 ساله شی، نه! 120 سال کمه همیشه زنده باشی... اینقده کیف داشت صبح کله ی سحر بیدارت کردم تبریک گفتم...
[ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
گفتم که یک عدد همسری در اتاق بنده خواب بود، گلو درد و حال بد اینجانب بر من غلبه کرد و رسیدن خبرنامه ی جدید بهداشت هم که توصیه کرده بود به ترک محل کار جهت پخش نشدن ویروسها، و اصرار همکاران که بابا پاشو برو خونه، و نیومدن رییس و خلاصه همه ی اینا دست به دست هم داد و بنده ساعت 10 صبح رفتم خونه، از دکتر هم وقت گرفتم واسه ساعت 12 بهم نوبت داد، رفتم خونه، خاله اینا خونمون بودن دیشب که دیدم رفتن ، آروم رفتم تو دیدم همسری تازه بیدار شده، تعجب کرد خیلی فهمید حالم خیلی بد بوده که اومدم، پا شد واسم نشاسته و شیر و عسل درست کرد، آورد مثه نی نی ها گذاشت دهنم، بعدم خودش رفت صبونه اش رو خورد، یکم استراحت کردمو پاشدیم بریم دکتر.
دکتر واسه اونروز و 5 شنبه که البته خودمم تعطیلیم بود استعلاجی نوشت و من برگشتم خونه، همسری هم رفت سلمونی، گوشت چلو گوشت رو آماده کردمو دراز کشیدم، مامی که از سر کار برگشت برنجشو پخت و چلو گردن رو زدیم به بدن...
یکم استراحت کردیمو پاشدم کیک یخچالی درست کردم یکم واه شب، ژله هامم که از شب قبل درست کرده بودم، ساعتای 7 بود که رفتیم خونه ی مادر جون... کادوی تولد همسری هم که یک عدد شلوار بود تقدیمشون شد، البته به علت بی برنامه گی و بی حالی من امسال نشد کار خاصی واسه تولدش بکنم، من همه برنامه ریزی هام واسه این هفته و امروز و فردا بود که تازه جمعه ظهر فهمیدم همسری شبش میخواد بره... من موندمو کلی کار نکرده، از این تریبون هم اعلام میکنم، شرمنده عزیزم
شب یلدای خوبی بود، گرچه هیچی اونجوری که میخواستیم نشد، ما کلی برنامه ریزی کردیم امسال همه بیان خونه ی ما و نیومدن، ژله ها و دسر و اینا رو هم که درست کرده بودم بردیم اونجا دیگه، تو راه اینا هی میلرزید، خیلی باحال بود هیشکی هم واسم آش نپزوند
شامو زود خوردیم، یکم بعد دسرا، بعدم چای و کیک یخچالی، همه کلی تعریف کردن و گفتن معلومه با این حالت خیلی اذیت شدی، همسری هم ذوق میکرد همش، میگفت خانومه منه... بعدم بساط آجیل خورون و مشاعره، خاله کوچیکه طبق معمول شروع کرد و این وسط هرکی سعی میکرد هر چی میتونه بگه و هی کش پیدا کنه، حتی بچه ها به ترانه های کوچه بازاری هم رو آوردن دیگه، بعد از کلی خاله یه بیت خوند که گفت ختم جلسه، و آخرش ث داشت، گفت دیگه کسی نمیتونه، که یهو همسری یه بیت خوند پر از واج آرایی ث و دیگه کسی نتونست جواب بده، همه هم دست و سوت و اینا که بلاخره شاخ خاله رو یکی شیکوند، اونجا 2 تا دبیر ادبیات هم بودن که کم آوردن، شوهر همین خاله داره فوق ادبیات میخونه مثلا!! بعدم که هندونه و انار و بگو بخند و . . .
فرداش ناهار رفتیم خونه خاله، قبلشم رفتیم یه جا من لحاف تشکای مهمون رو سفارش دادم، یه جفت رویه هم ست اونا واسه تشکای همسری، با اون سایز نااستاندارد 210 * 90 !! بعد از ناهارم زودی برگشتیم که خواهری به کلاسش برسه، شبم که باز رفتیم بیرون و دور زدیمو، شام گرفتیمو اومدیم، دوتا جانونی خریدیم و زیر بشقابی و ست پیشبند و دم کنی... همسری همش میگفت آقا باز کن ببینم پیشبندش به من میاد آقاهه میگفت آره اینا خیلی خوبه منم دارم به منم اتفاقا خیلی میاد موقع خواب هم تایتانیکو دیدیم با کلی خاطره، چقدر آخرش ناراحن شدم باز، بعدشم آرومو و عشقولی خوابیدیم، فیلمه رو همسری خیلی خیلی تاثیر گذاشته بود و بچه یه دنیا عشقولی تر شده بود...
فرداشم که مامانی حلیم آماده کرد واسه صبونه، بسیار چسبید، بعدشم واسه همسری چیز کیک پزوندم، که وقتی تموم شد فهمیدم اونشب قراره بره و همون شد کیک تولدش، خیلی زود بود آخه 1 هفته زودتر... اونم بی برنامه بعد از چایی عصر هم رفتیم که دوباره برم دکتر چون سرفه خیلی اذیتم میکرد هنوز، و التهاب زیادی داشتم، گفتم قدم بزنیمو رفتیم دم یه گل فروشی به همسری گفتم بمون تا بیام، براش گل خریدم و کل برنامم واسه تولدش شد اینا... شبم که همسری رفت! دکتر شنبه و یکشنبه رو هم بهم مرخصی داد و الان میشه گفت ااای بدک نیستم، آخه همش میگفت سرما نخوردی آلرژیه و همه ی داروهامم مال آلرژیه، گفتن به یه چیزی حساس شدی و اذیتت کرده! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** چیز کیک : (تزیینش خوب نشد، عجله ای شد و منم بی حال) : 1 *** هنر دست آقای پدر : (بورانی لبو) عاشق رنگشم 1 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدا نوشت : خدا جونم شکرت، دل خوش رو از بنده هات نگیر و خنده رو مهمون همه ی دلا کن و عشق عاشقارو بهشون زیاد نبین. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری نوشت : همسری جونم میدونم اون چند شبی که سرفه هام نذاشت بخوابی، واسه همه بی حالی ها و لوس شدنام ببخشم، هرچی هم دهوات میکردم سرما میخوری یه لحظه هم ازم جدا نشدی و بخلتو دریغ نکردی، وقتی که سرفه هام شدید میشد و تو خواب و بیداری میگفتی، بمیرم واست گلم درد و بلات به جونم، وقتی که پا میشدی و میشستی و آروم پشتمو واساژ میدادی که آروم شم و دوباره خوابم ببره، همه اینا رو حس میکردمو واسه همه ی اینا یه دینا میسی جیگملم... [ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٧ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
گلوم درد میکنه چند روزه در حد لالیگا، از دیروز تا همین الان که چهارتخم درست کردم و منتظرم یکم خنک شه که بخورم، 5 لیوان 4 تخم خوردم، به علاوه ی 4 لیوان آبلیمو و عسل، خلاصه که گلو دردم بهتره، ولی انگار این گلو درد مرحله ی اولیه ی یک ویروس نامرده جدیده، که الان فین فینم هم به راهه، صدام داغون شده، چشام میسوزه و ...
امروز یک کار مهم داشتم، چون گفته بودن بین دوم تا پنجم دی ماه جلسه داریم و باید گزارشامو آماده میکردم، و امروز فهمیدم که تا 10 دی ماه وقت داریم و ... گفتم میامو انجام میدم کارمو میرم که اگه جلسه شنبه بود کارام آماده باشه، پس در نتیجه حالا که اومدم سر کار یکم کارامو جلو میندازمو زودتر میرم، میرم که برم دکتر که از دست نرم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * یک عدد همسری الان در اتاق بنده در خواب ناز به سر میبره، دیشب ساعت 1 شب رسید... ** همسری واسم یک جفت بوت خوشگل خریده... *** قهوه تلخ جدید بانمکه، البته الان غیر مجاز پخش شده و کیفیتش زیاد بالا نیست، منتظر اصلشم که برمو بخرم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ **** یلداتون مبارک... [ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
یکی از تیکرای وبلاگم چند روز پیش نشون میداد 5 سال و 5 ماه، بهت میگم 5 سال و 5 ماه چیه؟؟ میگی، روزایی که میگذره از فینال جام جهانی، از مرحله آغازین جام زندگی...
* دوست دارم ، دلم واست تنگیده، دیوونتم روانی... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سرویسی که ازش اندازه 18 نفر ورداشتم واسه مهمونای آینده : 1 2 ** چطوره؟؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** به شدت خریدامو دوست دارم و روزی چند بار هی نگاش میکنم هی ذوق میکنم، (بی جنبه خودتی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ **** یه دنیا ممنون مامان جونی که دست رو هرچی میذارم کلی تعریف میکنی و با ذوق میخریش، یعنی عاشقتم ، اگه دختر خوبی نیستم واست به مهربونیه همیشگیه چشای مهربونت ببخشم [ شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۱ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
مادر همسری دیشب رفتن . . . منم برنامه ی عادل رو دیدم و لالا، چقدر دلم سوخت واسه اون نوجوون یزدی، روحش شاد، البته اون که الان اعضاش تو بدن چند نفر زندس، مطمئنن جاش تو اون دنیا خوب خواهد بود... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آمااااااا بعد از مدتها عکس : از پایین تصویر به سمت راست : خواهری، دوست خواهری، دختر عمو، اون پاهم که وسطه منم که منو تو عکس راه ندادن، پامو فرستادم اون وسط
___________________________________________________________________ [ سهشنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
سلام سلام...
اگر از احوالات بنده جویا شوید باید بگویم، خوبم و ملالی نیست جز دوری از نت و شما... سرم یکمی شلوغه، یک سری جلسات دوره ای شروع شده و شلوغ پلوغه کلا سرم!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مادر همسر جان الان در راهن و انقریبه که برسن شهر ما و سپس منزل ما، اونوقت مادر همسری داره میاد و خودش نتونسته بیاد!! خیلی خجسته میشود قضیه!! و دریغ از یک پاس ساعتی که من بتونم برم و اندکی تر گل و ور گل شوم! باید با یونیفرمو این تیریپ ضایع منو ببینه! خدا کنه دیرتر از من برسه خونه!
اونوقت من همش فکر میکردم آخر ماه میان و میخوره به تعطیلات آخر هفته و اینا، فردام یک جلسه ی مهم هست تو شرکت و من خیلی هنر کنم بتونم واسه ناهار خودمو برسونم!! دیشب 12 شب همسر جان گفتند که مادرشون فردا یعنی امروز عازم هستند، یکی دو روز میمونند و از اینجا میرن مشهد... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خیلی پراکنده نوشتم، اصلا فرصت نشد بخونم چی نوشتم، فقط دارم تایپ میکنم، اونم واسه اینکه یه ابراز وجودی کرده باشم و از حالم با خبر بشید! بی معرفت هم نیستم، سر فرصت میاو پیشتون... [ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٠ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دوبله زن دایی شدم... دیشب همسری یهو گفت دوباره دایی شدم! من : ....... (اسم خواهر شوهر کوچیکه) ؟؟!!!!! و بلاخره مشخص شد که خواهر شوهر کوچیکه هم یه نی نی به عمر 4 هفته تو دلشون دارن... و من همچنان :
عجبا، نه به اون موقع که همسری میگفت شماها یه خواهر زاده نتونستین واسه من بیارید، نه به الان که دوتا در راهن... خدایا همه نی نی های در راه و ماماناشون رو حفظ کن، این دوتا رو هم همچنین... ___________________________________________________________________ بهش میگم ایشاا.. که جفتشون پسر شن اصلا! میگه نه من خواهر زاده ی دخمل دوست دارم... میگم نخییییییر!! اونوقت منم دخمل میخوام، اونوقت دخمل من بی مزه میشه و تکراری... اصلا برو یه زنی بگیر که پسر بخواد... میگه نه عزیزم، نگو این حرفارو گلم، منم دختر دوست دارم خب، نوه ی پسری در هر حال عزیزتره... ___________________________________________________________________ * ارغوان جان تولدت مبارک، ببخشید که دیر شد، باید تو پست قبلی با تولد بهار با هم مینوشتم... ایشاا.. سالهای سال شاد و موفق باشی تُرُب
** بهار جون خونه ی جدید خوش میگذره، کوزتینگ تموم شد؟؟ الان میشه اومد مهمونی دیگه؟؟ [ شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
روزی که همسری ماکارونی پزوند، یعنی روز شنبه، بنده هم یهویی ساعت 2 رفتم خونه، کلید انداختم، همه فکر کردن خواهریه، یهو همسری و مامانی با من روبرو شدن تا ساعت 4 استراحت کردم، ساعتای 5 بود، رفتیم بیرون، نوبت دکتر داشتم، که پامو نشونش بدم ببینم اوکی شده یا نه بعد از 6 جلسه سرمادرمانی، دیدم مطب شلوغه، گذاشتم تو نوبت و به همسری گفتم بریم بیرون یه دوری بزنیم، رفتیم چندتا مغازه اسباب بازی فروشی همون دور و برا، واسه نی نی همکار که باهاشون رفت و آمد مختصری داریم و الان 4 ماهش شد و ما هنوز ندیده بودیمش، یه چیزی خریدیم و بهشون زنگ زدیم که بعد از دکتر یه سر بریم خونشون...
پام خدا رو شکر بهتر بود و گفت دیگه فریز نمیخواد فعلا و یه پماد داد تا بهبودی کامل حاصل شه ان شاا.. از همونجا رفتیم خونه ی همکارم، وای که چقدر این سامی ناز بود، وای یعنی خوردنی بودا، خدا حفظش کنه، اینقده با همسری ذوق کردیم، اسباب بازیشو واسش روشن کردیمو خودمون 4تا بیشتر ذوق کردیم...
بعدشم که یکم قدم زدیمو، رفتیم خونه، خاله اینا خونمون بودن، ملینا کلی ذوقیده شده بود همسری رو دیده بود، یه لحظه هم از روی شونش پایین نمیومد، و رسالتی رو که بارها بهش گفته بودم، همچنان یادش بود و موهای عمو رو بهم میریخت! تازشم همسری یه کارت خوشگل به یادبود 8/8/88+2 هم بهم داد و اینم رفت پیش بقیه... تنبلی کردم وگرنه عکسشو میذاشتم...
یکشنبه عصر هم منو مامی و همسری رفتیم فروشگاهی که ازش میزو خریده بودم، که مبل و سرویس خواب و ویترینی رو هم که خریده بودم و بهش نگفته بودم نشونش بدم و ذوق کنه، آخه من هیچکدومو تحویل نگرفتمو قرار شد تا هر وقت که خواستم ببرم خونم واسم نگه داره تو انبار خودش... سرویس مبلمو تو فروشگاه نداشت آخریشو تازه فروخته بود، یه کار مشابهش بود، که به همسری نشون دادم، سرویس خوابمو داشت و دید، ویترینم رو هم داشت، همسری بیچاره فکر میکرد داریم میریم ببینیم تازه، که یهو یکی از فروشنده ها از دهنش در رفت و لو داد و اون به جای ما سورپرایزش کرد...
بعدم ناهار خوری رو گفت تا آخر هفته میارم، البته یه مدل بیضی داشت که به نظرم خیلی گنده بود و جاگیر، به خاطر همین زیاد خوشمون نیومد. برگشتیمو یه فروشگاهی بود نزدیک خونه واسه پارچه ی رختخواب و لحاف مهمون یه سری هم به اونجا زدیم و برآورد هزینه کردیم. ___________________________________________________________________ و اما رسیدیم به عید قربون، اول از همه بارون میومد خفن! شب قبلش رفتیم شهرستان خونه ی مادربزرگ، که عید رو اونجا باشیمو بعبعی بیچاره رو هم اونجا قربونی کنیم، امسال همه ی خاله ها هم قربونی داشتن، صبح ساعت 7 شوهر خاله بعبعی مارو آورد و تحویل داد، بعدش هم ساعتای 8 یکی اومد و کشتش طفلی رو، منم اصلا نرفتم تو حیاط، واسه اینکه اگه میدیدمش هیچی نمیتونستم بخورم. همسری هم رفت ذغال خرید و منقلو رو به راه کرد، بابا هم جیگرارو آماده کرد و سیخ زد، منم بیدار شدم رفتم رو ایوون به همسری گفتم، جیگر آمادست، همسری هم منقلو آورد رو ایوون و گفت سیخارو بیار، گفتم هنوز حاضر نیست، اون جیگر که گفتم آمادست خودم بودم
بعد دوییدم سیخارو آوردم، نمک میزدم و میدادم همسری، همسری هم میپزوند و داغ داغ میذاشت دهن من، سهم خودمونو نگه میداشت و من سهم بقیه رو میبردم تو و با سیخای بعدی میومدم، کلی اکتیو بودم خلاصه، همسری هم ذوق میکرد من میدوییدم و کمک میکردم، بعدم که دل و قلوه و جگر سفید و تموم!! جمع و جور کردیمو رفتیم خونه ی خاله، اونجا هم ساعتای 11 شوهر خاله یه تیکه فیله جدا کرد و همسری خرد کرد، منم سیخ زدمو پزیدیمو زدیم به بدن!! بعدم با دختر خاله ها و خواهری و همسری رفتیم در دل طبیعت یه گشتی بزنیم وقتی که بارون کم شد، رفتیم کلی ترکوندیم، جنگلو، آخه هیشکی نبود، میوه های جنگلی خوردیم، بلو بری خوردیم که ما بهش میگیم ولیک، بعدم کُندس که تقریبا زالزالک وحشی میباشد، چندتا بلوط خوشگلم جمع کردیم مثه اونی که تو عصر یخبندان داره!!
ساعتای 2 بود که برگشتیمو رفتیم خونه یه خاله دیگه، اونجام ساعت 3 یه ذره قرمه گوشت زدیم به بدن... (البته همه ی اینا رو خالی و در حجم کم میخوردیما، وگرنه میترکیدیم از اونجا هم رفتیم خونه ی چندتا از دوستای اهل سنتمون عید دیدنی، (آخه اونا مثه عید نوروز این عید رو برگزار میکنن و خرید میکنن و عید دیدنی میرنو اینا) خونه ی اولی اول واسمون قرمه ی گوشت آوردن و بعدم چنجه، خونه ی دومی دیگه جا نداشتیمو نذاشتیم چیزی بیارن، بعد منو همسری رفتیم خونه ی دوست و همکلاسیه همسری و مامان اینا هم رفتن خونه یکی از دوستان دیگه، خونه دوست همسری هم واسمون کباب آوردن، من که یه تیکه بیشتر نتونستم بخورم...
شیرینی سنتی ای هم که یک سال هوسشو کرده بودم خرید واسم همسری، اونم زیاد، منم که رژیم، خیلی دلم میخواد همشو یه جا بشینمو بخورم، حیف که وجدانم درد میگیره!! خلاصه بخور بخورا تموم شد و برگشتیم خونه، دیشبم خیلی سرد بود و من یخ کرده بودم، کلی سر همسری غر زدم اول صبحی و اومدم سر کار، طفلک لب و لوچش آویزون بود، از این تیریبون عذر میخوام ازش و میگم که : میبخشمت ___________________________________________________________________ * بهار جونم تولدت مبارک عزیزم، [ سهشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
پنج شنبه صبح رفتم دنبال یک سری کارای اداری و اینا، بعدم اومدم خونه، یه سر و سامونی به خونه دادیم به اتفاق مامی، بعد از ظهر هم رفتیم منزل مادر بزرگه واسه بدرقشون به سفر کربلا... شامم اونجا بودیم، خیلی زود شام سرو شد که مامان جون دیرش نشه، بعدم رسوندیمش تا دفتر حج * و زیارت و خودمونم برگشتیم خونه، ساعتای 11 بود که همسری رسید (بهله، تهدیدام به ثمر نشست شامشو آماده کردمو خورد، بعد سوغاتیهارو رو کرد، 2 عدد پیراهن اسپورت کوتاه خوجل یکی مشکی و یکی صورتی، یک کیف و یک کفش، 2 عدد تاپ... پرو کردم، همشون اندازم بود و بهمم میومد شکر خدا... حالا دیگه تا چندتا مجلس غصه ی لباس و تک و تا واسه خرید خفه ام نمیکنه...
خودشم به مناسبت یادبود 8/8 و نامزدیمون، یه سرویس برنجی بهم هدیه داد با سنگای آبی که خیلی میدوستمش و قشنگه. میسی همسری خوش سلیقه تو شیراز تقریبا یه گذر از بازار* وکیل از همینا داشت، میگفتن دست ساز خانومای ترکه... دلم میخواست یه عالمه بخرم، که نخریدمو حالا یه ست خوشگلشو دارم... منم واسش یه فن لپ تاپ خریدم با 4 تا هاب اضافه... ___________________________________________________________________ دیروز رفتیم دور زدیم قبل از ناهار، یه جاهایی بردمش که تا حالا ندیده بود، و خودمم خیلی وقت بود که نرفته بودم، با اینکه با فرهنگ بسیار بالای بعضیا خیلی داغون شده بود اون مناطق زیبا، ولی بازم از زیبا بود، ماشینو پارک کردیمو کلی پیاده روی کردیم، اگه یکم زودتر راه میافتادیمو مجهز بودیم تا بالای کوه هم میرفتیم، حیف که یهو به سرم زد بریم اونجا و گرنه با آمادگی میرفتیم، هوا هم بسیار ملس و زیبا، دوربین رو هم جا گذاشتیم وگرنه عکسای قشنگی میشد انداخت... تو راه هم کلی حرف زدیمو آلوچه خوردیم
خوش میگذره، دیشب همسری میگه،خسته شدم، کاش میشد همیشه پیش هم باشیم دیگه، بسه دوری... __________________________________________________________________ * فیلمم واسم آورد، چندین تا هم سفارش داده و دفعه های بعد میاره، پاندای کنگفو کار 2 که عاشقشم و شنل قرمزی رو دیدیم دیروز و دیشب... الانم که من اینجا سر کارم، شاید زودتر برم خونه، همسری هم رو تخت بنده یقینا خوابه و کم کم باید بیدار شه و ماکارونی که قول داده بود رو واسه ناهار بپزونه...
[ شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
همسری بسیار فراوان بنده رو ضایع کردن و پست نذاشتن، بهش گفته بودم واسه این مناسبت دیگه تو پست بذار، خیلی وقته پست نذاشتی، و حتی نیومدی اینورا... البته 2 تا کامنت زحمت کشیدنو گذاشتن... ناراحت شدم از دستش، گفتم اینجا بنویسم که بدونه! از 2 شب پیش همش منتظر بودمو هی وبلاگو باز میکردم ببینم چیزی نوشته یا نه؟ ساعت 00:00 روز 8/8 زنگ زد و تبریک گفت، کلی ذوق کردم که سر اون ساعت خاص زنگ زد، فرداشم که میشه دیروز (مورخ 8/8) همش هی وبلاگو وا کردمو دیدم نخییییییییر خبری نیست... بهشم گفتم نرفتی نت و اینا، بازم خبری نشد... امروزم که دیگه نشد، منم هیچ پستی نذاشتم دیگه واسه این مناسبت... البته اس ام اسی و تلفنی به شواکل (جمع شکل همین!!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ میگه داشتم یه سری از کتابای یونی رو تو کمد پیدا کردم، که چندتاشون مال تو بود، میگه لای یکی از اونا یه نامه بود از قدیما، خوندمش یه عالمه کیف کردم... (بچم حس نوستالژیکش قلقلکی شده بود) هرچی فکر کردم یادم نیومد چیو میگه، گفتم بیارش ببینمش... گفتم بس که حس نامه نگاریم سرکوب شد دیگه ننوشتم، این یکی رو هم یادم رفته!
* من کلا نامه نگاری دوست دارم، دوست دارم همش بنویسم، مخصوصا واسه همسری، ولی بس که پایه نشد این حسم سرکوب شد، باید خودمو بکشم تا چند خط بنویسه!! با اینکه مزش کمتر میشه وقتی که میگم، ولی بازم دوست دارم... کلا دوست دارم، کیفمو وا کنم نامه توش ببینم،رو در یخچال نامه ببینم، چشامو وا کنم رو تخت نامه ببینم، یا یه اس ام اس پر شور در اول صبح همین که چشامو وا میکنم، یا مثلا ایمیلمو واکنم، وبلاگو وا کنم، خلاصه از این چیزا، دوس دارم همیشه سورپرایز شم... یعنی شهید اینجور حرکتا هستما... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * همسری خان خوبه حالا که ناراحتم کادوتو لو بدم واست بی مزه شه؟؟ آره خوبه؟؟؟؟؟ ** کارتونایی رو هم که واسم قراره بیاری بیار دیگه زودتر، دلم میخوادشون، بس که دیر کردی هی وسوسه میشم خودم برم بخرمشونا!!! خوبه برم بخرم؟؟؟ خوبه؟؟؟؟ *** باور کن اگه این هفته نیاریشون و خودتم نیای اینقده باهات حرف نمیزنم تا پاشی بیای!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ الان اونقدا ناراحت نیستما، گذشت دیگه، ولی تهدیدام جدی بود اینم اون ست رو تختی که گفتم : ( البته از تو سایتش نمیشد عکسشو سیو کرد، از رو عکس روی بسته بندیش عکس انداختمو یکم پایین اومده کیفیتش)
[ دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
آخر هفته خاله اینا خونمون بودن، یه بار خانوما همه باهم رفتیم نمایشگاه مبلمان و دکوراسیون داخلی که 3 روز بود شروع شده بود، یه بارم دیشب با خانواده رفتیم، یه ست لحاف روتختی خریدم، بنفش و صورتی و طوسی و اینا، راه راهه و میدوستمش...
و در انتها هم یه میز جلو مبلی پازلی از این 9 تیکه ها خریدم، به نظرم از همه مدلای پازلی جمع و جور تره و به همون نسبت اگه بخوای یه وقتی جمعش کنی و یه گوشه بذاریش جای کمتری اشغال میکنه... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به همسری میگم اینجا از بین سبز و بنفش که دوس دارم واسه رو تختی کودومو بخرم، هر دوش خوشگله، میگه هرکودومو دوست داری خانومی، من هر دوشو دوس دارم، و مخصوصا شما رو که رو اون تخت باشی!!!! به روی مبارک نمیارمو میگم بگو دیگه، سبز یا بنفش، میگه بنفش، میگم اوکی پس سبز میخرم، میگم مثه خنثی کردن بمب، هرچیو می گفتی برعکس میخریدم... میگه سبزم قشنگه، میگم پس سبز دیگه؟؟ میگه آخه سبز واسه اتاق خواب یه زوج جوون سرده یکم! میگم، به نکته ی ظریفی اشاره کردی، پس با این اوصاف باید قرمز خرید، ولی من نمیدوستم، و در آخر همونی رو که بالا گفتمو خریدم... میگه خیلی خوشحالم واسه خودمون خرید میکنی، ذوق کرده بود بچم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * کادوی مناسبت فردای همسری هم خریداری شد، نمیگم چیه که اگه اومد خوند بمونه تو کف و دلش هم بسوخه که اینجا نیست!! پسره بد!! [ شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۳ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
امروز دقیقا 2 سال شد که من دارم اینجا کار میکنم، 2 سال، چقدر پیر شدم مادر تو همین دو سال... آدم گاهی احساس فسیلی بهش دست میده، ولی بازم واسه منی که نمیتونم بیکار بشینم خوبه، ناشکری نمیکنم، پس خدارو شکر...
یادمه پارسال یه روزی مثه امروز اومدم دیدم میزمو وسایلام تو سالنه، پشت در اتاق!!! جریان از این قرار بود که منو آقای همکار تو یه اتاق بودیم، آقای همکار که منتقل شدن، من تنها بودم، اونوقت یه خانومی از یه قسمت دیگه اومد تو اون اتاق،بعد اتاق به دهنشون مزه کرد یه نیروی دیگه هم از همون قسمت فرستادن اونجا و من حسابی از بچه های همکار خودمون دور افتادمو غریب موندم، اونوقت دوتا رییسا هماهمنگ کردن که منم بیام اینور دیگه که اون رژیم غاصب راحت باشن!! بعد رییسم بی اطلاع من کلیدرو داده بود که جا به جا کنن، اونام فقط وسایلمو آورده بودن بیرون و چون اتاق دیگه درش بسته بود تو سالن مونده بود وسایلام!
منم صبح نشسته بودم پیش وسایلام تا بیانو میزمو جا به جا کنن، هرکسی هم میومد و با تعجب ازم سوال میکرد میگفتم سر سال شده صابخونه جوابم کرده وسایلامو ریخته بیرون خلاصه کلی خونه تکونی شد و لذتش را بردیم، منم که عاشق تنوع، اصلا هم بهم برنخورد و خوشحال اومدم در جمع دوستان خودی، تا مدتها به رییس اون بخش میگفتن اسراییلی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * اینجانب جوجو از واحد مرکزی وبلاگم زن دایی شدنم رو اعلام میکنم، خواهر همسری در هفته 7 بارداری به سر میبرد، و اولین نوه ی خانواده ی همسری در راه است، خداوند حفظش کند و صحیح و سالم به دنیا بیاد و از تو دل مامانش بیاد تو بغل مامان باباش اینقده حس خوبی دارم، اینقده خوشحالم، همسری اول ذوق نمیکرد ولی الان که شنیده قلب لوبیاهه داره میزنه خوشحاله اونم... عکس 7هفتگی رو تو نت دیدم، خدااااا یه لوبیای چروک بود،نازییییییییی با همسری میگیم، قد و بالاش به داییش بره قیافه اش به زن داییش، انگار بچه پدر مادر نداره خودش ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** مادر همسری و خواهراش هم امشب میرن دیگه، باشد که سوغاتیای خوبی بیارن برامون [ چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤۳ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
اول بگم که ما قبل از هرگونه اقدام در زمینه ی رسمی شدن رابطه رفتیم آزمایش خون دادیم... حالا دیروز صبح میگم ، ووووووویییی دستم میسوزه... میگه چرا گلم؟ بمیرم واست... میگم، خوبی عزیزم،خودت بهتری؟ میگه، بد نیستم هی سنگین میشم، هی سبک میشم، یکم لاجونم، حالا نمیگی دستت چی شده عسلی؟ میگم میسوجه، آخه 2سال پیش در چنین روزی آزمایش خون دادم... میگه، آخی نازی فدات بشم، بوس جای آزمایشت، یادته؟؟ میگم بهله که یادمه میگه یادته واسه تو از این چسبای گرد خوشگل زد، واسه من نزد... میگم بهله، واسه تو هیچی نزد، میگه حالا آزمایش ج.... یادته؟؟ میگم، ای بی ادب، یادم نیار، حالم یه جوری میشه، با اون دسشوییاش، داشتم میمردم... بعدشم که رفتیم خونه ی ما صبونه خوردیمو، کادوهای روز دخترم رو هم بهم داد!! عاشقشون بودم... خیلی خوشگل کادوشون کرده بود، حالا اگه یادم بمونه عکس میندازم میذارم. ××× اینو یادم رفت بگم، الان غزل گفت یادم اومد، بعدشم گفت ایشاا.. دفعه ی بعدی باهم واسه نی نی میریم!! (با نیشی کاملا باز).... همسریه دارم؟؟؟!!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیروز رفتم دکی رژیم، از پیشرفتم راضی بود، و با وجود ناپرهیزی های گاه به گاه، بویژه آش رشته ی خونه ی خاله که نتونستم ازش بگذرم و گاها یکمی ته دیگ خوردم و شما عروسی که باید خورد و یا زیتون که تو رژیمم نداشتم و واسه ی صدمه نخوردن به پوست و سیستم گوارشیم خوردم... از هر کدوم از سایزام 2 سانت کم شد... رژیمم هم عوض شد و الان شیر، ماهی، سوپ جو، جگر، سالاد نخودفرنگی و بیسکوییت، شیرموز و ... هم توی رژیمم دارم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینروزها شدیدا به بازی فارم فرنزی (Farm Frenzy) مشغولم... چندتا ورژن مختلفشو دانلود کردم و به طور موازی دارم بازی میکنم، از هر کدوم خسته میشم میرم اون یکی...
[ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چهارشنبه خانوم همکار رسما دعوت کرد و آدرس رو هم واسه ی همه تایپ شده تحویل داد. در نتیجه به اصرار جمع من نیز باشگاه را پیچانیده و راهی مهمونی شدم... بد نبود، تا حالا تو مهمونی های همکارانه شرکت نکرده بودم، خوشمم نمیاد از این کارا، مگه با چندتاشون که دوستم بریم و بیایم همین!! اینجور جمعها رو دوست نداشتم، همه انگار داشتن واسه خودشون هم کلاس میذاشتن یه جوری، منم که تمام مدت با همکارای صمیمی تر که دوستیمو پایه ی باشگاهم هستن، مشغول بودیم به حرف زدن و بی خیال اونا و کاراشون...
همسری در بدو مهمونی تماس گرفت و از آنجایی که خونه تنها بود و حسابی حوصله اش سر رفته بود و دلش گرفته بود و ناراحت بود که نتونسته بود بیاد، یک مدت طولانی ای با هم حرف زدیم بلکه یکم حالش بهتر شه، اینخده دلم سوخت واسش، بهش گفتم الان بگی بیا بی خیال عروسی میشمو امشب راه میوفتم میام پیشت، عروسی رو بی خیال میشم، مهمم نیست خیلی واسم. که طفلک گفت خیلی دوست دارم ولی دلم نمیاد بگم بیای، گفت که مامیش اینا با خواهراش دارن میرن مالزی واسه چهارشنبه ی بعد و در نتیجه هفته ی بعد هم باید بره اونور و نمیتونه بیاد، همینجوری الکی الکی 2هفته نمیتونیم همو ببینیم، گفت اونا که برگردن منم با سوغاتی ها میام پیشت یهو...
مهمونی تموم شد و مام برگشتیم خونه، وسایلامو واسه عروسی آماده کردمو، گفتم من آمادم، هر وقت خواستید بریم، چون آقای پدر نمیتونستن بیان و من رارنده بودم، که مامی گفت وایسیم صبح بریم. صبح ساعتای 10 بود راه افتادیمو رفتیم شهر محل عروسی، با ترافیک زیاد و بارندگیه شدید 11.5 رسیدیم، خاله جان ختم انعام داشتنو ما فقط به بخور بخورش رسیدیم!! بعدم که یکم استراحتو، بعد رفتیم خونه ی داماد یکم، چون خونه ی داماد تو کوچه ی مامان بزرگه هست و مام با سر و صدایی که اونا راه اندخته بودن نمی تونستیم جلوی خودمونو بگیریمو همش یه پامون اینور بود یه پامون اونور.
بعدم حنای تزیین شده رو بردیم خونه ی عروسو بعدم دوباره برگشتیم خونه ی داماد، درجه یکا شام هم اونجا بودن و بعدشم پریدیم خونه ی مامان بزرگ و آماده شدیم رفتیم سالن، تا 12 اینا اونجا بودیم، بعدم حنا بندونو، بعدم فامیل عروس رفتنو ما موندیمو اومدیم خونه ی داماد، ارکستر هم اومد اونجا، حیاط رو صندلی چیده بودن و سقفش رو هم موقتا پوشونده بودن که خیس نشیم، تا ساعتای 2 ، بعد هم بساط موسیقی جمع شد و رفت، ما موندیمو سیستمی که اونجا بود و دوباره دوبس دوبس... بعدم شب چره (یه رسمه که یه غذایی رو حالا شامل انواع خوراک یا عدس پلو یا هرچی، ساعتای 2 به بعد تو شب حنا بندون سرو میکنن، آخه مثلا رسم اینه کسی اونشب نخوابه، واسه همین اون غذا رو میخورن که انرژی های تحلیل رفته برگرده) که بسیار هم خوشمزه بود.
ساعتای 3 بود که اکثر مهمونا رفتن و مامی اینا گفتن مام کم کم بریم، رفتیم ولی دلمون هنوز اونور بود، خوابمونم نمیومد، من و خواهری و دختر خاله، راه افتادیم دوباره بریم اونور، که دیدیم فقط خودشون موندن خواهر برادرا، مام دیگه نرفتیم، اونا داشتن با آهنگ اونور میرقصیدن تو حیاط که یهو من گفتم بذارین سیستم ماشینو روشن کنم خودمون اینجا بترکونیم عقده ای نشیم یوقت اونوقت سیستمو روشن کردیمو آهنگای رقصی، درای ماشینم همه رو وا کردیمو رفتیم تو کارش!!! مامی و مامان بزرگ هم رو ایوون دست میزدنو مام خودمون دست و جیغ، انگار که 20 نفر بودیم کم نیاوردیم، یهو دیدیم زنگ درو زدنو یه جاری عروس و مادر با رقص وارد شدنو کلی شلوغ کردیم، یهو دیدیم چندتا دیگه هم اومدنو خواهر داماد و دوستش و یه عالمه شدیم دیگه،ترکوندیما ساعتای 4 دیگه رفتیم تو جامون و بیهووووووش شدیم... صبح که نه، ظهر بیدار شدیم، جمع و جور کردیم خونه رو که موقع آماده شدن ترکونده بودیم، بعدم ناهار و یکم استراحتو رفتیم آرایشگاه، از اونجا هم آماده شدیمو رفتیم تالار، اونجا از آهنگای خودمون یه سی دی زده بودیمو کلا همه وسط بودیم، عروس هم پایه همش وسط بود از رو سن هم میپرید از پله نمیومد پایین شامو زدیمو دوباره شلوغ بازی، بعدم خونه و لالا،صبحم شادو توپول اومدم اینجا و اینارو نوشتم
ادامه مطلب [ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٤ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
امروز مهمونی دعوتم خونه ی خانوم همکار، به مناسبت تولد نوگلش که الان 7 ماهشه... اونوقت امروز باشگاهم دارم، اونوقت باشگاهمو خیلی دوست دارم... حالا موندم چه کنم، چون مهمونی های همکارانه ی قبلی رو هم به نوعی هر دفعه نتونسته بودم برم، دوست دارم یک بار تجربه کنم، حالا موندم چه کنم، برم یا نرم، خانوم همکار کلا با واسطه دعوت کرده همه رو، و شخصا اعلام مکان و زمان نکرده به ما! منم دوست ندارم اینجوری برم مهمونی! اونوقت همکار هم باشگاهی و هم اتاقیم مهمونی رو فاکتور گرفته و میره باشگاه بعدشم جای دیگه قرار داره، اونوقت نمیدونم واقعا!!
فردا شب و پس فردا شب هم که درگیر یه عروسی هستیم از فامیل مادری و همسری هم طفلک دلش مونده که نمیتونه بیاد، هرجوری فکر کرد دید نمیشه... کلی خوشحالم که میرم عروسی، امیدوارم خوش بگذره و تصور خوبم خراب نشه... لباسامو انتخاب کردمو آمادست، کلا همه جوره آماده ام واسه عروسی رفتن. کلا جای شما بسی خالی... و جای همسری بی معرفت نیز خالی، نه اصلا هم جاش خالی نیست، میخواست پاشه بیاد!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * میگم این شعرو یادته اولین بار کی گفتی بهم : " تو فکر یک سقفم، یه سقف رویایی / سقفی برای ما حتی مقوایی زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم / آخر قصه بخوابیم آول ترانه پاشیم " میگه، بله که یادمه، همون شبی که بهت پیشنهاد دادم، همون شب بعدش اینو واست اس ام اس زدم... میگم اونوقت کدوم قصه و کدوم ترانه رو میگفتی؟ میگه قصه ی خودمونو و ترانه هم که صدای نفسهای شماست خانومم میگم ، ... منم آرومت منم... بهترین جوابی بود که میتونستی بدی عزیزم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** هی نگین چرا مثه این عقده ای ها همش این چیزا رو مینویسم، چه کنم من همسری موجود ندارم، نیست آقا نیست، چه کنم؟؟؟ چی بنویسم؟؟!!!!! [ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دلم الان یه کت تنگ چرم میخواد با یه شلوارک کوتاه اونم تنگ تنگ، با یه بلوز سفید واسه زیر کتم... اونوقت یه کت شلوارک قرمز میخوامو یه عسلی... اونوقت دلم الان یه پالتو کلاه چرمم میخواد، از وقتی اون پارچه خوشگل چرمارو دیدم، همش دلم از این چیزا داره میخواد، مخصوصا اون اولیهارو... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * دیروز تو باشگاه حلقه زدیم با خانوم همکار کلی، اونوقت منم حالم اونجور!! اونوقت دل درد گرفتم ناجور!! همسری دعوام کرد... گفتم یادم نبود خب شرایطم خاص میباشد! حالا امروز میگه دلت بهتره، میگم بلی بنده بادمجون بم هستم و فوق العاده پوست کلفت!! میگه نخیییییر شما یک عدد گوش مروارید قوی هستید!! میگم پس کو مرواریدای گوشم؟؟!! نکنه خواب که بودم درش آوردی بردی فروختی؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * میگم، اون گوشی که دوسش داشتم چقدر ارزون شده، چند روز پیش خانوم همکار با همسریش قهر بود، همسریش رفته واسش اونو خریده آشتی شه، گفت همسریش گفته فلان تومان خریده! میگه، آره ارزون شده، میگه ولی اگه قهر کنی واست نمیخرما!! میگم دههههه... میگه نه، آخه شما قهر کنی بنده میمیرم، اونوقت نیستم که واست بخرم... میگم دور از جونت روتو برم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * میگم صبح نشستم تو ماشین، پسر کوچولوی راننده، امیرعلی، بغلش بود، گفت مامانش امروز میره یونی دارم میبرمش خونه مامانم! گفتم بدینش بغل من گناه داره همش میره تو فرمون بچه!! اونوقت تو بغلم نشسته آروم در گوشش میگم نازی، شمارو کله سحر بیدار کردن آقا کوچولو، گناهی هستی چقدر، صدا ازش درنمیاد، فک کردم خوابیده، یهو میبینم با ریتم رادیو نشسته خودشو بالا پایین میکنه با اون نشیمن گاه تپل پوشک دارش، و دستاشو تکون میده رو هوا! (داشت میرقصید سر صبح!!) اونوقت باز آروم شد، یهو دیدم باز داره واسه خودش با ریتم تند رادیو دس دسی میکنه، بچه شاد بود واسه خودش!!
میگه اااااا چه جالب، مثه منه پس، انگار هرکی میاد بغل شما شاد میشه!! [ یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
تو وب نیلوفر یه پستی بود که توش یه نامه بود که به همسری ها میزدن، تبدیل به یه بازی شده بود، که اونم دوستش نگین بانو شروع کرده بود، حالامن اونو واسه همسری میل کردمو اونم اینو تو جوابم نوشت : Subject : asire eshghetam khodetam midooni to hamishe kenram boodiiiiiiiiiii
to hamishe yaram booodi
hata vaghty dosam nadashty behtarin dostam bioody
hata vaghty hishki dosam nadasht to kenaram boodi
vaghty g oshimo dozdidan asan engar hichi nashode bood akhe dashtam pishet miomadam ie jaiii ke hatman ieki hast ke ie fekri vasam mikone
harja hasty harja bashi hameja toro kenare khodam hes mikonam
asheghetam kheili ziad
doooooooooooooooooooooooooooooooooseeeeeeeeeeeeeeeetttttttttttttttttttttt daram
keyboardam farsi nadare bebakhshid
doooooooooooooooooooooooooooooosssssssssseeeeeeeeeeeet daram
mimiram vasat banere khoshmaze ke ba kaj kholghiaye in joghde pire marize khabalooo misaziiiiiiiiiiiiii
jigareeeeeeeeeeeeeeeeeeee maniiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
vay mordam az atse
hapccccheeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
* آخه طفلک حساسیتش عود کرده بود و از صبح داشته عطسه میکرده!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
** روز بزرگداشت حافظ شیرازی، بر همه ی حافظ دوستان مبارک...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همسری نوشت : قربونت برم عزیزکم، منم دوست دارم هپچه هوویه من!!
![]() ولی همچنان تهدیدم واسه فیلما سر جاشه
![]() [ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠۳ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
هی میخواستم بنویسم هی مناسبتا نذاشت!! رو دست نداشت، ایده هاش واقعا منحصر به فرد بود... الان دیگه بینمون نیست، فقط نامش موند و یادش و اون سیب گاز زده که همیشه مارو یادش میندازه. . . امیدوارم بعد از ایشون هم آبروی این نماد حفظ شه، من بودم اسمش رو هم وسط این نماد حک میکردم!!
* روحش شاد و یادش گرامی . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** در راستای سالگرد قمری، همسری دیروز منو عروس خانوم خطاب میکرد و به یاد آهنگ مورد علاقم که اون شب هم همش پخش میشد، عروس*مهتاب خطاب میشدم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری نوشت : وای به حالت اگه ایندفه فیلمامو یادت بره!! [ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۸ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دیشب یه عالمه دلم هواتو کرده بود آقا، دلم میخواست مثه کبوترات هم جوارت بودم، مثه خیلیای دیگه که سعادتشو داشتنو دیشب صدای نقاره هاتو زنده ی زنده از توی صحنات شنیدن، مثه خیلیا که زنده ی زنده رو به حرمت چشاشون خیس شد! چقدر هممون دلمون میخواست اونجا باشیم اونموقع...
همون جا، از پشت تی وی، از بین اینهمه امواج سرگردون، حاجتامو گفتم، آقا جون تو که آقایی تو که بزرگی، تو که قلب کوچیکت ضامن اون آهو و مادرش هم شد، آقا جون ضمانت، آقا جون شما آبرو داری پیش خدای مهربون، خودت همه ی دلای گرفته رو، دلایی رو که به هر دلیلی، به هر حاجتی پرکشیده به سمتت، دریاب!! بر ما نظری کن! دریاب! دریاب!
آقا جون، یادته مارو، یادته منو همسریو ، یادته اون اولین باری که اومدیم پابوس شما، یادته، یادته مارو، اونروز چقدر باهات حرف زدیم! یادته مارو که روز رسمی شدن باهم بودنمون شد روز ولادت قشنگ شما؟ یادته اون تاریخ قشنگو که مصادف شده بود با میلاد شما و نور الا نور بود! 8/8/88 تولد هشتمین امام! امام ما، امام مهمون ما ایرانیا، امامی که ایرونیا هرچی دارن از برکت شماست!
امروز به سال قمری نامزدیه مام دوساله شد، درست مثه سارا و همسرش، باشد که زندگیه ما و همه ی زندگی ها پر باشه از برکت شما، روبه راه باشه با محبت شما... خیلی ارادت دارما!! " ... تولدت مبارک... " [ یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۸ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
آهای کوچولو... آهای... آره آره با شمام... با شمایی که امروز هیشکی تحویلت نگرفت!! با شمایی که امروز هیشکی بهت تبریک نگفت... با خود خود خودتم عزیز دلم... قربونت برم...
" روزت مبارک کودک کوچولوی درون من "
خیلی دوستت دارما، قول بده همیشه بانشاط باشی، باشه؟ قول بده تو غصه ها شادم کنی، باشه؟؟ یادته قدیما از صبح تا شب حتی تا 10 شب، واست کارتون پخش میکردن، یادته چقدر دوست داشتی کارتونای اون زمانو؟؟ آخه الان تو جات اینجاست؟؟ تو این شرکت میون این همه آدم بزرگ که امثال تورو فراموش کردن؟؟!!! ببخشید که محکومی به همراهیه من تو این محیطا!!!
یادته چقدر از دشمن چوبینو ، مامور 00... میترسیدی؟؟ هنوزم میترسی؟؟ یادته چقدر گوش مرواریدو دوست داشتی، رامکالو، بنرو ، ممولو، جودی رو، مگ مگ رو، دهکده ی حیوانات رو، جکی و جیل رو، بوشوگرو، سگارو و زمبه رو، فردی رو، 4دست رو و .... پاستیل رو که هنوزم عاشقشی هرجا میبینی دلت میخواد، آدامس خرسی رو که اونم همیشه دلت میخواد، لواشک و تمرهندی، آلوچه که به هیشکی نمیدی موقع خوردن و ... ___________________________________________________________________ * روز کودک رو به همه ی شماهایی هم که کودک درونتون رو دوست دارید و تحویلش میگیرید و باهاش دوستید تبریک میگم... لینک : کارتون های محشر زمان ما ادامه مطلب [ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
بچه که بودم مامیم میگفت تازه به حرف اومده بودی، هر چند وقت یه بار موقع غذا خوردن تو نمیخوردی و میگفتی غذا میخوام، هرچی هم بیشتر اصرار میکردیم که بخوری، میدیدیم بیشتر میگی غذا میخوامو قهر میکنی و گریه!! تا اینکه یه روز بعد از ظهر حوصله ات سر میره، میبرمت خونه عمو اینا، خودمم میرم خرید، بعد که برمیگردم زن عموت بهم میگه چرا به این بچه غذا نمیدین؟!! مامانم هم قضیه رو میگه و میگه این گاهی غذا نمیخوره، زن عمو هم میگه من ازش پرسیدم غذا خوردی گفته نه! بعدم واسش غذا کشیدم یه عالمه هم خورد، طفلک کلی هم گشنه اش بود... مامی گفت نه باور کنید امروز خوردا! خلاصه بعد از کلی تجزیه و تحلیل کردن، کاشف به عمل میاد این جانب فقط غذاهای برنجی را غذا به حساب میاوردم، نه غذاهای نونی را!!!
حالا همین من از دیروز دارم طبق اون برنامه غذا میخورم، دریغ از یه دونه ی کوچولوی برنج دیروز صبحانه!! رو خوردمو، سیبمو ورداشتم تا میرسم سر کوچه بخورم، نصفشم موند و تو شرکت ترتیبشو دادم همین که رسیدم تو اتاقم...
موقع ناهارم ناهارمو برداشتمو رفتم غذاخوری، و سرگرم خوردن سالادم شدم، یه پاتیل سالاد، فکم درد گرفت بس که جوییدم، حالا همه دور و بریهامم دارن دولپی غذا میخورن، اونم کلی برنج!! هی تو دلم آه کشیدمو هی خوردم، کلی هم دلم خواستو چشمم تو ته دیگا موند!! بعدشم که نون، پنیر، پسته ام رو خوردم...
رفتم خونه میوه ی عصرمم خوردمو وقته شامم با نگاه کردن به کشک و بادمجون دبش مامانی و تصور طعمش زیر دندونام، سفیده ی تخم مرغ آب پزمو خوردم با ماست و خیار... من از تخم مرغ آبپز بدم میاد، مگه عسلی باشه، اونم مجبور شم میخورم! اما حالا!! و الانم چشمتون روز بد نبینه کدو حلوایی آبپز بی مزه ی بی مزه آوردم با خودم بهمراه سالاد واسه ناهارم!! کاش میشد لااقل یه ذره بهش رب اناری چیزی بزنم!! الان به فکرم رسید بریزمش تو ماست شاید راحتتر بتونم بخورم...
به دکی میگم من فلان چیزو فلان چیزو نمیخورم، دوست ندارم، میگه چرا ما آدما کارایی رو که دوس نداریم انجام میدیم صدامونم درنمیاد، ولی غذاهایی که دوست نداریمو لب نمیزنیم، میگه مثلا الان تو دوست داری اینجوری لباس بپوشی، دوست نداری موهاتو افشون کنی بری خیابون!!! خلاصه اینکه ایشون بسیار خشن میباشند، باشد که از پس دستگیره های طرفین ما بربیایند!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دستمو رنده کردم همراه با خیارا، به همسری گفتم... میگه : بمیرم واست الهی، من مرد نیستم اگه بذارم تو خونم تو دست به رنده بزنی!! * آخه عزیزم جلوی خودتم کم دست به رنده نزدما! البته همیشه هم دعوام کرده و اگه دیده باشه میاد از دستم میگیره الباقی رو انجام میده... [ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
گفتم که جدیدا دارم میرم باشگاه، الان شده یک هفته ، به شدت احساس چاقی بهم دست داده، بیرون زدن پهلوهام و اینکه الان وقتی میشینم شیکمم طبقه میشه و خط میافته، وای خدا، خیلی حس بدیه، همیشه بدم میومده از این وضع . . .
باید برم یه آزمایشی چیزی بدم حتما، نمیدونم چرا اینقدر یهویی وزنم زیاد شده، از اون طرف هم رفتم پیش یه متخصص تغذیه (که میگم تو رژیمش با کسی شوخی نداره!!) ، و قراره برم تو رژیم، همه ی این چاق شدنم هم از بد خوردنه میدونم، آخه خوب و به موقع غذا نمیخورم، تو شرکت که فقط ماست میخورمو یه تیکه ته دیگ، نسبت به غذاش بی میل شدم، همین بی اشتهایی و گاهی خوردن و نخوردنا کار دستم داده!!
الان تصمیم جدی گرفتم که لاغر شم، لاغر که نه لااقل به توپولیه قبلم برسم،نه الان، قبلا یک دست بودم،اینجوری پهلوم بیرون نزده بود، چقدرم که پهلو داشتن بده!!! مثه خمره دستگیره دارم الان!!!!
اینقد بهم گفتن تازه یکم به گوشت اومدی پوستت وا شده، خوشگل شدی بیشتر بهت میاد و اینا، یهو به خودم اومدم دیدم . . . آخه همیشه حواسم به هیکلم بود که رو فرم باشم، ولی یهو نفهمیدم چی شد، از تولدم تا الان نزدیک 6 کیلو اضافه کردم!! و این خیلی بده. حالا هم دکی گفته 5 کیلو کم کنی کافیه، گفت 1 ماه رعایت کنی رژیمتو جواب میگیری ایشاا.. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری تو باشگاه بهم اس ام اس زده : ورزشکاران پیروز باشید / خرم و کپل هر روز باشید بنر لپات تپل بادا / خوشمزه چون چی توز بادا (چی توز موتوری)!!!
حالا چند وقته منم به اون گیر دادم، شما هم تپل شدیا، برو تو رژیم و همچنین باشگاه، باید دوباره مثه قبل بشی، رو فرم و کاملا بی شکم... باشد که جفتمون به روزهای اوج خود بازگردیم . . . [ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٤ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چهارشنبه کارم که تموم شد مستقیم از شرکت رفتم مطب دکترم واسه جلسه ی پنجم سرمادرمانی پام، دردش خیلی بیشتر شده بود، نمیدونم چون داره بهبود پیدا میکنه اینجوری بود، یا من طاقتم کم شده و دیگه از این درد خسته شدم!! خلاصه ساعت 4 کارم تموم شد و راهی خونه شدم، خیلی درد داشتم، خیلی خودمو کنترل کردم، وقتی رسیدم خونه لباسامو که عوض کردم، دراز کشیدم، دیگه نتونستم خودمو نگه دارم، از درد زیاد زدم زیر گریه، خیلی گریه کردم، همسری هم طفلک زنگ زد حالمو بپرسه نتونستم باهاش حرف بزنم، نای حرف زدن هم نداشتم، طفلک کلی نگران شد، همش میگفت الان فک کن بغلمی، گریه نکن،بمیرمو اینا... بابایی هم کلی نازمو کشید، پامو ناز میکرد، چشاش پر اشک شده بود از حال من، آخه من معمولا دردو به روم نمیارم، میگفت ببین چی شده که اینجوری داری گریه میکنی. یه ادویل خوردمو، تو خودم جمع شدمو سعی کردم بخوابم، ولی مگه خوابم میبرد!!
ساعتای 5:30 بود که خاله اینا هم اومدن خونمون، آخه قرار بود با هم راه بیافتیم سمت تهران، عمه ی مامی و پسرش هم با اونا اومده بودن، خاله دومی هم از راه رسید، و دایی کوچیکه هم اعلام آمادگی کرد که آمادن، واسه تو راه یکم کوکو درست کرده بود مامی، 7 اینطورا بود که راه افتادیم، تو راه باگت خریدیمو ساندویچ درست کردیم واسه همه و تحویلشون دادیم، با بارونی که میومد، قرار بود نزدیکای 1 برسیم ولی ساعتای 2 بود که رسیدیم تهران...
با احتساب اون مسیری که اشتباه رفتیم، ( مثلا شوهر خاله بلد راه شده بود و یه راه دیگه ای غیر از مسیر همیشگی رو رفت، که یهو دیدیم ای دل غافل تهرانو دور زدیم!! دیگه کلی واسش دست گرفتیم!! ) نزدیکای 3 رسیدیم خونه دایی، همسری تماس گرفت و کلی تعارف کرد که بریم خونه مادربزرگش، ولی همه گفتن خسته ایمو دیگه نا نداریم تا اونجا بیایم، در نتیجه بابایی فقط منو رسوند اونجا و خودشم برگشت خونه دایی. طفلک همسری کلی رختخواب آماده کرده بود تو اتاقا واسه ی مامی اینا و خاله اینا، که نهایتا فقط من رفتم اونجا، تا ساعتای 5:30 بیدار بودیمو کلی حرف زدیمو بخل بازیو، آخرم نفهمیدیم کی خوابمون برد، صبح دیدم همسری داره موهامو ناز میکنه و بیدارم میکنه، میگه پاشو دخمل کوچولو، سنجاب کوچولو روزت مبارک...
بعد از کلی لوس بازی و نازکشیدنای همسری بیدار شدم، همسری نونم گرفته بود، مسواکمو برداشتم و رفتیم گلاب به روتونه تو حیاط، مادربزرگش بیدار شده بود و تو حیاط دور میزد، گوجه خریده بود یه عالمه، داشت میشست، حال و احوال کردیمو، یکم پیشش نشستمو آب بازی کردم، تا همسری صدام کرد که بیا صبونه، نشستیم باهم صبونه زدیمو پوشیدیم بریم یه دوری بزنیم، موقع خروج از خونه یه دایی و خاله ی همسری هم رسیدن، با اونا هم حال و احوال کردیمو رفتیم، با خواهری و مامی اینا قرار گذاشتیم، اونام یکم بعد اومدن، یه دوری زدیم، دختر خاله و پسر خاله هم اومدن ملحق شدن به ما، یه شال خوشگل هم به عنوان کادوی واسه روز دختر خریداری شد برام و یه سری لباس زیر!!
خلاصه ساعتای 1:30برگشتیمو من رفتم دوش بگیرم، که بعد از ناهار برم آرایشگاه، تو حموم بودم که مادر همسری رسیدن سوغاتیاشو بهش دادیمو کلی خوشحال شد، ایشونم شب دعوت بودن واسه نامزدی، ساعتای 3 بود که تازه فهمیدیم واسه عقد باید ساعت 5 اونجا باشیم، همسری از رسوندن من صرف نظر کرد و من با آژانس راهی شدم، خودشم زودی رفت که دوش بگیره و آماده شه، ساعت 5:30 مامی اینا اومدن دنبالمون که هنوز کارم تموم نشده بود، آخه یکی دیگه از فامیلای زن دایی هم اونجا بود و ساعت 4:40 تازه کار منو شروع کرد، این وسطا تا موهامو درست کنه خودم یکم از آریشو انجام دادم، خواهری هم لاکمو زد تا دیرتر نشه!! کلی بدیو بدیو کردیم، تا بلاخره ساعت 6 همسری خوش تیپو شیک خوشبختانه هنوز عقد انجام نشده بود، همسری هربار که زنگ میزد میگفت استرسی نشو، عجله نکن، من میدونم زودتر از 6 کاری انجام نمیشه، رفتم لبسامو عوض کردمو اومدم اتاق عقد، زن داییم گفت برو بالای سر و پارچه رو نگه دار، که فامیلای عروس خودشونو چپوندن و کم کم منم هدایت شدم به پشت پارچه و کنار دختر دایی که قند میسابید!! منم کم نیاوردم با اینکه نخ و سوزن فراموش شده بود، ژست دوخت و دوز گرفتم و همش الکی با حرص میگفتم، دوختم زبون مادر زن، خاله ی زن ، عمه ی زن و .... همه ترکیده بودن از خنده، تو فیلم آخه معلوم نیست که نخ دستم نیست...
آخرم فیلم بردار بهم گفت کادوها رو از طرف داماد شما اعلام کن! منم علاوه بر اسم به لقب هم معرفی میکردم، خلاصه کلی همه میخندیدن از دستم، آخرم ساعتارو نشون دادمو، داشتم میرفتم بیرون که فیلم بردار گفت حالا شما خانوم، رو به دوربین به نیابت از عروس و داماد تشکر کن از همه و خدافظی کن!! فیلمی شده بودما!! بعدم همسری اومد و با هم عکس انداختیم با عروس و دوماد!! تو مجلس هم با اینکه رقص بلد نیستم کلی شلوغ کردیم، ساعتای 9 هم مادرشوهر اومدن، منم همش وسط بودم
کلی با عروس داماد شوخی میکردیم، آخرم زن دایی گفت شما هم یه تیکه رقص چاقو برو اول تا خجالت دختر دایی بریزه، نه که منم رققققاااااااص!!! بهم شاباشم داد، دامادم نه که با هم شوخی داریم، هزاری رو کرد بده بهم!! حالا خوبه پول خرداش همراش نبود وگرنه همیشه 20 تومانی 50 تومانی رو میکنه!! منم 10 گرفتم، گفتم بسه میترسم داماد سکته کنه و چاقو رو دادم دختر دایی، اونم 100 کاسب شد و رضایت دادم چاقو رو بده!!
موقع شام یهو دیدم میگن خواهر داماد بیاد واسه فیلم، دختر دایی رفت، گفتن نه اون بزرگه بیاد!! بس که نقل مجلس بودم، همه فکر کرده بودن من خواهر بزرگه ی دامادم!!! اون بالا همسری هم کلی ترکونده بود و همرو آورده بود وسط و تیم شده بودن واسه رقص!! پدر عروس بهش گفته بود آقا واقعا لذت بردیم دمه شما گرم!! بعد از شامو آهنگ بفرمایید شام، غریبه ترا رفتنو مام رفتیم بوق بوق بازی،آخه نه که عروسی شهرستانه و یه سری از مهمونا اونجا نیستن، اصرار داشتن تا خونه ی عروس عروس کشون باشه!! مام که پا به پای داماد، کلی اذیتشون میکردیم، خونه عروس که رسیدیم،پیلوتشون آماده بود و اونجا قاطی بود، تیم همسری رفتن وسط، همسری هم عین مثبتا پیش من وایساده بود، تا اینکه دیدم همه دارن دعوتش میکنن، اونم رفت و واویلا، ترکوندن، بعدم منو دعوت کردن، منم اول خجالتو بعدم بلاخره یه کوچولو رفتم وسط، حالا همه زن و شوهرا تنها میرقصنا یهو دیدم دور ما یه عالمه آدم حلقه زدنو فقط دست میزدن، همون اکیپ همسری (که شامل پسرای فامیل ما و دوستای پسر دایی بودن)... همرو یکی یکی فرستادیم وسط و خودمونم کلی جیغ و سوت و اینا، کلا فقط از سمت فامیل پدر داماد صدا درمیومد!!
بعدم که بابای و اینا، مادر عروس کلی میگفت شبم بمونین پیش ما، شما دوتا نرید و اینا، پدرشم کلی تشکر واسه مجلس گرمیه همسری و مادرش از من!! دایی و زن دایی هم به شدت تشکر میکردن... رفیقای جدید همسری هم کلی دورمون کرده بودن با عروس و داماد، خلاصه بلاخره رفتیم، مامی اینا و خاله اینام اومدن خونه مامانیه همسری بعد از کلی تعارف، رسیدیم، مامان همسری میوه و چایی و اینا آورد، 2 ساعتی حرف بود و اینا، بعدم همه لالا و بیهوش شدیم، صبح دیرتر پاشدیم، صبونه رو زدیمو نزدیکای ظهر دیگه راه افتادیم، رفتیم خونه دایی وسیله هارو برداشتیمو خدافظی هم کردیم، ترافیکم زیاد بود، غروب رسیدیم خونه... و تموم!! هنوزم کوفته و خسته ام، و به شدت خوابم میاد... [ شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دیالوگهای لوسانه ی جوجو : - باهات قهرم که از صبح حالمو نپرسیدی... - ببخشید گلم عزیزم... من به یادت بودم - نبودی اگه بودی میگفتی خب... :( - بودم بودم... ببخشید، دوست دارم بنرم، عمو جغدو ببخش آشتی باش... - نداری، به شرطی آشتی میشم که مهربون باشی همیشه، هر کی اخمالو شه من بترسم میام بخله شما عمو جخده، اگه شما ترسناک شی بنر کجا بره؟؟ :(( - ای خدا، فدات بشم، نانازه منی تو، من غلط بکنم اخمالو بشم، میمیرم واستا، میدونستی شیطونه بازیگوش؟؟ - زیلینگ زیلینگ... خدا نکنه من شما رو همیشه زنده و سالم میخوام عزیزکم... - منم شمارو همیشه تو بغلم میخوام... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ × میدونی چه کیفی داره وقتی که منه گرمایی شب از شدت گرما بی تاب میشمو تو عالم خواب همش اینور اونور میشمو خودمو باد میزنم، بعد یهو با یه حس قشنگ خنک شدن چشامو وا میکنمو میبینم شما بالای سرم نشستی و داری بادم میزنی... بعد میگی گلم الان خنک میشی اونوقت همزمان پوفمم میکنی که زودتر خنک شم، بعد که یکم خنک شدم میدویی میری واسم آب خنک میاری و یکمم دستاتو خنک میکنی میذاری رو لپم... اونوقت آروم میشمو نمیفهمم دوباره کی خوابم میبره... اونموقع واقعا هیچ کاری جز لبخند زدنو و بوسیدن دستات تو خواب و بیداری ازم بر نمیاد همسرکم... میسی که از خوابت میزنی که هوامو داشته باشی و تو خوابم حواست بهم هست مهلبون... عمو جخد خودمی... ___________________________________________________________________ *عکسا رفت تو ادامه مطلب. آخیــــــــــــش، چقدر زیاد بودا... تازشم وسطاش یه بار کلا پرید پستم... ** فردا شب ایشاا.. میرم تهران، پنج شنبه نامزدیه پسردایی میباشد... همونایی که افطاری خونمون بودنا... __________________________________________________________________ پی نوشت : تصمیم گرفتم برم باشگاه بدن سازی بلاخره، دو نفر رو هم پایه کردم که تو رودرواسیه هم دیگه زیرش نزنیمو بریم، از اونور هم از یه متخصص وقت گرفتم برم پیشش واسه رژیم، واسه یه تغذیه ی سالم و سلامتی، خلاصه میخوام یه تکونی به خودم بدم گوش شیطون کر!!! خلاصه به قول سارا اگه تو شهر ماهم یه خوش هیکل دیدی منماااا واقعا من اگه هیکل بعضی از هم باشگاهیهامو داشتم عمرا دیگه خودمو تو اون محیط بسته خفه نمیکردم، میچسبیدم به دویدنو پیاده روی و ورزشای همگانی نه باشگاه!!... آخه نونت نیست آبت نیست چرا میای باشگاه خب!! که دل منو بسوزونی، که بگم، یادته جوجو چه هیکلی داشتی؟؟ * من یه عمر ورزش میکردم، همیشه اکتیو بودم، اول که اومدم سرکار ساعتای باشگاهی که میرفتم ایروبیک به ساعت کاریم نخورد، یه مدت هم رفتم اسکواش، خیلی خوب بود، ولی همیشه نیم ساعتش رو از دست میدادم تا از شرکت برسم به باشگاه... بعدشم که اینا شد بهونه ای واسه ی عامل اصلی که شده تنبلی بود، بس که بی تحرک بودم، زورم میومد برم ورزش، یکجا نشینیه سر کار هم که روز به روز بر کرختیه ما افزود و هیکلمون داغون شد، شدم مثه همون خانومای همکار که روزای اول میگفتم چرا به فکر هیکلشون نیستن!!! ادامه مطلب [ سهشنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
اول از همه بگم که مقصد سفر کیش بود... از اونجایی که پروازای شهرمون به تاریخ مورد نظرمون نخورد قرار شد از تهران بریم کیش... خاله اینا هم باهامون همسفر شدن... یکشنبه آخر شب به سمت فرودگاه راه افتادیم، و ساعتای 6 بود که رسیدیم... پروازمون ساعت 9 صبح بود، دایی اینا کلی اصرار کردن که صبونه رو بریم خونشون، ولی ترسیدیم وقت برگشتن به ترافیک بخوریمو دیر برسیم فرودگاه... در نتیجه صبونه رو هم تو همون فرودگاه زدیم به بدن، و البته خیلی هم زود رسیدیم، و کلی کف کردیم تا موعد پروازمون برسه... پروازمون خیلی شیک کنسل شد و مارو حواله کردن به پرواز 10:45 و در نتیجه خیلی بیشتر کف کردیم...
همسری نزدیکای 5 صبح رسیده بود تهران، و مستقیما رفته بود خونه ی مامان بزرگش، که داییش اومده بود دنبالش و برده بودش خونه ی خودشون و بعد از استراحت و یه صبونه ی دبش اونم به ما پیوست، خواهری و دختر خاله ها که یه دل سیر سر بر کوله پشتیهاشون نهاده و خوابیدن... منم با دوست دانشگاهم که تو فرودگاه کار میکرد تماس گرفتمو باهاش قرار گذاشتم و بعد از 3 سال دیدمش، خیلی خوب بود، با همسری کلی از رشته مونو کاربرداشو اینا گفتیمو خندیدیم... میگفتیم واقعا یه اقیانوسه ولی کفش معلومه عمقش 1 سانته و .....
بلاخره ساعت پروازمون رسیدو پیج شدیم که بریم... تو هواپیما تو سر و کله ی هم میزدیم کنار شیشه بشینیم، مهماندارا کلی حال کرده بودن با شر و شوریه ما، همشون لبخندای ملیح میزدن بهمون... دست آخرم منو همسریو خواهری رو بلند کردن بردن کنار خروج اضطراری، به مهمانداره میگم الان ما هرکولای این پرواز بودیم دیگه نه؟؟!!! میگه ماشاا.. انرژیتون زیاده واسه همین گفتیم ازتون استفاده کنیم اگه لازم شد!! خلاصه تا مدتها سر اینکه در موقع اضطرار چی کار کنیمو اینا حرف زدیم و کر کر خنده بود... کلی هم از های جک و بمب و اینا گفتیم...
رسیدیمو رفتیم مستقر شدیم، قرار شد یکم استراحت کنیم، بعدشم بریم گردش... گردشمون شد بازار، همه هم عشق بازار، خلاصه از هم جدا شدیم گشتیم، همسری استارت خریدارو زد و از حراج بنتون دلی از عزا درآورد...
بعدشم مامی اینا زنگ زدن که دارن میرن، مام خواهری و دختر خاله رو پیدا کردیمو باهم رفتیم شام فست فود بوف... نزدیکای یک بود که مام برگشتیم، منو همسری هم رفتیم اتاقمون، از خستگی بیهوش شدیم... صبح ساعتای 9 پاشدیم، تا 10 صبونه رو زدیمو آماده شدیم بریم بیرون، اکثر بازیای آبی و پارک دلفینا رو هم واسه ی چهارشنبه اوکی کردیم، در نتیجه اون روزمون هم در مراکز خرید گذشت، و کلی خرید کردیم...
آخر شبم با همسری رفتیم دریا تا ساعتای 4 اونجا بودیم، کلی هم قدم زدیم، کلی عشقولیو اینا، یه رفیقم پیدا کردیم، یه خرچنگ منزوی! کلی دوسش داشتیم، اسمشم اسفنیار بود، پسرم اولش خیلی خجالتی بود، کم کم عادت کرد، با خودمون بردیمش گذاشتیمش تو یه جعبه، 2 روزی باهامون بود، تا اینکه روز آخر بردیمش ولش کردیم کنار ساحل دوباره...
چهارشنبه صبح رفتیم پارک دلفینا، که گفت الان یکم خلوته و سانس صبح نداریم مام از همه جا بی خبر کلی راهو رفتیم، بعد خاله گفت ما میریم بازار، این خاله ی من از خرید سیرمونی نداره واقعا!!! مام گفتیم میریم کاریز، دخی خاله ها هم مخه خاله رو زدنو اونام اومدن کاریز، خیلی قشنگ بود، دوسش داشتم، کلی عکسای هنری انداختیم چیکو چیک، به مرغابیا هم غذا دادیم، بیچاره ها انگار سالها غذا نخورده بودن خیلی گناه داشتن، عینهو نوه ی فسقلیه عموم راه میرفتن...
خلاصه بعد از ناهار و یکم استراحت رفتیم پارک دلفینا، کلی لذت بردیم، دخی خاله همزادشو دید، سپیده خانوم که یه فک بود... با جک و جونورا هم کلی عکس انداختیم، من بلاخره عقابو گرفتم رو دستم و یه صحنه هم باهاش فِیس تو فِیس شدم... مامی اینا بعد از دلفینا برگشتنو ما جوونا رفتیم پرشین شو، تا نزدیکای 2 اونجا بودیمو بقیه انرژی های باقی مونده رو هم تخلیه کردیم که خدای ناکرده چیزیو با خودمون به تخت خواب نبریم... بعدم برگشتیمو لالا... اونجا گفتن باسابقه ترین زوج جمع دستاشون بالا، منو همسری خودمونو کشتیم مارو نبرد
پنج شنبه هم صبح رفتیم ادامه ی پروژه ی خرید و از اونجا هم ناهارو تجدید قوا و پیش بسوی ساحل مرجان واسه موز سواری، مامی اینام رفتن کشتی یونانی، مام قرار شد بعدش بریم اونجا واسه غروب، لباسامونو عوض کردیمو رفتیم سوار شدیم، 5 تایی، خیلی حال داد، منو همسری و خواهری و دختر خاله ها... از همون اول یه ریز جیغ زدیمو با همه بای بای میکردیم، هرکی که از کنارمون رد میشد، کلی بپر بپر رو موز و اینا، آخر سر هم یارو مارو انداخت تو آب، یهو چشم وا کردیم دیدیم موز خالیه و کلی ازمون دورتره، یارو هم سیگارشو روشن کرده بود و خیلی شیک و ریلکس میگفت تا شما باشید اینقد شاخ بازی درنیارید پهلوونا، آخرم واسمون کمک نفرستاد، گفت شنا کنید بیاید سوار شید، دختر خاله ها کلی ترسیده بودن، کلی هم آب خوردن، آبشم شووووور، چشامون داشت درمیومد، موزو نگه داشتیم همسریی سوار شد، بعدم من که سبک تر بودم مثلا، بعد با کمک خواهری که پایین بود دختر خاله ها رو کشیدیم بالا و دست آخرم خود خواهریو... ما که کیف کردیم ولی دلم واسه دختر خالم سوخت، عین بید میلرزید از ترسو سرما، آخه طفلک از دریا میترسید، حالا هرچی هم ما بگیم بابا غرق نمیشه بازم میترسید خب!!
اینقدر تو آب وقتمون گرفته شد که به غروب کشتی یونانی هم نرسیدیم و غروب رو هم رو همون موز در حال برگشت به ساحل تماشا کردیم... بعدشم خیسه خیس لباس پوشیدیمو رفتیم سمت کشتی یونانی، مامی اینا رفتن بازار مام اونجا شتر سواریو دوچرخه سواریو اینا، دوچرخه دونفره با همسری خیلی فاز داد... بعدم رفتیم تو یه مرکز خرید یکم وقت بگذرونیم تا ساعتای 10 - 10:30 بریم واسه شام... ساعتای 10 زنگ زدیم ماشین اومد دنبالمون، رفتیم شاندیز، که تکمیل بود ظرفیتش و گفت یک ساعته درارو بستن و رامون ندادن، در نتیجه رفتیم رستوران دیدنیها، موسیقی زنده و شامو اینا، ساعتای 12 زنگ زدیم خواهری اینام بیان که خواهری گفت دختر خاله ها میگن نمیایم و منم تنها نمیام، مام تا 2 اونجا بودیم، اجراهای موسیقیشون خوب یود، دفیستشونو خیلی دوس داشتم، خیلی باحال بود، شامم بلدرچینو استیک خوردیم که جفتش خوشمزه بود...
جمعه صبح هم بیشتر از روزای دیگه خوابیدیم، بلیطمون واسه ساعت 1 بود، ساعت 10 تا 11:30 جمع و جور کردیمو دست آخرم از مسیر جاده کرانه رفتیم فرودگاه که اونجا هم یه دوری زده باشیم بعدشم پیش بسوی تهران... همسری موند تهران تا یه سری از کارای شرکتو راست و ریس کنه و تا آخر هفته میمونه، مام بلافاصله برگشتیم خونه و نزدیکای 12 بود که رسیدیم، باز آخر هفته هم میریم تهران واسه نامزدیه پسر دایی... این دو هفته همش منو همسری همو میبینم دیگه، به تلافیه چند وقتی که ندیدیم همو... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدا نوشت: خیلی مخلصیم... ممنون و هزار بار شکرت مهربون... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری نوشت : دوستت دارم عزیزم، خیلی مهلبونی، میسی که سعی کردی همه جوره بهمون خوش بگذره، آخر هفته میبینمت دوباره ایشاا.. خوش تیپ... [ یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
پست قبلیم خیلی مبهم بود، میدونم... جونم براتون بگه که قضیه از این قراره که قرار بود بریم به یه سفر، اونوقت شنبه تعطیله، قرار بود 4شنبه رو مرخصی بگیرم و سه شنبه عصر بپریم... اینجوری سفر میشد 5/4 روز و من فقط یک روز مرخصی بودم، در نتیجه استرس مرخصی گرفتنو رو انداختن واسه مرخصی پَر!!!
حالا از شانس ما، البته شایدم قسمت بوده، بلیطا جای سه شنبه عصر، واسه دوشنبه صبح! اوکی شد. در پی رخ دادن این اشتباه بنده باید 3 روز مرخصی میگرفتم در غیر اینصورت چون بلیطامون قابل پس دادن نبود، این وسط پول دوتا بلیط رفت منو همسری میسوخت و درضمن باید دوباره هم بلیط تهیه میکردیم، کلی ضرر میکردیم خلاصه... البته من حاضر بودم ضرر کنم ولی یوقت واسه مرخصی حرف نشنوم، نمیگم جناب رئیس آدم بدیه، ولی ایشونم مثه خیلی از رئیسا غیرقابل پیش بینیه، گاهی یه برخوردایی میکنه که آدم رغبت نمیکنه بره پیشش و حرفی از مرخصی بزنه، البته یک روز دردش خوردنیه ولی سه روز.....!!
خلاصه از آنجایی که همه این اشتباه را به فال نیک گرفتنو گفتن شاید قسمت بوده که طولانی تر بشه و بیشتر خوش بگذره و ... ، با وجودی که نمیخواستم برمو مرخصی بگیرم، همه اغفالم کردمو گفتن حالا بورو، فوقش ضایع میشی یا بد برخورد میکنه، ولی فکرشو بکن که اگه موافقت شه چه شود... منم دلو زدم به دریا و رفتم صحبت کردمو با وجودی که جو سنگین بود ولی به هرحال مرخصی رو گرفتم... الان هنوز تو کف جو دیروزم، ولی مطمئنم برم سفر یادم میره. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * حالا اگه یه بار دیگه پست قبلیو بخونید همه چی دستگیرتون میشه. [ یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
همیشه تو زندگیم سعی کردم بی استرس باشم، معمولا هم جز چندی از موارد طبیعی آدم استرسی ای نبودم... ولی الان استرس دارم در حد ال کلاسیکو، در حد بنز، در حد........
آخه چرا جوری برخورد میشه که آدم اینقدر استرس بگیره؟؟ جوابش یا آره ست یا نه، این استرس کوفتی چیه دیگه؟؟؟؟؟!!!!!!!! نشدم فدای سرم، چرا باید حالم اینجوری باشه؟ چرا باید هی بگم برم یا نرم؟ بگم یا نگم؟ تا الانم هزار بار یه چیزی تو درونم گفته بی خیالش شو... ولی همه میگن حالا تو بگو... فقط خانوم همکار درکم میکنه... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدا نوشت : خدا جون یهنیی میشه که بشه؟ میدونی که تقصیر من نبوده، میدونی همه چی یهویی شد، میدونی نمیخواستم، حتی یه ذره هم از این اتفاق خوشحال نشدم، میدونم این واقعه سبب شد کلی پیش داوری کنم راجع به اون بنده خدا، ولی باور کن همه ی این استرسو پیش داوری باعث و بانیش رفتارای خودشه... من نمیخوام بد باشم خب؟؟ هر کی ندونه شما که میدونی چقدر حالم یه جوریه، میدونی کلک نیست!! خداجون یعنی چی میشه؟ هرچی که میشه یه کاری کن منطقی برخورد شه، یه کاری کن ضایع نشم، باشه خدا جون؟؟؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت 1 : خدایااااااااااااااااا شکرت، جو سنگین بود، ولی خدا رو شکر نتیجه خوب بود... هنوزم دستام دان میلرزن... خیلی جو بدی بود.... خیلیییییییییییی
پی نوشت 2 : بابایی میدونستی بهترین بابای دنیایی... عزیز دلمی... دوست دارم... ممنون که همیشه حالمو درک میکنی و یکی از مهمترین نقشارو تو کم کردن استرسم داشتی... [ شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
الان دلمان به شدت خانه و زندگی می خواهد! یک خانه ی گرم و نرم و با صفا... همین! اینم حس الانمه، نیاید بگید حوصله داریاااا... میدونم خونه داری سخته، ولی الان دلم می خواد دیگه، چه کنم!
[ سهشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٧ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
جوجو قناری یه بار عسک! دسک تاپشو گذاشته بود تو وبش و محتویات کیفشو... حالا اینم دسک تاپ من :
و اینم محتویات کیفم :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * گفته بودم که پای طفلکم اوخ شده ** حالا من دارم عکس میگیرم از پام، ملینا اومده میگه از پای منم بگیر، عکس دوتایی بگیریم ، بعد میگه اونوره پات اوف شده اونورشو بگیریم که اوف نشده و لات داره!!! *** بعدشم گفت از دستامونم عکس بگیریم،بچه فک کرده داریم بازی میکنیم لابد!!!... (دستمم بر اثر پهلوون بازی ای که درآوردم عضله اش کشیده شده، واسه همین بستمش) : 1 **** اینم پسر همکارمه، خیلی دوسش دارم و به شدت شر! میباشد، شرارات از سر و روش میباره نه؟؟ 1 ***** لباسی که واسه نامزدیه پسر داییم دادم بدوزن واسم! خیلی دنبال لباس آماده گشتم، باب میلم یافت نشد، ماشاا.. مغازه داره ی شهرمون اکتیو! همه لبلساشون یه جوری بود به دلم نمیشست... 1 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدانوشت : خدای عزیز و مهربونم ، سلامتی و آرامش از بزرگترین و ارزنده ترین نعمتاته ، اونو از ما بنده های ناچیزت دریغ نکن... خیلی خوبی، شکرت... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری نوشت : فعلا همسری موجود نمی باشد، درگیره به شدت، ایشاا.. که موفق باشه، طفلک خیلی حرص میخوره... [ شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
داریم با هم صحبت میکنیم بهش میگم : یه جا خوندم ، گاهی همه ی مستیه دنیا تو همون یه لیوان چایی هست که یه قلپ من ازش میخورم و یه قلپ تو یا تو اون غذایی که یه ذره تو میذاری دهن من یه ذره من... / همسری : من مست می عشقم هوشیار نخواهم شد... دوست دارم سنجاب کوچولو / ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بازم داریم با هم صحبت میکنیم بهش میگم : اگه من یه گل باشم کودوم گلم؟ / (+ اشوه به شیوه ی فخرالتاج!! همسری : گل من... / من : نه دیگه جواب بده / همسری : آخه کودوم گلو بگم که از تو گلتر باشه؟ / من : یعنی من از رز صولتی هم گلترم همسری؟ / همسری : آره خیلی هم نازتری، آخه گلم اون فقط صورتیه شما همه رنگی، عطر و بو داریتم مثه گل یاسه... / ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ THE MOMENT OF TRUTH : اسم یه مسابقه ست، البته من از ماه*پاره ندیدم، ولی میگن اونجا نشونش داده، مجموعه اش تو دی وی دی موجود بود و با همسری نشستیم دیدیم... واقعا خفن بود، یه چی میگم یه چی میشنوین، بعضی جاهاش واقعا فکمون میافتاد...
منم نامردی نکردمو به اونجاهایی که آقاها میشستن رو صندلی به همسری میگفتم شمام باید جواب بدی، زووود، مخصوصا اون سوال خفناشو
قبل از ضبط برنامه با کمک دستگاه دروغ سنج از شرکتکننده ۵۰ سوال پرسیده میشود. شرکتکننده به آنها پاسخ میدهد و بدون این که نتیجه را بداند به استودیوی مسابقه میرود. از این ۵۰ سوال نهایتاً ۲۱تای در موقع ضبط مسابقه پرسیده میشود. اگر شرکتکننده با توجه به نتایجی که دروغسنج به آنها داده، پاسخ صادقانه بدهد، به مرحلهی بعدی میرود. اگر دروغ بگوید (با توجه به نتایج دروغسنج) میبازد و هیچ جایزهای نصیبش نمیشود.
** از مرحله 25000 دلار به بعد دیگه سوالا واقعا خفنه...
[ سهشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چند شب پیش یکی از دوستام بهم یه sms زد که توش 4تا سوال داشت، من جوابشو دادم و از اونم خواستم جوابمو بده، و به همین ترتیب از چندتا دوست دیگم، حالا منم اون چندتا سوالو اینجا میذارم ببینم از شما چه جوابایی میگیرم... 1- یه اسم دیگه واسه من؟ 2- بهترین خصوصیت من؟ 3- قشنگترین و بهترین خاطرت از من؟ 4- یه جمله که هیچوقت بهم نگفتی؟ * البته جوابم ندادید اشکالی نداره، چون ماها اونقدرا که باید از هم شناخت نداریم... ولی اگه دوست داشتین واسه دوستای قدیمتون بفرستید، جوابای باحالی میگیرید، از همه باحال تر سوال 3 ، که کلی خاطره هاتون واستون مرور میشه... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * دوشنبه دایی اینا خونمون بودن، با خانوم پسردایی که واسه اولین بار میومد خونمون، واسه اولین بار ژله ی خرده شیشه درست کردم، باحال شد، خوشمان آمد بفرمیو شام : استارتر : سوپ جو، کشکو بادمجون و پیراشکی و نون پنیر سبزی، دیر یادم افتاد که عکس بندازم، واسه همین تنها چیز دست نخورده ای که باقی موند این یدونه بود : 1
شام : لازانیا و مرغ ترش شیکم پری که بدبخت دست آخرم خورده نشد و موند واسه سحری که باز اومدن خونمون و زدیم به بدن، طفلک وا رفت و مرد بس که جوشید، بالشم شیکست
دسر : ژله خرده شیشه : 1
** دست آخر پسر دایی حسود ، نمره ی 8 داد، دایی جون 9 ، زن دایی و دختردایی و عروس دایی هم 10 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * پرنده جونم، عروس خانوم، ایشاا.. سالهای سال شاد و عاشق و خوشبخت باشی،عروسیت مبارک عزیزم... ** پیرو اون سایتی که خاله باران توش رفته بود، اینم منم : 1 *** ادامه مطلب چندتا فیلمه که اخیرا دیدم... به نظرم قشنگ بودن همشون... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدا نوشت : خدا جونم یه دنیا ممنون که امسالم توفیق روزه رو بهم دادی، امیدوارم به رحمتت واسه اینکه سرنوشت خوبی واسم رقم زده باشی... خدا جون همه مون رو عاقبت بخیر کن... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری نوشت : دیدی تعطیلات نیومدی! ضرر کردی ادامه مطلب [ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۸ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
ســــــــــــــــلــــــــام... خوبین دوست جونا؟؟ حال دلتون چطوره؟؟ امیدوارم همتون شاد و خرم باشید... عید فطر رو هم به همتون تبریک میگم، تو این واژسین روزا منو هم دعا کنید... بلاخره بعد از مدتها تونستم بیامو یه چند خطی بنویسم... امیدوارم ایندفه دیگه نرم باز تقریبا 2 ماه دیگه بیام... حالم خوبه، ماه رمضون کلی سرحالم آورده طبق معمول... کلی احساس میکنم نورانی شدم هفته ی گذشته دیار همسری بودم، حال ایشون هم خوب بود خدا رو شکر، و سخت درگیر و گرفتار... دلم واسه همتون تنگ شده بود... فکر نمیکنم برسم به ژستای قبلیتون ولی امیدوارم بتونم بعد از مدتها یه سری بهتون بزنم و ابراز وجود کنم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * آلوچه جونم چون نگران حالت بودم چندتا از پستاتو خوندم تو غیبتم ولی هردفعه نشد کامنت بذارم، یه دنیا واست خوشحالم... * بهار جون، واسه اشتغال شما هم یه دنیا خوشحالم، گوش شیطون کر ایشاا.. زود زود پیشرفت میکنی... * خاله باران جونم،از این که خوشبختیو تو تمام وجودت حس میکنم خوشحالم خاله... * سارا جون، ای غریبه ی آشنای دوستم * پرنده جونم با حال این روزات خیلی خالم خوبه... امیدوارم سفیدبخت شی مادر... * پری جون دلتنگیاتم قشنگه خیلی... * نیلوفر، هنوز تو شوکی؟؟!!! * جوجو قناری، منم بلاخره پامو سپردم به دکی، پدرمو در آورده بود دیگه، بیشتر از این نمیتونستم مدارا کنم، تعدادش هم از 2 تا به 4 تا افزایش یافته بود، تا حالا یه جلسه فیریز کرده واسم، یکی امروزه + 4 جلسه دیگه، خیلی درد داره * الیا، میم جون، طراوت، دمور، المیرا اولی، رویا، اهل زمین و همه ی دوستای خوب دیگه، ممنون که به یادمین... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدا نوشت : خدا جونم تو رو به حق همین ماه عزیز که داره تموم میشه، نذار تو چشم هیچ کودکی غم باشه، چه تو ایران، چه تو سومالی، چه تو فلسطین، چه هرجای دیگه... ببخشید اگه مهمون بدی بودم واست تو این ماه... نکنه دوباره دعوتم نکنیا... همسری نوشت : اگه بهت نشون دادم جوجه هارو . . . [ دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
هستم... فقط هستم... حالمم اااااای بدک نیست... فردا شب ان شاا.. با مامی اینا میرم مشهد و جمعه برمیگردم... تهنا... مامی اینا تا یه شنبه اونجان... من به خاطر تور شیراز که ماه پیش ثبت نام کرده بودم مرخصیمو لازم دارم و نمیتونم بیشتر بمونم... دلم شدیدا زیارت میخواست... خدا رو شکر تو فاصله یه هفته اول میرم پابوس امام رضا و بعدشم برادر گلش حضرت شاه چراغ... اگه لایق باشم واسه همه دعا میکنم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * اعیاد شعبانیه رو هم به همتون تبریک میگم، تو این ماه عزیز منو از دعاهاتون بی نصیب نذارین... دلم خیلی گرفته... ** فعلا ذفقط همین . . .
[ سهشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٤ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
خیلی دیر شد ایندفه تند تند میگمو میرم، ببخشیدا سه شنبه ساعت 11:57 دقیقه شب همسری رسید خونمون، و تا اومد تو اتاقم گفت ساعت 12 شد، تولد مبارک... گفت دیدی خودمو رسوندم بلاخره... و ایشان به عنوان اولین نفر تو اولین ثانیه های روز 21 بهم تبریک گفت... کادومو که هرکاری کردم بهم نداد، رفتیم شامشو آماده کردم خورد، بعد 3تایی (منو همسری و خواهری) کیکیو که پزیده بودمو تزیین کردیم و یکمم دور هم حرفیدیم، بلاخره بعد از بی خواب کردن همه ی اهل خونه رضایت دادیم که بریم بخوابیم...
فردا صبح طبق معمول هرروز رفتم سرکار و به همسری مجال دادم واسه تولدم یه کارایی بکنه، که دست آخر فقط یه پست واسم گذاشت که پستشو خیلی دوستیدم ، تنبل خان فقط خواب بود و نرفت بیرون واسه انجام مقدمات جشن تبلگم قرار بود چهارشنبه عصر باهم بریم بیرون ، سینما و شامو یه تولد دونفره، و فرداش که پنج شنبه باشه خاله جونا بیان خونمون، منم 2:30 از سرکار اومدمو یه استراحتی کردمو، دوش گرفتمو، خواستیم بریم بیرون که بنا به دلایلی کنسل شد، همسری رفت بیرون، منم کمک مامی شامو ساختیم، مهمونا هم کم کم رسیدن...
همسری رفت کیک گرفتو، منم خودمو زدم به اون راه که نفهمیدم مثلا!! بعدشم شامو تولد بازی و کادوووووووووو... کادوها همه وجه نقد بوده، جز کادوی دایی کوچیکه و همسری، دایی کوچیکه اینا یه گلدون خوجگل با گلش رو خریدن واسم ، همسری هم یه ساعت CK خیلی ناز...
پنج شنبه 1:30 از سرکار اومدم، قبلش با همسری برنامه ناهار بیرون داشتیم، رفتیم یه سفره خونه سنتی زیبا، دیزی زدیم تو رگ، بعدشم کلی باهم قدم زدیمو رفتیم سینما فیلم جدایی نادر و همسرش رو دیدیم، و بعدشم اومدیمو خونه، مامی اینا رفتن شهرستان، مام یه استراحتی کردیمو رفتیم خونه همکارم (گردن افتاده ها)... و بلاخره کادوی ازدواجشونو دادیم بهشون... تا 2 شب اونجا بودیم، خیلی خوب بود، کلی هم منچ بازی کردیم، بعدشم اومدیم خونه و بساط خوابو وسط حال فراهم کردیمو 2تا فیلمم زدیم تو رگ...
جمعه ای هم تا 10 خوابیدیم، من زودتر پا شدم، صبونه آماده کردم، همسری هم بیدار شد، به مامی اینام زنگیدمو گفتم میخوام ناهار بپزونم ناهار بیاین خونه، و مشغول پزیدن غذای مخصوص سرآشپز ، آلبالو پلو و ته چین اسفناج شدم، 2تا از غذاهای محبوب همسری... عصرشم زدیم بیرون مثه همیشه ، قدم زنون عشقولیونو اینا... ، شنبه هم با همسری رفتیم شهرستان، گشتیمو کلی از وقتمون بهینه استفاده کردیم، ناهارم رفتیم خونه خاله جونی، شبم رفتیم گشتیمو شام گرفتیم از بیرون اومدیم خونه زدیم تو رگ... یکشنبه هم سینما 3D و خریدو نتیجه خرید : صاحب 2 تا فنچ نازناری شدم ... همسری هم شبش برگشت... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * دوست جونیا روز زن گذشت میدونم خیلی دیره، ولی به نوبه ی خودم این روز عزیز رو به همه شما دوستای گلم تبریک میگم،از قول این جوجوی حقیر به ماماناتون هم تبریک بگید ** ببخشید که همش نیستم، ایندفه واقعا از بدشانسی بود، من این پستو 26/2 نوشتم ولی از اون به بعد نت خونه مشکل پیدا کرد و نتونستم بیام ویرایش و آپش کنم، خلاصه اینکه موند تا الان... همتونو دوست دارم و به یادتونم، با اونایی که تلشونو داشتم کانکت بودم ولی شرمنده ی بقیه شدم، ببخشیدم که نمیرسمم بیام پیشتون... *** چندتا عکس هم رفت تو ادامه مطلب... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدا نوشت : خدا جونم خدای خوبو مهربون، همه ی مامانای مهربونو زیر سایه ی خودت حفظ کن و روح اون مامانای گلی رو هم که اسیر خاکن شاد بگردون... خیلی ماهی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری نوشت : عزیزم واسه کادوهات یه دینا ممنون، واسه گل، کیک، اون نقاشی گوگولیت، فیرفیره، ساعت ، سوسری، و همه ی خنده هایی که تلاش کردی رو لبم بشونی ممنون جیگملم... ادامه مطلب [ یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
من الان یه جوجویی هستم که 2 روز دیگه تبلگمه... قرار بود قبل از تعطیلات آپ کنم که متاسفانه نشد... الان میگم و خیلی هم میگم : مرخصی پنج شنبه رو زدم تو رگ و با مامی اینا رفتیم سفر، چهارشنبه عصر راه افتادیم، شب رو تهران خونه دایی اینا بودیم و فرداش پیش بسوی کاشان... همسری هم طبق معمول نتونستن تشریف بیارن...
جای همگی خالی، خیلی خوب بود، خیلی خوش گذشت، رفتیم نیاسر از ییلاقات اطراف کاشان، و تو یه جای دنج ساکن شدیم، دایی اینا رو هم به زور از سفر شمال انداختیمو با خودمون بردیم... صبا با صدای بلبلا از خواب پا میشدیم و میزدیم به کوه و کمر و یه یک ساعتی تو باغای گل قدم میزدیم... بوی گل محمدی آدمو مست میکرد... واقعا جاتون خالی...
بعد از صبونه هم، روز اول رفتیم سمت کاشان و قمصر و بازدید از حموم فین و قتلگاه امیرکبیر بزرگ، و باغ فین و خونه های قدیمی کاشان مثل خانه ی عامری ها و بروجردیا و طباطبایی ها. واقعا که هنر معماریه ایرانی هوش رو از سر آدم میبره، بازم چشمام خیره موند به ابنیه ی تاریخی ایران عزیزمون و رگ و ریشه ی فرهنگ و تمدنمون... یعنی خونه ساخته بودن، یه جاهاییش از پر وات ترین کولرا هم سردتر بود، بدون هیچ صرف انرژی ای، فقط با استعداد بی نظیر و هوش معمارای هنرمندمون...
خلاصه هرچی بگم از زیباییه این بیاها کم گفتم... جالب اینجا بود که یکی از این خونه های خیلی زیبا، پیشکشی بود واسه عروس آقای طباطبایی، که پدر عروس خانوم گفته بود اگه دخترمو میخواین باید یه خونه بسازین در شان دخترم و وقتی ساخته میشه دخترشو به عقد پسره در میاره. واقعا هم عجب بنایی بود... کفم برید...
قمصر هم که باز رفتیم باغای گل و کارگاههای گلاب گیریه سنتی و حسابی گشتیم... اینقدر سرمون گرم گشت و گذار شد که از نهار غافل شدیم و ساعت 4 یادمون اومد ای دل غافل ناهار نخوردیم و همه ی رستورانا و هتلا و فست فودا رو برای غذا زیرو رو کردیم، اما دریغ از یه لقمه غذا... (توصیه ی ایمنی اینکه تو این شهرا واسه غذا حتما از قبل برنامه ریزی کنید و گرنه غذا گیرتون نمیاد، تازه کیفیت غذاها هم زیر خط فقر بود، البته شاید شانس ما اینجوری بودا)
روز دوم هم بعد از صبونه رفتیم روستای تاریخی ابیانه تا ساعتای 4 اونجا بودیم، بس که شلوغ بود و ترافیک هم وحشتناک، خیلی بازدید کننده داشت، یه روستای بکر و دست نخورده با بافت قدیمیش، که مردمش تو کوچه و پس کوچه ها با لباسای محلیشون حضور داشتن... و هیچ ماشینی هم حق ورود به روستا رو نداشت... بعدشم که پیش به سوی خونه و ساعتای 2 بود که رسیدیم خونه و سانس آخر رانندگی هم گیر منه بیچاره افتاد... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و اما عکس : ** روستای تاریخی ابیانه : هتل ورودی روستا قدیمی ترین درب روستا فروشگاه ... ... (میبینید چقدر شلوغه!! خودمو می کشتم ولی باز کلی آدم تو عکسام میافتادن... *** متفرقه : درب خونه ی عامری ها تالار آینه1 تالار آینه2 تالار آینه3 ... (یه توضیحی هم بدم : اگه دقت کنید سقف تالار آینه پر از آینه های ستاره ای شکله، این تالار طوری طراحی شده که وقتی چندتا شمع کف اتاق روشن میکردن، انعکاس نور در این آینه ها باعث میشد این ستاره ها نورانی بشن، منبع نور ستاره های کوچیک هم 8 ستاره ی بزرگیه که مرکز سقف قرار داره، و به این ترتیب تو شبای ابری و سرد زمستون کویر شب پر ستاره واسه اهالی خونه تداعی میشده...
در ضمن فلسفه ی رنگی رنگی بودن شیشه های درا و پنجره های قدیمی هم این بوده که این رنگا باعث ترسیدن حشرات و جلوگیری از ورودشون به خونه میشده و علاوه بر این خیلی هم ناز بوده... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدانوشت : خدای خوب و مهربون همه ی زندگی ها رو شاد شاد شاد کن، خدا جون دلای ناامیدو امیدوار کن، خدا جون گره ی کار بعضی از دوستامونو که تو کارشون گره افتاده با بزرگی و مهربونیه خودت وا کن... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری نوشت : با اینکه خیلی بی معرفتی ولی میبخشمت... حالا بدو بگو ببینم کادو چی خریدی واسم [ دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۳ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
بلافاصله بعد از آخرین پستم شام خوردیمو با همسری راه افتادیم به سمت ترمینال، تو آژانس یهو یادم میاد دوربینو جا گذاشتم. بس که همسری و حواهری موقع جمع کردن وسیله ها تمرکزمو بهم زدن با شیطنت، من نفهمیدم چی گذاشتم تو چمدونم. . . البته در کل یه اصلی تو خونه ی ما وجود داره که هر چی خراب میشه یا هر اشتباهی که صورت میگیره یا تقصیره خواهریه یا همسری، و در مواقعی هم که منو همسری باشیمو خواهری نباشه همش تقصیره همسری و اگه فقط خواهری باشه همش تقصیره خواهری
کله ی سحر 29 اسفند رسیدیم خونه همسری اینا تو شمال، مامان همسری یه صبونه مفصل با آب پرتقال تازه واسمون آماده کرد، خودیمو، رفتیم سوییت اونوری یکم استراحت کردیم تا طرفای ظهر، یه دوش گرفتیمو زدیم بیرون، وسایل 7 سینو تهیه کردیمو به چندتا از دوستای همسری اینا که مغازه داشتنو تا حالا هم منو ندیده بودن سر زدیم، همش میگفتن چه عجب ما این عروس خانومی رو که هیشکی اونو ندیدو دیدیم. . .
شبش تولد خواهر شوهری بود خونه ی مادر شوهر خواهر شوهری دعوت بودیم، اومدیم آماده شدیمو رفتیم مهمونی، تا ساعتای 5/12 اونجا بودیم، وقتی برگشتیم 7 سینو چیدیمو نشستیم تا سال تحویل، مامان همسری آخراش خوابش برد و همسری تو چرت بود که یهو من صدای تی وی رو زیاد کردمو " آغاز سال 1390 هجری شمسی "
تا ساعت 6 صبح داشتم به مامی اینا میزنگیدم، همسری خوابش برد و یکمم از دست هم دلخور شدیم، تا صبح که باز خوب شد حالمون، صبونه رو زدیمو رفتیم تله کابین، شهر بازی هم رفتیم که بسته بود و برادران چینی مشغول کار روی وسیله ها بودن، من اول فکر کردم کارگرای کشور دوست و همسایه هستن که دارن کار میکنن، خلاصه ازشون اجازه گرفتیم، رو اونا که نذاشت برم ولی یکی دیگشون مهربونتر بود و گذاشت روی وسیله ای که اون روش کار میکرد عکس بندازیم، تازشم خودشم باهامون عکس انداخت. . . دورامونو زدیمو رفتیم سمت فروشگاهش، که متاسفانه بسته بود، همونجا نشستیم روی یه نیمکت یکمم حرفیدیم، عکس انداختیمو بعدشم رفتیم هتل رامسر اونجام کلی دور زدیمو عکس انداختیم، اومدیم ناهارو زدیم به بدن، و بعدشم یه استراحتو رفتیم متل قو ویلایی که خاله های همسر اونجا بودن، تا شب اونجا بودیم، قرار بود شب بریم خونه ی خواهر همسری که همونجا موندگار شدیم، خواهرای همسری و مامانش اینام فرداش اومدن اونجا، ناهارو زدیمو پیش بسوی دیار ما.
مستقیم رفتیم خونه ی خاله اینا، تولد ملینا بود ، بعدشم که رفتیم خونه همش مهمون بازی بود، همسری هم تا 6 فرودین پیشم بود، شنبه شب اون رفت و منم از فرداش اومدم سر کار... تاروز 5 شنبه که باز همسری اومد پیشم و یه روزخیلی نحس بود، هم همسری تو راه تصادف کرد ماشینش و هم من روز پر کار تو شرکت داشتمو رو هر کاری دست میذاشستم گره میخورد، بعدشم که برگشتم همسری دلخور از اینکه دیر رفتم خونه ناراحتی کرد و منم چون خسته بودم کارمون به بحث کشید و یه بحث بد داشتیم که هی بدتر شد، ولی خدا روشکر مثله همیشه زودی آروم شدیمو تو 1 ساعت حل و فصل شد. بعدشم همسری جون غذا واسم گرم کرد، باهم خوردیمو شاد و تپل رفتیم خونه ی مادربزرگه سر راه هم خریدای 13 بدر رو انجام دادیم و یه 13 بدر خیلی توپو پر از بخور بخور و شیطونی رو هم روز شنبه با هم تجربه کردیم. (اولین 13 بدری که با هم گذروندیم همسری هم دیروز صبح برگشتو تعطیلات نوروز 90 هم اینگونه گذشت. . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * خدا جونم شکرت واسه همه ی لحظه های شیرین زندگیم . . . ** همسری جونم که الان کله ات رو با نمره 14 تراشیدی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اندر حواشی 13 به در : گفتم که خرید گوشت واسه کباب رو ما انجام دادیم، که بعد از معطلی فراوان بابایی و همسری در صفوف فروشگاهی که گوشتش حرف نداره و همیشه صف میشه جلوی همه ی غرفه هاش، گوشت خریداری شد... حالا با کیا قراره بریم 13 بدر؟؟ با 3 تا خاله ها و دایی بزرگه، دایی کوچیکه هم رفت دیار زنجان!!
و اما خوورد کردن گوشتا : بابایی و همسری پرداخت کردن کبابا (زدن پیاز و ادویه و ...) : همسری، طفلک میگفت احساس میکنم دیگه از تو پوستم بوی پیاز و گوشت میزنه بیرون... به سیخ کشیدن کبابا : بابایی و شوهر خاله، بابا و اون یکی شوهر خاله، بابا و اون یکی دیگه شوهر خاله و همسری... پزیدن : بابا و همسری خوردن : همه کار گروهی یعنی این!!!! [ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دوستای گلم سال نوتون مبارک . . . سالی زیبا و پر از خیر و برکت و تندرستی واسه شما و عزیزانتون آرزو میکنم . . . الان بیشتر از این فرصت نیست، آخه با همسری عازم دیار ایشونیم، سال تحویل خونه ی اونام . . . فقط گفتم بی معرفتی نشه و تبریکو بگم که یوقت اگه نتونستم پست بذارم بی تبریک نباشه وبم. . . بازم سال نوتون مبـــــــــــــــــــــــــــــارک [ شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٩ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چه خوبه آدم همیشه یارش کنارش باشه به هر جا چشم میندازه دلبرش اونجا باشه چه خوبه از لب اون... واقعا که راست گفته، این چند وقت منو بنرم خیلی از هم دور بودیم حالا که اومدم پیشش اصلا دلم نمیخواد یه لحظه ازش جدا شم هر جا میره میرم دنبالش، آویزونشم واقعا گاهی هم لجش در میاد بس که میچسبم بهش ولی من دلم نمیاد از کنارش برم این جور وقتا آدم احساس می کنه عشق همین دو خط شعر بالاست به همین سادگی نه اون حرفای خفن عرفای قرن نمیدونم چندم هجری خیلی دوست دارم بنر جونم . . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جوجو نوشت : به به میبینم که آقای همسری خان مطلب گذاشتن... میسی عزیزم * نکته : همسری جان جدیدا به من میگن بنر ، بنرو که یادتونه، اون سنجاب کوچولوئه لپ گلی که زنگوله داشتو جلیقه تنش بود... تازه میخواد واسم زنگوله و جلیقم بخره...
خب حالا بگم اندر حکایت این چند وقت : بنده تغییر شغل دادم و فعلا در جای جدید مشغول به کارم و سرم شلوغه خفن، دستی دستی خودمو درگیر کردم، وقت ندارم سرمو بخوارونم، چه رسد به نت، خونم که میرم خستم و طبق روال قبل که وقتی خونم به هیچی جز حمع خونواده و دوستان و استراحت نمیپردازم، عمل میکنم و در نتیجه نت هم خیلی کم میام...
همسری از یکشنیه گذشته اومد خونمون و تا جمعه پیشم بود، تو این روزا همش بیرون بودیمو خریدای عیدمون رو انجام دادیم، عصرا از سر کار برمیگشتمو ساعتای 6 میزدیم بیرون تا 10 یا 11 شب، یه شب با مامی و خواهری رفتیم، یه شب با خواهری، یه شب با دختر خاله و الباقی هم تنها، حتی جمعه صبح هم رفتیم
دوشنبه عصر که از سر کار برگشتم، همسریم قربونش بشم، بهم کادو داد واسه روز عشق، یه عروسک سنجاب عصر یخبندان که فندقشم بغلشه و یه عطر، که عکساشم میذارم، منم یه عطر بهش هدیه دادم که البته چون دیر اومده جریمش کردم و گفتم این عیدیته
خلاصه همش اینگونه گذشت و روزهای پر عشق و پر خریدیرو داشتیم، مردیم بس که تو بازار بودیم، تا خود امروز پا درد داشتم هنوز... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * در ضمن دیروزم تولد وبلاگم بود و وبلاگم یک ساله شد . . . Happy Birthday dear weblog ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** بازم ببخشید که نمیرسم بهتون سر بزنم یا جواب کامنتاتونو بدم، به یاد همتون هستمو دوستون دارم دوست جونا... *** نیلوفر جون و بهار جونم میسی از ابراز دلتنگیتون... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** اینم عکس عطرامون از نت (جالب اینجاست که جفتمون از عطرای یه کمپانی خرید کردیم
[ یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٠ ب.ظ ] [ همسری ]
[ نظرات () ]
این روزا سرم خیلی شلوغه، شاید در مجموع نیم ساعت اومده باشم نت... سر کار که اصلا فرصت نمیشه، خونم که میام حوصله ی دوباره پشت سیستم نشستن رو ندارم، به کارای روزمره میرسم... حالم خوبه خوبه، نگرانم نشید یه وقت
همسری رو هم از اون دفعه ی آخری که نوشتم یهویی اومد، دیگه ندیدم، نامرد نه ولنتاین اومد نه سپندارمذگان، اونم سرش شلوغه... خلاصه اینکه فکر نکنیداز بی معرفتی بهتون سر نمیزنم دوست جونیا... امیدوارم همتون شاد و خرم و تندرست باشید و اوضاع زندگی به کامتون، و چرخ زمونه و کاینات بر اساس خواسته هاتون در حرکت باشن...
فعلا تا چند وقت از زوزانه نوشتن خبری نیست، اگه اتفاق خاصی افتاد حتما سر فرصت یه جا میام همشو ثبت میکنم...
امضا جوجو [ سهشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳٠ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
امروز طرفای ظهر همسری sms زد : سالروز اولین ملاقاتمونو به شما و همه ی امت تبریک عرض مینمایم... تا دیروز یادم بودا، ولی امروز اون پیش قدم شد... کلی ذوق کردم و منم بهش تبریک گفتم... جنبه نداره که، ورداشته میگه زیباترین روز زندگیته میدونم...
زمان : روز 3 شنبه ساعت 3.5 بعد از ظهر لغایت 5 (کله ی ظهر، بس که رغبت داشتم به دیدنش مکان : سر کوچه ی پیش دانشگاهیمون... ما چند سالی رو واسه کار بابا رفتیم یه شهر دیگه، مرخصی بین دو ترمم بود که اومده بودم خونه، یکی از دوست جونای مدرسه ام که تو اون شهر بود هی اصرار که بیا پیشم، من کنکور دارمو مامی نمیذاره بیام، تو بیا پیشم، منم موافقت کردمو رفتم، دلم واسه اون شهر و دوستام تنگیده بود، همسری هم تو اون شهر رفیق داشت و گفت پس منم میام پیش دوستام شما رو هم میبینم...
بعد از کلی کل کل که من نمیخوام تو رو ببینمو اینا خلاصه من رفتم خونه دوستم، صبح زود راه افتادم و نزدیکای 10 رسیدم، همسری هم شب قبلش راه افتاده بود و صبح رسیده بود... به دوستم قضیه رو گفتم، گفت اوکی عصر باهاش قرار بذار یه جای خوب، منم گفتم نه بابا عصر کودومه، عصر بیا با هم بریم ولگردی و اینا، با اون ساعتای 4 قرار میذارم، 5 هم میریم تا شب با هم میگردیم به یاد قدیما...
گفت وای نه زشته، گفتم نه، همین که من میگم، خلاصه به همسری گفتمو اونم گفت کمه که، گفتم نه دیگه تاریک میشه و اینا، گفت پس زودتر بیا لااقل، خلاصه قرار شد 3.5 برم
3.5 رسیدیم نزدیکای مدرسمون، وای که دلم لک زده بود واسه اونجا، از دور 2 نفر رو دیدیم که اونجا وایسادن، هم قد و قواره، منو دوستمم هم سایز بودیم، به گفته ی همسری اونام از دور 2 نفرو دیدن که دارن میان، با این تفاوت که من شال بافت سبز سرم بود و دوستم صورتی....
رسیدیم، داشتیم سلام و احوال پرسی میکردیم که یهو دیدیم دوستمو دوستش جیم شدن!!! نامردا!!! دوستم منو تنها گذاشت، چقدر فحشش دادم، الان دیگه بهونه نداشتم که دوستم منتظره، زودی هم سوار تاکسی شدن و رفتن!!! انگارهماهنگ بودن!! خلاصه من اولش اون کتابی که قرار بود واسش بیارمو دادم بهش، گفتم تا دعوامون نشده اینو بگیر! (میبینید با چه دید مثبتی رفتم
گرفت گذاشت تو کولش، با خودش کوله آورده بود!! خلاصه یکم قدم زدیمو، همش اون حرف میزد، تا اینکه گفت خسته شدم، نزدیکترین پارک رو یه نیمکت نشستیمو، همسری فقط نیگم میکردو حرف میزد و سعی میکرد صمیمی شه، منم خیلی خشک و جدی جوابشو میدادم، و همش منتظر بودم یه آتویی ازش بگیرمو بهم بزنم... گفت نخواستم دست خالی باشم یه روز مونده به ولیتاین!! خلاصه هی به دوستم sms میزدم که کجایی وامونده!! که اونم بلاخره طرفای ساعت 5 گفت فلان جا منتظرتم و با همسری رفتیم تا اونجا، دوستم با عجله اومد و گفت زن داییم داره میاد به این سمت تا گیر نداده بهم بدو بریم، مام بدو بدو پریدیم تو تاکسی و با یه خداحافظی عجله ای از همسری که همش میگفت باورم نمیشه داری میری از همسری جدا شدم...
طفلک بعداها گفت بعد اینکه رفتی همونجا وا رفتم و نشستم، رو زمین، باورم نمیشد اینقدر خوب باشی و اینقدر مطمئن شم که دوستت دارم، میگفت یکم که گذشت زنگ زدم دوستم اومد منو برد و بعدش همش جلو چشمم بودی، با دوستام میرفتم بیرون ولی دلم پیش تو بود، دوس داشتم یه جا بشینمو فقط به تو فکر کنم... البته بعد از اینکه ازش جدا شدم sms زد که دوستت دارم و واسه اولین بار بهم گفت دوسم داره، گفت با وجودی که میدونستم ممکنه همه چی خراب شه ولی نتونستم نگم دیگه...
خلاصه اینکه اون رفت و منم تا ساعتای 8 با دوستم به امر خطیر ولگردی پرداختیمو کلی تجدید خاطرات از جاهایی که دوس داشتیم... شبش هم که طفلک کلی بهم sms زد و منم تریپ عصبانی از ابراز احساساتش جوابشو نمیدادمو تازشم کلی با دوستم به smsهاش میخندیدیم... طفلک همسریم، خیلی اذیت شد اون شب، شب بدی بود واسش...
فرداشم اصلا تحویلش نگرفتم، غروبش رفتم خونه یه دوست دیگم، اون سال فیلم شیده رو نشون میداد و یه تیتراژی داشت که خیلی دوسش داشتم... شب همسری بهم متن ترانه ی تیتراژشو sms کرد : ندونستم نرسیده تا شروع غصه میری، آرزوی زندگی رو میریو ازم میگیری ندونستم که رسیدن یه بهانست واسه رفتن، واسه ویرون شدن من... sms ش یکم فکریم کرد به اون و کاراشو احساسش و حرفاش فکر کردم، دلم یکم واسش سوخت، طوری که وقتی گفت میشه فردام یه کوچولو ببینمت حتی اگه واسه آخرین بار باشه، قبول کردم، البته من ساعت 10 داشتم میرفتم، در نتیجه نزدیکای 9 باهاش قرار گذاشتمو ساعتای 9.5 از هم جدا شدیم و اونجا بود که بهم گفت : شیشه پنجره را باران شست ، از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست... ** اینم اون هاپویی که گفتم :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و اما : 29 بهمن ماه روز سپندار مذگان ایران باستان گرامی باد سپندار مذگان ، جشن زمین و گرامی داشت عشق است. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند.
* نمیگم ولنتاینو فراموش کنید، چون خیلی باب شده و تا سپندارمذگان بخواد جا بیافته طول میکشه، ولی بیاین این روز هم گرامی بداریم و نذاریم این جشن باستانیمون فراموش شه... [ یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢٦ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
اول از همه حلول ماه ربیع الاول رو تبریک میگم به همه... بعد از اون اول هفته ی پر مشغله، آخر هفته ی پر مشغله تر داشتیم، سه شنبه شب خرج مامان بزرگ بوده و فرداش شعله زرد خودمون، که متاسفانه یادم رفت ازش عکس بندازم، و روزه ی مامان بزرگ و خاله جونی و اختتامیه ی روزه های زن عمو که شامل سفره ی امام حسن بود که من عاشقشم، یه سفره ی معنوی و سبز، که اونم بس که مهمون غریبه داشتن نشد عکس بندازم، و کوکو سبزیه خوشمزه اش... (یادش بخیر همسری پارسال موقع سفره سبز خونمون بود، با بابا و عمویی خونه ی ما بودن...) و فرداش هم که پنج شنبه بود، بدیو بدیو دنبال یه سری کارای اداری و اینا زیر بارش برف...
جمعه صبح بعد از بیداری و صرف صبونه، یکم افتادم به جون اتاقم و تر تمیزش کردم اساسی، یکم که گذشت گفتیم بریم بیرون یه هوایی بخوریم، و چون اون دختر عمویی که یه زمانی رفیق گرمابه و گلستان هم بودیم، از تهران اومده بود و خونه ی مامیش مستقر بود، گفتم بریم یه سری بهش بزنیم، در نتیجه یه قراری گذاشتیم که بریم بیرون و یه برفی به بدن بزنیم، رفتیم دنبالشون، دوتا پسر عمو هم اونجا بودن، با دوتا ماشین راهی شدیم، زن عمو هم گفت که من میمونم خونه و ناهار میپزونم و واسه ناهار همه بیاین اینجا، به بقیه بچه هام هم زنگ میزنم که همه دور هم باشیم، مام با کمال میل پذیرفتیم...
یکم گشتیم دنبال یه جای مناسب که بلاخره یه جایی تصویب شد و ساعتای 12 رسیدیم جای مورد نظر، پریدیم بیرونو اولش کلی زدیم تو سر و کله ی هم دیگه، دختر عمویی که تاکتیکش با بقیه فرق داشت، میشست یه عالمه گوله برف ریز ریز درست میکرد، حالا تو این حین کلی هم گوله برف نوشه جان میکردا، ولی بعدش یهو به یکی حمله میکرد و تیر بارون میکرد...
خلاصه بعد از آتش بس و صدور قطع نامه، همه قرار گذاشتیم بر ساخت ادم برفی، این وسط همه شونه خالی کردن کم کم، و دست آخر فقط من موندمو پسر عمو، که اونم یکمی بعد که چایی و نسکافه اومد وسط، رفت ور دله خانومشو من موندمو جناب آدم برفی، به همین علت پدر عزیزم واسه عکس نرخ تعیین کردن، گفتن دخترم زحمت کشیده مفتی بیاین عکس بندازین، و همه افتادن به التماس...
بعد از اتمام کار آدم برفی و گرفتن عکسا، کم کم جمع و جور کردیمو برگشتیم خونه، ناهارو زدیم به بدن، همه افتاده بودن یه گوشه ای ، منم که همیشه معروف به آدمی که انرژیش تمومی نداره، از سر دلسوزی واه زن عمو که دیگه ظرفارو اون نشوره پریدمو تک و تنها همه ظرفارو شستم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * اینم تصویری از اونجایی که رفتیم (البته این اولشه ما رفتیم بالاتر) :
** یه عکس ویژه + بقیه ی عکسا هم میره تو ادامه مطلب... ادامه مطلب [ شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤۱ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
روز شنبه همسری قرار بود واسه یه کاری بیاد یه شهرستانی که حدودا 1.5 ساعت با ما فاصله داره... ( قابل توجه بهار : شهر بهار اینا که یهو یه کاری هم تو شهر ما واسشون پیش اومد...
خلاصه اینکه صبح راه افتادن و بعد از انجام کار اول ساعتای 1.5 رسیدن شهر ما، همسری بود و دوتا شوهر خواهراش، بهم زنگ زد و گفت اون کسی که باهاش قرار داشتن نبوده، گفت تا اینجا اومدیم لااقل ببینمتو برم، بیا پایین، ما دمه در شرکتتونیم، منم رفتم پایینو یکم گپ زدیم، عجله داشتن که برن، که یهو تصمیم بر این شد که همسری بمونه و فردا بره اون بنده خدا رو ببینه، و اون دوتا برگردن، منم هی اصرار که ناهار برید خونه ی ما، اونام قبول نکردن، همسری هم هی میگفت اگه الان با من نیای خونه منم با اینا میرما...
خلاصه نه اصرار من واسه رفتن اونا به خونه جواب داد و نه اصرار همسری واسه اینکه منم پاس بگیرمو بیام، آخه صبحش دو ساعت پاس بودم حالا یه عالمه هم مدارک مهم توشه + دوربین دوماد همسری اینا و کیف مدارک همون دوماده... حالا ماشین شوهرخواهرش رو هم چون پلاک نداشته نیم ساعت بعد از شهر ما پلیس نگه داشته و خوابونده، و اونام نتونستن برگردن.
خلاصه من بدو بدو رفتم دنبال کیف و هیچ اثری ازش نبود، اون دورو بر هم پر از ساختمونای در حال ساخت و کارگرای جورواجور، منم که نمیتونستم برم سراغ اون کارگرا، در نتیجه یکی از همکارامو فرستادم تا از اونا پرس و جو کنه، که بعد از نیم ساعت با کیف کثیف و خاکی برگشت و گفت یکی پیدا کرده بود و قایم کرده بود، که با کلی تهدید و اینا آورد داد بهم.... خلاصه بعد از یک ساعت استرسو هی همسری بزنگ، دوماده بزنگ، به همکارم بزنگو... خیالمون راحت شد، همسری هم پاشد اومد شرکت که اگه مدارکی واسه اونا لازمه واسه آزاد کردن ماشین برسونه، که گفتن لازم نیستو پلاک فردا میرسه و میریم ماشینو میگیریم، در نتیجه منو همسری با خیال آسوده قدم زنان راهیه خونه شدیم...
شبش رفتیم خونه ی پسر دایی و اونجا بودیم، فرداش همسری قرار بود دوباره بیاد سمت شرکت ما واسه کارش، که بازم کارش انجام نشد و اومد شرکت ما، یکم تو اتاق من نشست، یکمم رفت پیش همکارم که ناجیه کیفش بود ( آره بهار همون همکارم که حدس زدی رو میگم
دیروز صبح همسری هم صبحه زود با من بیدار شدو از خونه زدیم بیرون، من اومدم شرکت و اونم رفت دنبال کارش، ساعتای 9 کارش تموم شد و یه سر اومد پیشم، یه چایی با هم زدیمو، یکم با همکارا گپیدیمو برگشت خونه و دوباره خوابید، و منم تا وقتی که برم خونه از حسودی ترکیدم...
دیشبم که خاله اینا اومدن خونمون و کلی از دست ملینا خندیدیم، هرکی هرچی میگفت اون تکرار میکرد و تو بحثای همه شرکت میکرد، اصلا هم مهم نبود درست میگه یا نه، فقط تکرار میکرد، مثلا خاله میگفت خط خطی، اون شنیده بود لق لقی، میفت این لق لقیه؟؟!!! یا من گفتم فلان دستگاه آسیاب نداره، زودی پرید وسط گفت،" آله آسیاب نداله، من میخلم با هم بخولیم، باشه!! " و ما : آخر شب هم همسری برگشت و این بود حکایت کاره یک ساعته ی همسری در شهر ما که 2 شبو سه روز طول کشید... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** من : همسری باورم نمیشه اون مردی که شبا تو بغلش میخوابم همون پسری باشه که چند سال پیش یهو اومد تو زندگیمو واسه اولین بار رو نیمکت پارک بود که با کلی فاصله نشستم کنارش و اون فقط نگاهم میکرد و هیچی نمیگفت... همسری : خوشحالم که من الان اون مردم ، آرزوم بود که باشم... من : راس میگی؟! از کی؟؟ همسری : معلومه که راس میگم، از همون روزی که تو پارک کنارت نشستم و بعدش دیگه نتونستم بهت نگم دوستتت دارم... [ سهشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
سه شنبه، ساعت 6 از بیرون اومدم، خواهری کیک هوسیده بود، پزوندم، کلی خسته ام، ساعتای 10 خوابم میبره، ساعت 12 خواهری گوشیمو میاره و میگه همسری هی داره میزنگه، حتما کار مهمی داره، جواب میدی؟؟ گوشیو برمیدارمو تو حالت خوابالود، میگم بله؟ پا میشم درو وا میکنم، دوباره میخوام برم تو جام تازه به خودم میام اِاااااااا همسری اومده.... میاد تو، واسش غذا داغ میکنمو میزو میچینم، خودم میرم بخوابم، آخه گیج خوابم، میگم میرم تو جام شمام شامتو خوردی بیا پیشم، یه جوری نیگام میکنه، میرم میشینم کنارش، غذاشو میخوره میریم لالا، صبح که بیدار میشم هنوز باورم نمیشه که اینی که کنارم خوابیده همسریه، سورپرایزم کردیا پسر
میام شرکت، همسری خان تا 11 خوابن!! 11 خاله اینا میان خونمونو بیدار میشه، منم 3 جمع میکنم که برم خونه، رییس خان
یکم دور زدیمو رفتیم شام، 2تا سیب زمینی سفارش دادیم جلو جلو بخوریم، ماشاا.. هر خلالش یک کیلو سیب زمینی بود، نتونستیم یه ظرفشم بخوریم، یه عالمه بود و خوشمزه... شامو زدیمو واسه اهل خونه هم شام گرفتیمو اومدیم خونه... شامو زدیمو، یکم نشستیم، خاله اینا رفتن، بعدم فیلم گذاشتیم، باهم دیدیمو لالا... پنج شنبه تا 9 خوابیدیم، همسری 11 رفت سلمونی و حدودای 1 با یه دسته گل نرگس برگشت...
جمعه صبح رفتیم برف بازی و عشق و حال... شب قرار بود بریم خونه ی یکی از همکارام که برنامه کنسل شد. موندیم خونه و چندتایی فیلم دیدیم، منم پا درد گرفته بودم (بس که تو برفا نشسته بودم) و تا صبح بی تاب بودم، همسری هم طفلکی کلی نازمو کشید، آخرشم فکر کنم 2 ساعت خوابیدم.
ساعت 6:30 پاشدم بیام شرکت دیدم اصلا حال ندارم، همسری گفت حالت خوب نیست نرو، گفتم اوکی میرم مرخصی رد میکنمو میام، خلاصه رفتم شرکتو ساعت 9 دوباره رفتم خونه، قرص خوردم، همسری واسم چایی نبات درست کرد، سبزیایی که خریده بودمو پاک کرد طفلک نذاشت از جاج جم بخورم، بعدم رفت بیرون دنبال یه کاری، طفلک کارشم نصفه نیمه ول کرد اومد از نگرانی، آخه گوشیمم دمه دستم نبود منم از خوردنه قرصا بیهوش شده بودمو واسه خودم در خواب ناز بودم
مامی اینام اومدن، ناهارو زدیمو رفتیم دکتر، همسری ساعت 3 نوبت داشت، تا 6:30 معطل بودیم، همسری یه کلوم گفت کلیه ام درد میکنه، منم به زور گفتم باید بری دکتر، آخراش طفلک میگفت من چیزیم نبودا ولی تو صف دکترو سونوگرافیو اینا فکر کنم کم کم نابود شم،
ساعتای 7:30 اومدیم خونه، دوست جون ساعتای 8 اومد خونمون، کادوشو بهش دادیم، نشستیم به فوتبال دیدن که اعصاب هممون خرد شد با این بازیه داغونشون، گند زدن، گنــــــــــــــــد!! به قول یارو مجریه ما به ترسمون باختیم، عین پیرمردای ترسو بازی میکردن واقعا، اون شجاعی ام که با وقت کشیه بی موقش گند زد و فرصت گلو بهشون هدیه کرد! ساعت 11 هم که همسری تشریفشونو بردن، ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** عکس از کیک : 1 *** عکسای خودمونم تو ادامه مطلب میذارم واسه دوستانی که رمز منو دارن... ادامه مطلب [ یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳۸ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
رو تختم! دراز کشیدیم، من دارم فیلم میبینمو همسری خوابش برده، یهو بیدار میشه، احساس میکنم هنوز خوابه، تو همون حالت تکونم میده، بهم میگه تو کی هستی؟؟!!! من: میگم جوجوام، میگه نه، راستشو بگو تو کی هستی، چرا کنار من خوابیدی؟ برو اونور... و من اول : و بعدش تکونش میدم به خودش بیاد، میگم چه وضعشه؟؟!!! میگه : چی؟؟ میگه : بابا یهو دیدم یکی کنارم دراز کشیده، میدونستمم زن دارم، ولی اون شبیه تو نبود، میخواستم بپرسم چرا پیشه منه، بهم بر خورده بود!! ... و من : ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ایضا، رو تختم! دراز کشیدیم، من دارم فیلم میبینمو همسری خوابش برده، اوجه فیلمه، یهو میشینه تو جاش، لپ تاپو میبنده!! من : چیکار میکنی، دارم نگاه میکنماااااااااا.... همسری در اوجه خواب : بسه هرچقدرشو دیدی، بگیر بخواب! و من : صبح بهش میگم حالا دیگه رو من لپ تاپ میبندی؟؟ اونم بی اجازه؟؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خونه ی خواهر همسری، ایندفه جفتمون خوابیم، یهو پام درد میگیره، از بس تو اتوبوس نشسته بودم، شروع میکنم آروم با مشت میکوبم به پام، از نالم همسری بیدار میشه... میگه چی شده؟؟ ( چشاش هنوز بستس ) میگم پام میدرده، میگه بمیرم واست خانومی، از نشستن تو اتوبوسه، شروع میکنه به ماساژ دادنه پام، احساس میکنم دوباره خوابش برده، باز خودم دست به کار میشمو با مشت میکوبم به پام، دوباره بیدار میشه، میگه نکن همچین خودم ماساژش میدم، انگار داره نازم میکنه، میگم فایده نداره محکمتر، محکمتر ماساژ میده همزمان خودمم مشت میزنم، میگه نکن!! من دارم ماساژ میدم دیگه تو دست نزن، نکن اینجور... ، در همین حین دوباره خوابش میبره، منم میگم مشت بزن، که یهو میگه : یه بار دیگه بگی مشت بزن با مشت میزنم تو دهنتا!!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * خدا بهم صبر بده! ** و اینهم ژله ی جوجویی
*** این نقاط سفیدی که میبینین همه پرنده هستن، مرغای دریایی به اسم "کاکایی" ، شاید این عکس نتونه به خوبی نشون بده، ولی خیلی زیبا بود... دلم کنده نمیشد از اونجا... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * اولین خاطره ای که از من دارید چیه؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* پست بالا یه پستیه که یهویی دلم خواست بنویسم، مربوط به امروزه، یه sms ی واسم اومد که خواستم ثبتش کنم، ماله خودمه واسه همین عمومی نذاشتم، ولی چیز سکرتی نیست، اگه خواستین رمزشو میدم بهتون، اینکه ثبت شه واسه خودم مهم بود، خواستم بمونه واسم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مراحل این ژله رو تو ادامه مطلب گذاشتم، وبلاگ مامان خانومو که معرفی کردم، اینام مراحلیه که خودم طی کردم ... ادامه مطلب [ شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱۳ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
نمیدونم به چشم اعتقاد دارید یا نه! ولی از دیروز غروب یه جورایی بهم ثابت شد که یک چشم مارو گرفته...
اول از همه قسمت اتصال سر جارو برقیمون به لولش بی دلیل میشکنه، بعدش ظزف کریستال جامیوه ایمون بی دلیل میشکنه! بدون هیچ سرو صدایی یهو چند تیکه میشه! بعدش ظرف عسلمون نمیدونیم چرا برمیگرده و میایم میبینیم عسل با اون غلظت راه گرفته و از درش که کیپ بوده رد شده و کف آشپزخونه و صندلی آشپزخونمون ریخته، حالا نمیدونیم با چه سرعتی اینجوری شده که ما ندیدیم! بعدش هم یه لیوان رو میز خیلی آروم برمیگرده و اونم میشکنه!
بعد از همه ی این اتفاقا ما هم اسپند دود کردیم و هم صدقه انداختیم البته! به قول همکارم حتما بلای بزرگی بوده که هنوز رفع نشده و ادامه داره، خدایا عزیزانم رو حفظ کن، اگه اینا بلاست بذار بیشتر بشکنه و داغون شه ولی یه مو از سر عزیزام کم نشه... بابا جونی ماموریته... خدایا حفظش کن... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سال 86 بود و اولین تولد من اونموقعها دیگه منم یه جورایی عاشق همسری شده بودم و هر لحظه انتظار میکشیدم که قراره چی کار کنه واسه تولدم... ساعتای 12 بود که زنگ زد، گفت : عزیز دلم، خانومم، عشقم تولدت مبارک، تو صداش بغض داشت، بغض دلتنگی، منم دلم تنگ بود، منم دوست داشتم مثه همه ی دوروبریهام که طرفشون نزدیکشون بود و تولداشونو باهم بودن، طررفم پیشم بود... اونم همینطور یکم گذشت، سکوت مسخره ای بینمون برقرار شد، یهو گفت کاش پیشت بودم، و بوسم کرد، شوکه شدم، چقدر بوسش واسم شیرین بود، خیلی بهم چسبید، به روی خودم نیاوردم، گفتم این چی بود، گفت بوس! گفتم زشته! گفت نمیتونم، طاقت ندارم، گفت دلم میخواد ببوسمت، دلم تنگه واست دارم دیوونه میشم، و دوباره بوسم کرد، یه عالمه بوسم کرد، دلم واسش غنج رفت.
هنوزم واسم سخت بود احساساتمو خرج کنم، آخه به خودم قول داده بودم محکم باشم، یه عالمه واسم حرف زد، از اینکه اگه پیشم بود چی کار میکرد و چه جوری واسم تولد میگرفت، از اینکه اگه تو خونه ی خودمون بودیم چجوری واسم تولد میگرفت، اینکه صبح منو تو اتاق خواب زندونی میکنه و میومد خونه رو خوشگل میکنه و صبونه ی دبش آماده میکنه و کادومم میذاره دمه دست، بعد میاد منو از تخت میکشه بیرونو رو شونش میارتم پای میز صبونه، یا اینکه صبونه رو واسم میاره تو تخت، و بعدش کادو و....
گریم گرفته بود، گریه اش گرفته بود، نمیدونم ولی یه نیم ساعتی جفتمون داشتیم گریه میکردیم، من تو سالن خوابگاهمون و اون رو پله های ایوون خونه دانشجوییش، اشکاش دلمو آب کرد، بوسش کردم گفتم عزیز دلم گریه نکن، گفت اگه یه روز حتی یه دقیقه هم نباشی من میمیرما، گفت دوسم داری؟ گفت دیوونتما یادت نره، گفتم معلومه که دوست دارت عزیزم... گفت منو یادت نره، منو گم نکنی تو شلوغیه آدمای دورو برت، گفتم مگه تو منو گم میکنی؟ گفت منو که کسی نمیخواد فقط تویی که هوای دلمو داری، ولی تورو همه دوس دارن، هنوزم که هنوزه میگه!
روز تولدش وقتی بهش گفتم چرا؟ واقعا چرا وقتی میخواستی باهام خداحافظی کنی اشک تو چشات جمع میشد ولی من لبخند میزدم؟ گفت واسه اینکه نمیدونستم دفعه بعد میبینمت یا نه، که هستی بازم یا نه، میترسیدم، واسه اینکه میدونستم فقط تو منو واسه خودم میخوای و حتی موقعی هم که دوسم نداشتی هوامو داشتی... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*** اگه پاپا نوئل بودین چی تو جورابم میذاشتین؟؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دسته گل تولد همسری :
[ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٤ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چهارشنبه ساعت 12 : پاس گرفتن جیم شدناسیون... موندن در ترافیک طولانی و طی کردن راه 15 و نهایت 20 دقیقه ای در 1 ساعت... ساعت 1 میرسم خونه و ناهار رو میزنم، آماده میشم و راه میافتم... ساعت 2 سوار اتوبوسم... ساعتای 3 بطور جدی راه میافته... من هستم و 2 ا آقا با راننده ها... تصورش رو بکنید تا مقصد چقدر طول کشید و نگه داشت بین راه که ماشینو پر کنه... خلاصه ساعتای 10 رسیدم شهر خواهر همسری، همسری اومده بود دنبالم،
صبح ساعتای 7.5 همسری بیدار شد که بره سر کار، منم باهاش بیدار شدم، دلم نمیخواست بره، تهنا میشدم آخه، بهم گفت تو بخواب یکم اما دلم نیومد، بیدار شدم یه صبونه ای خورد بدرقه اش کردم به همراه بوس خدافظی
ساعتای 10.5 با خواهر همسری رفتیم بیرون که من کیک بخرم و اینا، رفتن بیرون همانا شروع شدن تلفنای همسری همان، به قول خواهر همسری میدونه الان نزدیکشی دلش بیشتر تنگ میشه داداشم
خواهریش با جارو وایساد بالای سرم و مجبورم کرد سبزیهاشو پاک کنم
ساعتای 4.5 اومد، خواهر همسری و همسریش جهت امر خطیر کادو خریدن زدن بیرون، مام بعد از خوشملانس زدیم بیرون قدم بزنیم، 15مین بعد مامان همسری زنگید که خواهریش اینا هنوز برنگشتن و اونو بابای همسری موندن پشت در، رفتیم کلید رو رسوندیم، یکم دلخور شدم ولی بعد خوب شدم، رفتیم رودخونه نزدیک دریا، کلی حرفای خوب زدیم عکس انداختیم، بعدش هم به پیشنهاد من رفتیم کافی شاپ، 3 بار دستمو بردم تو کیفم و وانمود کردم میخوام کادوشو بهش بدم، که یک بار یهو دوربینو درآوردم و یه عکس یهویی انداختم، یه بار شکلات گیرش اومد و بار آخر هم گفت دیگه گول نمیخورم سر کاریه، دستمو بردم زیر میز، گفتم خوددانی میخوای بگیر میخوای نگیر، که وسوسه شد و گرفت و جاسوییچیم گیرش اومد
یه پیرمرد و پیر زن عشقولی و باحال اونجا بودن که همسری همش میگفت وااااای آینده ی ما...
وقتی رسیدیم یکم بعد خواهرشوهر بزرگه هم با همسریش رسیدن و جمع خونواده ی همسری جمع شد، شامو زدیمو بعدم بساط تولد و کیکو هپی تولد و اینا... بعدشم که مراسم زیبای اهدای کادوها... * یک عدد پیراهن ایتالیایی کادوی مامان همسری، وجه نقد کادوی خواهر شوهر بزرگه، پلیور کادوی خواهر شوهر کوچیکه که یه بافت خوشگل هم به من کادو داد واسه اولین باری که رفتم خونش
بعدم خواهرشوهر بزرگه و مامانش اینا رفتن خونه ی همسری اینا و قرار شد ماها هم فردا ناهار بریم اونجا، شب تا صبح هر نیم ساعت به همسری تبریک میگفتم، آخه همسریم نیمه شب دنیا اومده بود... و در نتیجه کم خوابیدن و گذروندن یک شب عشقولی و پر از حرفای قشنگ و لاو
بعدش خواهریش اینام بیدار شدن و راه افتادیم سمت خونه ی همسری اینا، همسری منو برد تو باغشون و کلی واسم پرتقالو نارنجو نارنگی چید که بیارم خونه، خیلی باحال بود، وقتی همسری داشت میوه هارو میچید، یاده اون موقعها افتادم که واسم یه کیسه پرتقال میاورد که ببرم خوابگاه و کل ترم بهمن خودمو ببندم به مرکبات و من با عشق روزی 3-4 تا از اونا رو میخوردم، گفتم الان اون صحنه ای که تو دونه دونه اونارو با عشق واسم میچیدی رو هم دیدم، همیشه تجسم میکردم ولی الان دارم میبینم و کلی عشقولی شدیم یواشکی...
ساعتای 12 رسیدم شهرمون و بابایی اومد دنبالمو رفتم خونه، دختر خاله ای هم اونجا بود، یه شامی تو رگ زدیم دوتایی و بعدش لالا، صبحم بساط تنبلی رو به پا کردمو تا 8 خوابیدم، بعد هم بیدار شدمو دوش گرفتمو 9 اومدم شرکت ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری جونم بازم تولدت رو تبریک میگم عزیزم، ممنون که گفتی این تولدت بهترین تولدی بود که داشتی، که هم گفتی و هم نشون دادی که از تک تک ثانیه های این روز لذت بردی، که از همه ی دورو بریات بیشتر به خانومت میرسیدی و اینکه کمک کردی لحظه های شیرینی به خاطراتمون اضافه شه... دوست دارم خیلی زیاد، به چشماتم خیلی میاد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * آغاز سال نوئه میلادی مبارک...
[ شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ ] [ ٩:۳٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به یاد سال اولی که تولدتو تبریک گفتم بهت، این آهنگو واست گذاشتم رو وبلاگ
تولــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــــــارک...
( ج.ی : ساعت 12 شب بهت زنگ زدمو آهنگ تولدت مبارک "چرای لُپ کشانی" رو واست گذاشتم،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * واسه تولد همسری میرم دیار همسری اینا... ** نمیدونم فردا میام نت یا نه، در نتیجه زودتر آپ میکنم... *** تولد همسری 10 دی میباشد و من فردا عازمم و 5شنبه شب قراره همه بیان خونشون و ....... [ سهشنبه ٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
یه روز تعطیل، تو خونه تنها بودیم، صبح رفتیم بیرون یکم خرید کردیم واسه ناهار اومدیم ناهار پزوندیمو تا آماده شه یه فیلم گذاشتیم دیدیم، بعد از ناهار دوباره یه فیلم دیگه گذاشتیم ببینیم که خوابت برد، خوابت برد در حالی که بهم قول داده بودی عصر بریم بیرون، آخه تو خونه دلم میگیره روز تعطیل، خوابت برد و خوابیدنتم طولانی شد، یکی دوبار خواستم بیدارت کنم دلم نیومد، ولی دوستم نداشتم بخوابی چون کم کم داشتم عصبانی میشدم، تا جایی که کم کم غروب شد و منم گفتم الان بیدارم بشی دیگه عمرا بیرون نمیام...
بیدار شدی و با خشم اژدها روبه رو شدی، ناراحت بودم، هرکاری کردی دلم وا نشد، لباسامو آوردی و به زور گفتی بپوش، خلاصه با همون اخمم منو زورکی بردی بیرون، همش میخندیدی همش میگفتی ببخشید، گفتی جبران میکنم، رفتیم یه کتاب فروشی بن کارت کتابمو نقد کردم، بعدش تا اومدیم بیرون دیدیم آتیش بازی راه انداختن و وایسادیم تماشا کردیم، کلی لوسم کردی تا بلاخره اخمام وا شد، منو کشوندی جلوی خودت و از پشت بغلم کردی و تو گوشم قربون صدقم میرفتی تا آخر آتیش بازی...
میخواستم کادوی ولنتاین واست بخرم، از فرصت استفاده کردم حالا که پیشم بودی رفتیم یه پاساژی که تازگیا افتتاح شده بود، اونجا چندتا بلوز دیدیم و بهت گفتم بریم پرو کن، گفتی آخه زشته الان که نمیخوام بلوز بخرم واسه چی برم، گفتم حالا اشکالی نداره بریم دیگه، خلاصه رفتیمو چندتا بلوز پوشیدی از یکیش خیلی خوشمون اومد، 2تا بلوز دیگه دادم بپوشی و تا بیای بیرون از اتاق من اونیو که خوشمون اومده بود رو یواشکی حساب کرده بودم، تا اومدی گفتم مبارکه
بعدش هم کلی قدم زدیمو حرفای قشنگ زدیم، و اون روز ابری، با یه شب آرومو به یاد موندنی تموم شد... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شب اولی که بعد از چند وقت اومدی زود خوابت میبره و من که دوس ندارم بعد از اینهمه که همو دیدیم زود بخوابی و دوس دارم مثه همیشه حرف بزنیمو فیلمایی که نمیبینم تا با هم ببینیمو ببینیم ناراحت میشم... فردا شبش میرم تنها رو تخت خودم میخوابم... میای تو اتاق میگم من خستم میخوام بخوابم، میگی باشه، فیلم ببینیم؟ میگم ببینیم... یکم میگذره، صدام میکنی، نیگات میکنم، میگی میشه بیام پیشتون دراز بکشم، میگم اوهوم... میرم اونورتر و میای خودتو تو تختم جا میدی... میگم آقاهه من که نمیتونم دیگه فیلم ببینم، شما جلوی دیدمو گرفتی... منو میچرخونیو جامو با خودت عوض میکنی... میگی میشه نازتون کنم؟ میگم اوهوم... میگی میشه پپوتونو به منم بدین، میگم اوهوم... به شرطی که همشو نکشی رو خودت من یخ کنما... من فیلم نگاه میکنم که خوابم ببره و تو همش به من نیگاه میکنی، خوابم میبره، یه خواب قشنگ، نه مثله دیشب پریشون، آخه تو بازم هر یک ساعت بیدار میشدی و نازم میکردی و پتومو چک میکردی که پس نرفته باشه و با یه بوس شیرین رو پیشونیم دوباره میخوابیدی... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ میدونم که خودتم میدونی لوس شدن واسه تو خیلی لذت داره، آخه همیشه به بهترین شکل نازمو میکشی همسری جونم... خیلی دوستون دارم، وقتی شما اینجوری هستی آدم دلش میخواد صبح تا شب خودشو لوس کنه ، بعد میگی چرا تو اینقد لوسی آخه! آخه من لوس توام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * تولد حضرت مسیح و کریسمس مبارک... [ شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
پیش نوشت : یه عالمه نوشتم پرید، ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوشنبه عصر که رفتم خونه، دیدم همسری هم رسیده، کلی ذوقیده شدیم همو دیدیم... مامی و بابا سفر بودن و قرار بود نصفه شب برسن خونه، و منو خواهری از اول هفته خونه تهنا بودیم، خونمونو منفجر کرده بودیم، (اتاق خودمون که دیگه جا نداشت، رو تختامونم پر وسیله بود، تازه بساط فیلم دیدنمونم تو حال بود و در نتیجه واسه خودمون اونجا جای خوابم درست کرده بودیم) تازه میخواستم اونروز خونرو جمع و جور کنم که مامی اینا میرسن سکته نکنن، که همسری طبق اقدام سورپریزانه اومدنو با خونه ی منهدم شده ی ما روبرو شدن...
طفلک تختا و رختخوابمون رو جمع کرده بود تا من برسم، بعدشم که من اومدم، ناهارشو آماده کردمو افتادم به جون خونه، بعد بساط شامو آماده کردم، بعد یه سر رفتیم بیرون و خواهری رو رسوندیم خونه ی دوستش که میخواستن باهم درس بخونن، خودمونم برگشتیم خونه، فیلم دیدیمو تا خواهری بیاد و شام بخوریم یه چرتی زدمو، بعدشم شام خوردیمو لالا، مامی اینا ساعتای 3، 4 صبح رسیدن...
فرداش عصر که از محل کارم برگشتم، یه دوش گرفتمو رفتیم خونه عمو که نذری داشتن، از اونجا هم رفتیم شهرستان که تاسوعا وعاشورا رو اونجا باشیم... صبح شوهرخاله ای حلیم آورده بود و زدیم ، بعد مامی اینا رفتن خونه مامان بزرگ و از اونجام رفتن خونه یکی ا فامیلا که نذری داشتن، ما موندیم خونه ی خاله، همه ی خاله دایی ها قرار بود شام بیان خونه ی خاله که از اونجا به اتفاق بریم هیات، منم یکم از کارای خاله رو تا بیاد انجام دادم و یه خورشت بادمجون دبش ساختم، خاله ای هم قرمه سبزیو بار گذاشت، عصر همه اومدنو ساعتای 7 شامو زدیمو رفتیم هیات.
آخر شب قرار بود بریم خونه عمو اینا که حلیم بار گذاشته بودن واسه فردا که همه خسته بودن و کنسل شد، صبحش رفتیم خونه مامان بزرگ که کلپچ بار گذاشته بود، که صبونه تکمیل بخوریمو بریم هیات، بعد از صبونه، خرماهای نذر منو همسری رو هم چیدیم تو ظرف و همسری رفت که توزیع کنه، مام رفتیم هیات، نماز رو هم خوندیمو بعدش برگشتیم خونه، چندتا غذای نذری آورده بودن که خوردیمو، بعد استراحت و چای رفتیم مزار اموات، از جمله پدر بزرگ مادریم...
غروب برگشتیم خونه ی خودمون، یه گذاشتیم دیدیم، مامی اینام اومدن، یه شام فوری درستیدم و خوردیمو لالا... فرداش بعد از ناهار رفتیم مزار اموات پدری و بعدشم با همسریو خواهری رفتیم مواد لازم لازانیا خریدیمو اومدیم یه لازانیای پر ملات درستیم و خوردیم... بعدش همسری راه افتاد که بره، ساعتای 11:30 بود که زنگید و گفت ماشین گیرش نیومده و داره برمیگرده، گفتم گفته بودی زود میایا نه اینقد زود
فرداش صبح با تاخیر رسیدم شرکت، واسه همین روم نشد عصرش پاس بگیرمو زودتر برم خونه و همسری رو سورپرایز کنم، وقتی که داشتم برمیگشتم، تو کوچه که پیچیدم، همسریو دیدم که نزدیکه خونمونه ، صداش کردم نشنید، دوییدم تا بهش برسم و پخ کنم، که یهو دیم اون برگشتو یه شاخه گل خوشگل گرفت به سمتم، کلی ذوقیده شدم
رفتم لباسامو عوض کنم یهو چشم افتاد به یه کیسه پاستیل رنگاوارنگ که روی پا تختیم بود
ساعتای 6 باهم رفتیم تست قارچیو که همسری واسه دستش داده بود رو گرفتیمو بردیم به دکتر نشون دادیم، مثبت و واسش دارو نوشت، منم هی میگفتم دکتر نوع قارچش چیه، پرورشی یا صحرایی یا سمی و.... از اونجا رفتیم مغازه ی همکارم که بهار میشناستش (گردن افتاده ها بعدم رفتیم یه مغازه ی دیگه، همسری به زور منو برد تو و لباس داد دستم پرو کنم، هرچی گفتم لازم ندارم، گفت بپوش حالا، پوشیدن هماناو خریدن همان، هی میگفت خیلی وقته ندیمت واست هیچی نخریدم، مام به زوووووووور قبول کردیم، شبشم همسری رفت و م ماندیم تنهای تنهااااااا..... [ یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱۸ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
خدا جون عاااااااشـــــــقتم که جنگلای شمالمون رو از آتیش نجات دادی... مرسی از بارونت، خیلی ماهی، بحرانی رو که بشر با مسخره بازی هاش و سـ*یا*ست جوییهاش بهتر که نه، روز به روز بدترش کرد، بلاخره با این بارونای زیبات داره تموم میشه، میدونی که چقدر عاشق بارونم... بازم ممنون خدای مهربونم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * همسری پیشمه، دیروز یهویی زنگید و گفت 1 ساعت دیگه میرسم خونتون... ** عزاداری هاتون قبول باشه، التماس دعا دوستای خوبم. [ سهشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٤ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
اومدم و اومدم...
چهارشنبه ساعت 2 پاس گرفتم و رفتم خونه، دوشی گرفتمو، آخرین ملزوماتم هم گذاشتم تو چمدون و ساعتای 4:20 دقیقه دِ برو که رفتیم... وقتی رسیدم فرودگاه همه اومده بودن، و منتظر بودیم طیاره ی محترم تشریفشون رو بیارن، پروازمون ساعت 5:20 دقیقه بود و بدون تاخیر!! ساعت 6:15 سوار طیاره شدیمو بازم بدون تاخیر ساعت 7:40 دقیقه رسیدیم به مشهد مقدس.
رفتیم اتاقمون رو تحویل گرفتیم و تا مستقر بشیم ساعت شد 10 ، شام سفارش دادیم و خوردیم، قرار بود بریم حرم که چون بعضیا خسته بودن و بچه های کوچیکشون خوابشون میومد، موکول شد به فردا صبح... ساعتای 12 قصد خواب کردیم، بعد از کلی اینور و اونور به زور خوابم برد، تازه خوابم برده بود که از درد خفن دستم از خواب بیدار شدم، و دیگه تا صبح نتونستم بخوابم، گویا دستم بر اثر حمل چمدون روی پله ها رگ به رگ شده بود و ماهیچش کشیده شده بود.
بعد از اونجا رفتیم آرامگاه خواجه ربیع و بعد هم آرامگاه یاسر و ناصر (برادرای امام رضا)، و بعد از اون هم رفتیم طرقبه و ناهار دیزی رو زدیم تو رگ، عجب دیزی ای بودا... کلی بهمون چسبید، الکی نیست که از دیزیهای اونورا تعریف میکنن... اون سوسولایی که بختیاری خوردن ضرر کردن... بعدش رفتیم بازار بین الملل و از اونجا هم الماس شرق...، تا 8:5 اونجا بودیم ، شامم تو الماس شرق خوردیم و برگشتیم سوییتمون...
از صبح دنبال داروخونه بودم که واسه دستم پماد و باند بگیرم ببندمش، ولی هی فراموش میشد و یا جایی یادمون میافتاد که داروخونه نبود، واسه همین به محض اینکه رسیدیم من و 3نفر دیگه رفتیم خیابون سجاد واسه انجام کارامون، یه دوری هم زدیمو ساعتای 11برگشتیم. جمعه صبح یه بار قبل از صبونه واسه نماز صبح و یکبار بعد از صبونه رفتیم حرم...
از اونجا هم یه سر رفتیم پروما، و من به مراد دلم (فر چیبس) رسیدم (آخه فرچیبسای اونجا یه چیز دیگس، مال اینجارو دوس ندارم) و از اونجا هم رفتیم ناهار و 2:30 برگشتیم، قرار شد 4:30 بریم حرم واسه نماز... تو این فاصله همه خوابیدن، من رفتم دوش گرفتم و چایی آماده کردم، خوردیمو رفتیم. دعای سمات خوندیم، بعدشم که نماز، تا 7 اونورا بودیم، ساعتای 8 رفتیم یه فست فود، شام زدیم، بعدم اومدیم وسایلارو جمع کردیمو ساعت 10:30 سوار اتوبوس شدیمو حرکت به سمت خونه... با کلی تاخیر ساعتای 8:30 صبح رسیدیم، دیگه نا نداشتیم بریم سرکار، شنبه رو off دادیم به خودمون و امروز اومدیم سرکار. من که هنوز خستم از این برنامه ی فشرده. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * دوستای خوبم ، واسه همتون دعا کردم... امیدوارم همتون به همه ی خواسته هاتون برسید و شاد و خوشبخت باشید. ** عزاداری هاتون هم قبول باشه، مارو هم از دعاتون بی نصیب نذارید.
[ یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
این روزا سرم شلوغه، یعنی بیشتر از همه فکرم مشغوله... زیاد نت نمیام، بیشتر میام کامنتارو چک میکنم، حس نوشتن نیست، سوژه ی جدیدی هم ندارم فعلا... فردا هم باز امتحان دارم... و احتمالا فردا سر کار هم نمیام و مرخصی میگیرم...
4 شنبه شب هم با چندتا از همکارا داریم میریم مشهد ایشاا.. ، اگه لایق باشم واسه همتون دعا میکنم...
همسری هم خوبه و دلمون شدیدا واسه هم تنگ شده... فعلا همین... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * به انرژی مثبتتون و دعاهاتون نیاز دارم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * خاله باران جونم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت: مدارک همسریو الان لازم داشتم، بهش گفتم واسم فاکس کنه، رفتم دفترمون که فاکسشو بگیرم دیدم قاطیه اونا اون عکسیو که تو کیف پولای جفتمونه رو واسم فاکس کرده روشم امضا کرده،که به زور فهمیدم امضاست، خیلی سیاه افتاده بود چون عکس رنگی بود، فاکسو که گرفتم کُپ کردم... * الان که دقت کردم دیدم یه "دوست دارم" هم روش نوشته و بعد امضا کرده... [ دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٧:۱٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دیشب چقدر بارسا (تیم محبوب من) قشنگ بازی کرد... کلی ذوقیدیم منو همسری... ترکوندا... 5-0 ، حیف خوزه مورینیو که رفت رئال...
* و اما در مورد تیم های وطنی هم که... اونایی که باید بفهمن خودشون فهمیدن... 4-1 و این حرفا... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیالوگ حین فوتبال دیشب : همسری : ای بابا! باز این پپ تیپ منو زده!! من : آره عزیزم، عکساتو تو نت دیده رفته مثه تو پوشیده... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * اینم هنر عکاسی همسری :
** این عکسم همینجوری میذارم، میدوستمش : (یه وقت فکر نکنین من عادت دارم یهو بپرم رو کول همسری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت : امشب باز جو منو گرفتو ول نکرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * مینا جون پیوندتون مبارک عزیزم... خوشحالم که یکی دیگه از دوستای عاشق نتیم به عشقش رسید... عشقتون جاویدان... حس این روزات منو دیوونه میکنه، لحظه لحظه ی اون روزایی که خودم گذروندم میاد جلوی چشام همش، حالتو خیلی خوب درک میکنم... خدا رو صدهزار بار شکر، قدر همو و عشقتونو بدونید... ای خدای عاشقا... ممنونتیم... عشق همه ی عاشقارو ابدی کن... و اونا رو در پناه خودت حفظ کن... [ سهشنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥۸ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چهارشنبه ساعت 1.5 جیم شدم و رفتم خونه... وسیله هامو جمع و جور کردم، یه چیزی خوردمو رفتم آریشگاه، یکمم موهامو کوتاه کردم، نزدیکای 4 از خونه زدم بیرون... در حال بدیو بدیو سوار تاکسی شدم، تازه نفسم جا اومده بود که یادم اومد گوشیمو تو شارژ جا گذاشتم،
من موندمو یه ساک یه وری، میخواستم برگردم خونه و قید رفتنو بزنم و فردا صبح راه بیافتم، اعصابم داغون شده بود از این اتفاقایی که میافتاد، همسری هم هی زنگ میزد و میگفت راه افتادی یا نه، دفعه آخری که زنگ زد، گفتم اصلا نمیام، هنوز تو شهر خودمونم وضعم اینه، برم شهر غریب معلوم نیس چی میخواد بشه... اونم گفت هرجور صلاح میدونی، میخوای بیام دنبالت یا میخوای من برم اونجا تو فردا بیا...
خلاصه توکل به خدا به اعصابم مسلط شدمو راه افتادم... رفتم ایستگاه سواریا و سوار شدم... ایستگاه بعدی شهر بهار اینا بود... باهم هماهنگ بودیم که بیاد پیشم... دستش طلا ،با مامیش اومد و منو راهنمایی کردن و تا ایستگاه مورد نظرم همراهیم کردن و بعد از اینکه سوار ماشین شدم رفتن...
با بهار دور یه میدون قرار گذاشته بودیم، با تاکسی که داشتم به اونجا میرسیدم دور میدون یکیو دیدم که حس شیشم بهم گفت این بهاره، واسه همین جلوتر پیاده شدم و از پشت سر آروم آروم رفتم طرفشو و در نهایت دوییدمو زدم پشتش،
همسری در ایستگاه بعدی منتظرم بود، تقریبا با هم رسیدیم اونجا، قرار شد اونم بیاد اونجا تا دیگه تنها نباشم و باهم بقیه ی مسیرو بریم، اونجا که رسیدم همسریو دیدم و از راننده خواستم نگه داره، یهو دیدم همسری با سرعت داره میره یه طرف دیگه، منو میگی هی بدو دنبالش، با اون بار و بندیل هی اسمشو صدا میزدمو میدوییدم دنبالش، یه آقایی هم شروع کرد باهام همراهی کردن و یه چشمش به من بود یکیش به همسری، تا اینکه بلاخره شنید و برگشت پیشم، گفت داشتم میرفتم اونجا، آخه همین الان تصادف شد، ترسیدم گفتم نکنه زبونم لال توئم اونور باشی... بعد باهم رفتیمو دیدیم، یه ماشین خاور، زده بود 6-7تا آدمی که واسه تاکسی وایساده بودنو درو کرده بود، دست آخرم زده بود به یه 206 و اونو تا کمر جمع کرده بود... طفلک خونواده ی مصدوما شب عیدی گرفتار شدنا، ولی خدا رو شکر تا اون لحظه تلفات جانی نداشت، من که اصلا نگاه نکردم، پشتم به اونور بود، ولی یه لحظه که چشمم افتاد دیدم چند نفر خون آلود رو زمینن و اونجا شلوغه، دیگه همسری نذاشت بیشتر از اون نیگاه کنم، آخه نه که حسسسسسااااااسم...
بلاخره رسیدیم خونه ی خواهر همسری، یه زوج از دوست جونیهاشون با نی نی کوشولوشونم اونجا بودن، یه نی نی که زیادم خوشگل نبود، ولی خوردنی بود، به اسم نگار ، شدیدا هم با اینجانب اُخت شده بود و لبخند ملیح تحویلم میداد... خلاصه دور هم بودیمو، شام خوردیمو و نشستیم به گپ و گفت ، یه سر هم رفتیم خونه مادرشوهر خواهر همسسری، بعد اومدیم فیلم تولد یه سالگیه نگار رو دیدم که ماه گذشته بود، کم از جشن عروسی نداشت، همه وسط بودن و بچه ی بیچاره به گوشه بغل مامیش، هیچ بچه ای هم اونجا نبود... بیچاره نگار، به نام اون بود و به کام بقیه...
فرداش بعد از صرف یک صبحونه ی گرم و مفصل که عشق من بیده دست آخر هم خسته و کوفته اومدیم خونه.
همسری قول داده بود که یه سر بریم خونه ی دوستم که گفته بودم پدرش فوت کرده و به اونجا نزدیک بود و بعد برگردیم دیار ما، که متاسفانه خوابید و وقتی هم که بیدار شد، احساس فرصت نمیشه بریم خونه ی دوستم و یکم نارحت شدم و تلخ شدیم،
بعدش یه سر رفتیم خونه یکی از دوستای مامی اینا که خاله جونیم هم اونجا بود، و تازه از حج اومده بودن، (چون مامی اینا نتونسته بودن بیان، گفتیم حالا که بیکاریم ما به نمایندگی بریم) و ساعتای 9.5 برگشتیم خونه خواهر همسری و شامو زدیمو با دوست جونیا تا یه مسیری همسفر شدیم، و بعد از اونا جدا شدیم و ساعتای 1 رسیدیم دیار ما...
فرداش که دیروز باشه، یه کلپچ دبش زدیم تو رگ با عمو اینا، و نشستیم به تماشای نقره آوری های تیمهای ایران در کبدی، هندبال و والیبال و برنز آوری در بسکتبال... دلم خیلی سوخید، دوست داشتم همه رو طلا بگیریم، ولی چه کنم که بچه های ما اولش شل میگیرن کارو بعد یهو موتورشون روشن میشه که دیگه خیلی دیره... اینجانب هم یک ناهار دبش درستیدم و در کانون گرم خانواده به همراه زیتون پرورده ای که همسری زحمت درست کردنشو کشیدن صرف شد و کلی تعریف تمجید نثارمان شد...
عصر هم به تک و تای کیک پزی افتادم و مافین پزوندم و با چای میل نمودیم، ماما اینا شام دعوت بودن، خاله ای و ملینا شام اومدن پیش ما و بنده مجددا هنر خود را به کار بردم و شامی دبش پزوندم... بعدشم اومدیم بریم سینما 3D که دیدیم تعطیله، و به یه چای خونه بسنده کردیمو 12.5 برگشتیم خونه، طبق معمول یه جوجوی خوابالوووود الان اینجاست... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * اینجارو خیلی دوستیدم : منظره ، 1 ** همسری : هر کی جرات داره جوجو رو اذیت کنه : 1 ، ٢ *** عکس مارها : یه مار زرد رنگ ، افعی شاخدار ، اینا پوست انداخته بودن ، مار دیگه ، مارهای آبی ، اینم یه ماریه که دهن نداره و از اون چاک بغلش تغذیه میکنه، اونو باز میکنه، بعد که طعمه توش نشست اونو میبنده. [ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
فرا رسیدن این بزرگ غدیر، عید ولایت ، رو به همه ی شما دوستای خوبم تبریک میگم... ما بین شما اگه سادات محترم و عزیز هم تشریف دارن، عیدیه مارو رد کنن بیاد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * امروز عازم دیار خواهرشوهر جانیم ایشاا..، ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** لیلو نوشت
انسانها [ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
سه شنبه آخر وقت پاس گرفتمو رفتم خونه که آماده شم واسه رفتن، ساعتای 5 راه افتادیم و حدودای 10 رسیدیم تهران و تا برسیم خونه ی دایی تقریبا 11 بود... همسری زنگ زد که اونم داره میرسه و نزدیکای تهرانه، و آدرس پرسید، ساعتای 11:30 بود رسید خونه ی دایی، یه بسته شکلات خوشمل هم واسه دایی اینا خریده بود... شامو خوردیمو، یکم نشستیم با دایی اینا گپ زدیم و بعدم رفتیم لالا...
از اونجایی که واسه زود پا شدن شرطی شدیم از ساعت 7 صبح بیدار بودیم، در حالی که هنوزم خسته بودیم، هر کاری کردیم خوابمون نبرد، پا شدیم رفتیم صبحونه خوردیمو دور هم فیلم دیدیم، تا ساعتای 9 بعدش پا شدیم دوتایی رفتیم بیرون یه چرخی بزنیمو خرید کنیم، رفتیم حلقه دیدیم، دنبال حلقه ی ساده بودیم جفتمون که به سختی گیر میومد، خلاصه ساعتای 2 بود که موفق شدیم واسه من یدونه پیدا کنیم که جفتمونم بپسندیم... ولی واسه همسری نتونستیم چیزی پیدا کنیم، همش نگین نگین بود و همسری هم یه چیزه شیکو ساده میخواست، که به پیشنهاد من قرار شد بدیم واسش یه مدل ساده با پلاتین بسازن...
شیکمامون ارکست سمفونیک راه انداختن و بوی یه مغازه ی ساندویچی وسوسم کرد رفتیم یه دونه خریدیم که واسه نهار زن دایی هم جا داشته باشیم... وای که چقدر من عاشق ساندویچ کثیفم... غذای فست فودای شیکو پیک فقط قیافه داره، من عاشق مزه ی این کثیفام، معلوم نیست چرا اینقد خوشمزه ست...
ساعتای 4 رسیدیم خونه، و یه خورشت بادمجون دبش، که جفتمون عاشقشیم، زدیم تو رگ...
فرداش صبح رفتیم همون دور و بر یه دوری زدیم و یه کیف و کفشم واسه لباسم خریدم، بهمون زنگ زدن که شما از ساعت 5 دعوتین، 5-7 عقد، 8 به بعد هم عروسی... خلاصه زودی رفتیم خونه و قرار بود 2 با زن دایی بریم آرایشگاه، ساعت 4.5 کارم تموم شد و زودی اومدم خونه و آماده شدم و رفتیم... تا ساعت 1.5 عروسی بود ، بعدش به اتفاق رفتیم خونه ی عروس و دوماد و ساعت 2.5 بعد از کش مکش های فراوان واسه رفتن به خونه ی فامیلای همسری، رفتیم خونه ی دایی، که فرداش از اونجا با خیال راحت و تر تمیز بریم خونه ی مامان بزرگ همسری...
تا قبلش که همه درگیر عروسی بودن و نخواستیم مزاحمشون شیم، ولی دیگه قرار شد روز جمعه همه جمع شن تو خونه ی مادر بزرگه و مام بریم اونجا... فرداش ساعتای 9 پا شدیم و شیک و پیک کردیم و وسیله هامونم جمع کردیم که بریم اونجا و از اونجام نخود نخود برگردیم. خونه مامان بزرگ بودیم که یکی از خاله های همسری گفت من میخوام برم کن خونه ی مادر همسرم، شمام بیاین باهام یه دوری بزنیم، رفتیم، هوا عالی بود، اونجام یه عالمه خرمالو داشتن و شوهر خاله با داداشاش از صبح اونجا داشتن خرمالو میچیدن واسه فامیلا، یه جعبه ی بزرگم دادن به من که بیارم خونه، خیلی باحال بود شاخه هاش، از یه ناحیه میدیدی 10-15 تا خرمالو دراومده، منم که ندیده بودم زیاد، بعد رفتیم توتستون بابا بزرگ همسری رو دیدیم و بلاخره برگشتیم، همه اومده بودن، ناهار و زدیمو ساعتای 3 راه افتادیم بریم ترمینال، تا ساعت 6.5 معطل شدیمو بلاخره 6.5 من راه افتادم، و همسری هم رفت به سمت آزادی که اونم برگرده محل کارش... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * پی نوشت همسرانه به بخش " ادامه مطلب " منتقل شد... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** عید سعید قربان مبارک باد... بیاید هممون واسه همدیگه دعا کنیم، اینجوری میشه گفتن حاجت با زبونی که به گناه آلوده نشده... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** گزیده ای از دعایی که در انتهای روز عرفه خوانده میشود :
پروردگارا ! همانا گناهان من زیانی به تو نزند و محققا آمرزش تو نیز از من نقصانی به تو نرساند، پس عطا کن به من آنچه را نقصانت نرساند، و بیامرز برایم آنچه را زیانت نزند...
* خدا جون خودت تو این روز همه رو حاجت روا کن. آمین. ادامه مطلب [ یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
من اومدم... یکم باید کارامو جمو جور کنم... خیلی هم خستم و دارم از بی خوابی میمیرم... خوابم میاد خفن! عروسی خوب بود، دیشبم از همسری جدا شدم و هر دوتامون طرفای 2نیمه شب رسیدیم به مقصدامون... میام سر فرصت مینویسم...
[ شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٦:٥٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
کاشکی که 100 ساله شین، نه 120 ساله شین، نه، 120 سال کمه همیشه زنده باشین....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * پی نوشت : الان ساعت 7:40 دقیقه روز 17 آبان... الان احتمالا مامان بهار آماده ست که بهار رو ساعت 8 به دنیا بیاره و مامان ارغوان هم منتظره که زودتر ساعت 9 بشه و یدونه دخملش پا به این دنیا بذاره... یعنی از ساعت 9 به بعد ما یه جوجه ارغوان با تشکر ویژه از مادران ایشان...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** داریم تشریف همایونی مان را میبریم به پایتخت... تا شنبه جوجو بی جوجو... اگه عمری بود شنبه میام... [ دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چند شب قبل از اینکه بیاد، آمار میگیرم ازش که چه نوع کیف دستی ای دوس داری؟ میگه واسه چی؟؟ میگم میخوام سلیقت رو بدونم... میگم اینجوری و اینجوری باشه خوبه؟ میگه وای چه ناز میگم خب چه رنگی، میگه تیره، میگم چرمیه تیره ی ساده، ولی شیک و چرم اصل، میگه وای آره... میگه نکنه واسم بخریا، نمیخوام لازم ندارم، میگم مگه کادوهم میخوای؟؟!!
شبی که میرسه، شامشو خورده و کنارم دراز کشیده و داریم حرف میزنیم، دستمو میبرم پشت تختم، صدای خوردن دستم به نایلکس میاد، همسری زودی مچمو میگیره و میگه ای شیطون، گرفتمت، چی اون زیر قایم کردی؟؟ میگم هیشی... میگه پیداش میکنم، دستشو میبره جای دسته من، میگه اینا که قبلا هم بود... دوباره دستمو میبرم زیر تخت، دوباره مچمو میگیره، و باز میگرده...
دستمو میبرم زیر تخت، دستم میخوره به یه شوکولات، نمیدونم چرا اونجا بود، حتما ملینا ذخیره کرده بوده، درش میارم، میگه دیگه گول نمیخورم...
فرداش داریم فیلم میبینیم دستمو میبرم زیر تخت، دیگه طاقت نمیاره بلند میشه، میگه من باااااااااید ببینم اونجا چی داری، زیر تختو میگرده، چیزه جدیدی پیدا نمیکنه... یکم بعد از اتاق میره بیرون، تا برگرده زودی کادوشو میارمو پتو رو میکشم روم که مثلا خوابم، کادوشم میذارم روم،
میگم ما اینیم دیگه، میگه میشه بازش کنم؟؟ میگم نه باشه فردا شب، میگه بازش کنم دیگه... میگم باشه اگه دوس داری... میگه فک میکردم کیف میخری، میگم کیفه دیگه... میگه کوچولوئه که، فک کردم از اونایی که اوندفه حرفش بود، گفتم من گفتم کیف دستی خب اینم دستیه دیگه، از اونا که توش چک و دفترچه اینا میذارن...
میگه آهاااااااااااان، میگه چه نرمه... میگم خب چرم طبیعیه دیگه، نرمه عزیزم... میگه آهان. شروع میکنه به باز کردن، طاقت نداره، تند تند باز میکنه و ازم میخواد کمکش کنم که زودتر وا شه... بازش میکنه، میگه وااااااااااااااااااااااااااااای چه ناااااااااااااااااااااازه ، آخه چرا تو اینقد منو گول میزنی، آخه چرا من اینقده گولتو میخورم... میگه همیشه باید تا لحظه ی آخر سره کار باشم؟؟ (اینم قبل و بعد از باز شدن کادو) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شنبه صبح، بیدارم میکنه و میگه خانومی پاشو دیرت نشه، جا نمونی از سرویست، میگم بذار بخوابم، خوابم میاد، یه ساعت بخوابم خودم دیرتر میرم، میگه نه گلم، الان خوابی نمیفهمی بعد بیدار میشی میگی چرا بیدارت نکردم، پاشو تنبل خانومم، میگم نه خواااااااااهش، یکم بخوابم، الکی نشون میدم عصبانی شدم از گیر دادنت، میگم حالا که پا شدم، کیفمو بده sms بدم به راننده که دنبالم نیاد، میگه گوشیت تو کیفت نیست، میره میگرده پیداش میکنه میاره واسم، (آخه من کیفمو میخواستم چرا نیاوردی)
میگم کیفمم بده، میگه خواب میبینی؟؟ واسه چی میخوای گوشیت دستته، دوباره میره تو جاش دراز میکشه، پا میشم کیفمو ورمیدارم، یه برگه از توش درمیارم با گوشیم میدم دستش، میگم بگبر به شماره ی تو این برگه sms بده بگو نمیام، خودمم میرم تو جام تیریپه خواب برمیدارم، نیشمم وازه یواشکی،طفلک بچم تو خواب sms رو تایپ میکنه و برگرو وا میکنه داره گوشه و کنارش دنباله شماره میگرده، میگه اینجا شماره ننوشته که، تو دلم روده بر شدم از خنده، جوابشو نمیدم، آخه برگه مرخصیم دستشه و چون هنوز فکرش خوابه بجای دقت به اینکه چی دستشه دنبال شماره میگشته، یهو با یه ماچ بیدار میشم، میگه واااااااااااااااااااااااای باز گولم زدی، خیلی نامردی، میگم تو که اینقدر حساسی که تاخیر نخوری چه راحت خوابیدی، تازه دیدم که این برگه مرخصیه و دقت کردم دیدم به تاریخ امروزه... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** داری با مامان و بابا کیکو تقسیم میکنی، بابا ازت تشکر میکنه واسه کیکو اینا، میگی من که کاری نکردم، من باید هزار بار از شما تشکر کنم واسه گلی که بزرگ کردینو تحویل من دادینش، خیلی ازتون ممنونم واسه خانوم گلم... بابایی هم بهت میگه گلو به گل میدن... و این منم که دلم قنج میره واسه هر جفتتون و واسه حرفای قشنگی که میزنی و همیشه منو شرمنده ی خودت میکنی... پر از حس غرور میشم، و خدا رو شکر میکنم واسه اینکه رابطتون با هم خوبه، دوستت دارم عزیزکم... خدایا شکرت که خونواده ی خوب ، فامیل خوب و یه همسر نمونه دارم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * هدیه ی همسریم واسه من : قبل ، بعد ؛ دسته گل ؛ کیکمون * اینم کادوی روز مرد بود که یادم رفته بود عکسشو بذارم : 1 2 * اون جنگله که گفته بودم، بچم پلیورشو پوشیده : 1 2 3
[ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤۸ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
و اما ماجراهای اولین سالگرد...
چهارشنبه بعد از ظهر که از محل کارم برمیگشتم همسری sms زد که راه افتاده و طبق محاسبات 12-1 صبح میرسید... رفتم خونه، اومدم یکم استراحت کنم خاله اینا زنگ زدن که دارن میان خونمون، گفتم پس تا نیومدن برم دوش بگیرم، رفتم حموم و اومدم که شام بپزونم، که مامان گفت دخترداییش از مشهد تماس گرفتن و اونام دارن میان خونمون و 2 ساعت دیگه اونجان، بساط شامو آماده کردم شروع کردم به آشپزی، که خاله اینا تماس گرفتن و گفتن نمیان، با حجم کمتر شامو پزوندم، ماکارونی و لازانیا...
دختردایی مامان با دختر کوچولوش اومدن، یکم دور هم نشستیمو شام خوردیم، منم گیج خواب بودم، ولی کاریش نمیشد کرد باید یکم میشستم پیششون، ساعت 12 دیگه دیدم طاقت ندارم و رفتم و خوابیدم، ساعتای 1 با یه بوس رو پیشونیم بیدار شدم، همسریم بود، اصلا متوجه اومدنش نشده بودم، اولش فکر کردم خواب میبینم، ولی دیدم نه بیدارم، پا شدم، گفتم چه جوری اومدی؟؟!!! گفت زنگ زدم تو بیدار نشدی مامان درو وا کرد...
شامشو کشیدم و آوردم خورد، بعدش خوابیدیم. صبح بیدار 6.5 طبق عادت بیدار شدم،
اومدم، غذای درخواستیه همسری رو که سبزی پلوی مخصوص بود رو پزوندم و نشستیم به قهوه ی تلخ دیدن تا خواهری بیاد و نهار بخوریم. بعد ناهار فیلم کید کاراته رو گذاشتیم ببینیم، خوشم اومد، پسر ویل اسمیت چه گوگولی و خوردنیه، سیاه پوست اینقد جیگر آخه!!! البته بازم وسطش خوابمون برد. یکم استراحت کردیم و ساعتای 6 زدیم بیرون، یه مانتو دیدم خوشم اومد، همسری منو از مغازه بیرون کرد و واسم خریدش، بعدم یه کیف که اونم با فرستادن من دنبال نخود سیا خریداری شد.
بعدش هم یه آب پرتقال مشتی زدیم تو رگ مهمون همسری و برگشتیم، با پرتقالای الان بود و ترش بود، خیلی چسبید... شروع کردیم به پزوندن شام، بابا هم از ماموریت برگشته بود، مامانم زنگ زد و گفت با پسر دایی و مامان بزرگ دارن میان، بعد از خوردن شام، یه کله پاچه واسه صبونه ی فردا انداختیم گردن پسر دایی، پسر دایی رفت خونه تا کلپچ رو طبخ کنه و قرار شد 8 صبح با قابلمه ی کلپچ پاشه بیاد خونمون...
قرار بود صبح زود با همسری بریم پیاده روی که بنا به دلایلی نشد، خاله ها و دایی کوچیکه تماس گرفتن و گفتن شب به مناسبته شب سالگرد ما میان خونمون، در نتیجه غروب من و همسری رفتیم شیرینی بخریم هی به همسری میگفتم خامه ای بگیرم میگفت نه معمولی، آخرم خامه ای خریدیم، اومدیم خونه همه اومده بودن، رفتم تو اتاقم نمازمو بخونم و لباسامو عوض کنم، سر نماز یهو همسری با یه دسته گل اومد تو اتاق و پیشونیمو بوسید و نشست تا نمازم تموم شه...
تموم که شد نگاش کردم ذوقیدم گفتم وای مرسییییییییی، پریدم بخلش ماچش کردم، و.... یهو دیدم اشک تو چشاش جمع شده، میگه ببخشید کم گذاشتم واست، ببخشید نتونستم اونجوری که میخوای باشم تو امسال، گفت جبران میکنم، همه چیو جبران میکنم، گفت و گفت و گفت تا بلاخره اشک منم مثه خودش درآورد،
زحمت پذیرایی رو هم خودش کشید، و نذاشت من کار کنم، گفت شما ظرفای شامو شستی خسته ای خانومی، خلاصه تا 12 شب دور هم بودیم... خاله اینا که رفتن مام رفتیم فیلم ببینیم که باز وسطش خوابمون برد، فکر کنم بغله همسری خواب آوره شدیـــــــــــــــــد! شنبه هم که مرخصی بودمو، صبح به گشت و گذار و گز کردنه خیابونا گذشت و ناهاری که همسری زحمتشو کشیدن و منو بعد از مدتها یه خورشت بادمجون دبش همسری پز مهمون کردن... از ساعت 3 هم زدیم بیرون، اون جنگلی هم که واسمون خاطره بود رفتیم و کلی عکس انداختیمو تجدید خاطره شد و خوش گذشت، ساعت 8 شب اومدیم خونه و شامم مهمون بودیم بازم دیر اومدیم خونه و یه جوجوی خوابالود در خدمتونه... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری جونم واسه همه ی خوبیهات یه دنیا ممنون، میدونم خیلی بدخلقی کردم موقع رانندگی، خیلی سرت غر زدم، و تو فقط خندیدی و سعی میکردی با خندوندنم جو رو عوض کنی، خوشحالم که تو در کنارمی و خوشحالم که یه ساله که ماله همیم، اینو هم بدون که میدونم که همه ی تلاشتو میکنی که خوشحالم کنی، خوشحالم که داری تلاشتو میکنی زندگیمون آروم بشه و تنش کمتری داشته باشیم، من همه ی تلاشاتو میبینم، و واسه همشون ازت ممنونم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *خدا جون شکرت، خیلی مخلصتما... میدونم که میدونی. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** کادوها و عکس و قضیه ی سورپرایز رو در قسمت بعد خواهید دید... [ یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
بهار این داستان رو واسم میل کرده بود، و منم اونو فرستادم واسه همسری (منظوری نداشتما البته) روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو)بفهمند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسری هم در جواب واسم اینو فرستاده بود :
salam golam nafasam
kheili doset daram age man jaie aghahe boodam hatman alan baraye bare 1099876554333 morde boodam ba inhame azyati ke toro kardam
: hezar barabare in adad doooset daram
12345678998765432134567887654323456789
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الهی قوفونه همسریه مهربونه خودم برم... الهی فدات بشم که اینقد اینروزا دلت تنگولیده... دله منم واست خیلی تنگ شده... زودتر این روزام بگذره و 5شنبه شه و بیاد پیشم. یعنی میخوای واسه سالگردمون چی کار کنی؟؟ ۴ روز دیگه مونده. [ سهشنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٠ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
* با توجه به مصوبه مجلس همسرانتان اجازه تجدید فراش دارند .اگر متوجه شوید که زبانم لال ، گلاب بروتون ، روم به دیوار این مصوبه د رخانه شما نیز اجرا شده چکار خواهید کرد؟ واسه همیشه از زندگیش میذارم میرم بیرون، عمرا اگه بمونم، چون اگه همچین کاری رو بکنه، بی شخصیتی خودشو نشون داده و دلیلی نمیبینم خودمو کوچیک کنم و با همچین آدمی بمونم... عمرا آدمی نیستم که عشقو گدایی کنم...
* اگر خواهر شوهرتان در یک میهمانی که شما آشپز ان هستید مقدار زیادی نمک داخل غذا بریزد و شما متوجه شوید چکار می کنید؟ موقعی که دارم بساط غذارو میارم، میگم فلانی جون (اسم خواهر شوهری) هم زحمت نمکش رو کشیدن، چون مهمونن خواستم به ذائقه ی ایشون باشه... بعد رو به خواهرشوهری ازش تشکر هم میکنم واسه ی کمکی که بهم کردن، اونوقت ملت غیر مستقیم قضیه رو میگیرن و چاه کن ته چاه میمونه...
* اگر در آینده دختر یا پسراتان روم به دیوار عاشق شود و بخواهد همسرش را خود انتخاب کرده و نظر شما نتواند او را منصرف کند چه می کنید؟ الهی فداش شم... آرزومه که بچم هم عشقو تجربه کنه... اگه ببینم واقعا عاشقه واسش آرزوی خوشبختی میکنم و کمکشون میکنم که به هم برسن، البته به شرطی که طرفشون نشون بده که لیاقت بچمو داره، در ضمن هم دخترم و هم پسرم در صورتی که با کسی باشن، ترجیح میدم زیر نظر من باشن، تا با لج و لجبازی و گیردادنای الکی یواشکی کاری بخوان بکنن که بعدا به ضررشون هم تموم شه... کلی هم نصیحتشون میکنم، که عشق بالا و پایین زیاد داره و باید صبور باشید و اینا...
* اگر ناگهان مهمانی وارد خانتان شود و شما هیچ چیز نداشتید که جلوش بیارید چه بر سرتان می آید؟ همه ی سعیمو میکنم که یخچال خونم خالی نباشه، ولی خدایی خیلی ضایع ست، امیدوارم پیش نیاد هیچوقت واسم، میمیرم از خجالت،
* تصور کنید مشکلی در خانواده همسرتان بوجود اماده که به تصور آنها شما می توانید انها را راهنمایی کنید ولی شما علم به حل این موضوع را ندارید چه می کنید؟ چه زشت!!! حتما میرم یاد میگیرم، ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** با تشکر از وبلاگ من و همسلی ، من هم به نوبه ی خودم همه رو به این بازی دعوت میکنم، هرکی خوشش اومد میتونه بازی کنه...
[ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٥ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
فردا مصادفه با میلاد امام رضا (ع) ، امامی که هممون یه ارادت خاصی بهشون داریم و خیلی دوسشون داریم... امامی که به گردن همه ی ما ایرونیها حق داره... امامی که غریب الغراباست... امامی که ضامن آهوست و امیدواریم تو اون دنیا ضمانت مارو هم بکنه... آقاجون خیلی مخلصتم، خیلی... میدونم اونقدا که باید خوب نیستم، میدونم همیشه تا حاجتمو ازت گرفتم تا حاجت بعدی یادت نکردم... ولی شما خیلی با مرامی، خیلی...
پارسال روز میلادتون 8/8/88 بود و چه روز مبارک و تاریخ زیبایی بود، تاریخی که با میلاد شما که امام هشتممون هستید ارزشش و زیباییش 100 چندان شده بود، و چه تاریخی قشنگتر و مبارکتر ار این تاریخ میتونست باشه واسه نامزدیه من و همسریم...
یادمه وقتی بلاخره بعد از شنیدن پیشنهاد همسری یکمی باهاش نرم شدم، باهم تو مشهد قرار گذاشتیم، به محض اینکه رسیدیم اونجا اومدیم پابوست، یادمه همسری خیلی ذوق داشت و با دیدن من تو چادر کلی قربون صدقم رفت... من هنوز شک داشتم و هنوز دو دل بودم، ولی ذوق همسری واسم خیلی جالب بود، اینکه با تموم وجود داشت سعی میکرد منو واسه خودش نگه داره... عجب روزی بود...
من اونجا ازتون خواستم که شکه تو دلمو برطرف کنین و کمکم کنین، ولی همسری خیلی زرنگتر بود، اون هر دفعه ازتون میخواست که من ماله اون باشم و هیشکی به چشمم نیاد، الان که به این چیزا و اون روزا فکر میکنم اشک تو چشام جمع میشه... همسری راه میرفت تو حرم و از خواستش میگفت و اینکه چقدر دوسم داره... اینکه جز من نمیتونه کسیو بخواد، اینکه تصمیمشو گرفته. چقدر ساده و بی شیله پیله حرف میزد، اصلا فکرشم نمیکردم اینجور آدمی باشه... چقدر قشنگ باهاتون درد و دل میکرد. بعد از اون هم 95% ملاقاتای ما تو مشهد بود و بازم اول میومدیم پابوستون...
امام رضا بازم حاجت دارما، خیلی، میدونی که حاجتای ما بنده ها تمومی نداره، پس بازم شما با بزرگیتون سفارشه مارو به خدا بکنین... یا امام رضا... قربونه اون گنبد طلاتون برم... ، حاجته همه رو روا کن... ، همه مون رو هدایت کن، پاک کن... ، مریضارو، مخصوصا مریض کوچولوهارو شفا بده... ، همه ی آرزومندارو بطلب... ، امواتمون رو بیامرز... گره ی مشکلاتمون رو وا کن... ، عزیزانمون رو حفظ کن...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * پارسال این موقع چه تکاپویی داشتیما... همه در حال بدو بدو بودیم واسه مراسم... خدایا شکرت، الان به سال قمری یه ساله که منو همسری مال همیم... نمیدونم زود گذشت، دیر گذشت، ولی خوب گذشت، ایشاا.. بهترم میشه... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** همسری باورت میشه به این زودی یه سال قمری گذشت؟ یعنی الان یه ساله ما ماله همیم...؟؟!!!!
** همسری صبح بهم sms زد : الان صبحه اولین روز از دومین سال قمریه زندگیمونه... خیلی بیشتر از همه ی دقایق و ثانیه های یک سال دوست دارم... [ دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥۱ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
[ یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
برد تیم استقلال رو به همه ی طرفداراش تبریک میگم... شاید خوب بازی نکرد ولی دست آخر برد... مهم اینه که تو آخرین دقایق بردیم... هورااااااااااااااااااااا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * همسری دیشب تهنایی رفته بود عروسی، عروسیه همکارش... یه جورایی میشه گفت زیرآبی رفته بود... حالا چرا؟؟!! : چون اومده میگه وااااااااای هیشکی به ملوسیه خانومم نبود... این یعنی چی؟؟ یعنی من بابه مقایسه با من همه رو دید زده!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** چندتا از بچه های دانشگاهمون دارن میرن دانشگاه، به من میگن تو هم بیا، خیلی دلم هوای اونجا رو کرده و هم اینکه باید اصل مدرکمم برم بگیرم... دلم میخواد برم... یعنی میشه؟؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** اون مطلب راجع به همسریم شوخی ای بیش نبود... بابا بی خیال جدی نگیرید... طفلک همسریم به این خوبی.
[ شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
امروز که اومدم شرکت، اول صبح چشمم افتاد به تقویم روی میزم... دیدم امروز 21 مهره... به عدد 21 دقت کردم... آره ماهگرد تولدمه، حساب کردم... دیدم 5 ماه گذشته، تو دلم گفتم من الان یه جوجوی 5 ماهه هستم...
به این فکر میکردم که تو 5 ماهگی تازه میتونن بشینن، ولی هنوز تعادل ندارن و تا میشینن میافتن به بغل و خنده دارترین حالتش اینه که بیافتن به جلو...
به نظر شما بچه ی 5 ماهه چه جوریه؟؟ چه تغیراتی کرده تا اون سن؟ لطفا با دقت جواب بدین... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * حرف نی نی شد، بشنوید از احوالات ملینا جون... (دختر خاله جانی که معرف حضورتون هست) : پریروزا با باباش رفتن مشاور املاک، اونجا دستشو گذاشته رو میز و خودشو کشیده بالا که بنگاه چی رو ببینه، رو به بنگاه چی میگه عمو جووون ...جون (اسم من) رو دوست دالی؟؟ بنگاه چی : کیه؟ ملینا : دختره آله جون... بنگاه چی : بله ملینا : آله جونمم دوس دالی؟ بنگاه چی : بله ملینا : عمو جونم (بابای من) دوس دالی؟ بنگاه چی : بله ملینا : ... جونم (خواهریه من) دوس دالی؟ بنگاه چی : بله ملینا : پس منم تو رو دوس دارم... بنگاه چی :
** میبینید تو رو خدا... بچمون یه چیزیش میشه هاااا!!! [ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
اولش به خاطر عنوان مطلبم، لازمه بگم :
شنبه ظهر، همسری بهم میزنگه و میگه کاراش انجام شده و از اونجایی که خسته ست شبو اونجا میمونه و فردا راه میوفته... میگه شاید ناهار بیام اونجا، و مثه همیشه شب راه بیافتم که صبح سر کار باشم... میگم اوکی و دیگه هیچی نمیگم...
ساعت 5 از شرکت میرسم خونه، خاله اینا اونجان، یکم پیششون میشینم و 5.5 آماده میشم که برم کلاس... تا 8 کلاسم، برمیگردم خونه، دختر عمه جان با همسرش و پسرای آتیش پارش اونجان... نا ندارم و خیلی خستم... دلم میخواست یه دوشه توپول بگیرم و یکم دراز بکشم و ولو باشم که نمیشد...
ساعت 11.5 میرن و من میافتم به تک و تا که واسه فردا ناهار درست کنم، تصمیم دارم آلبالو پلو بپزم... مرغارو میذارم بپزه و میرم تا تو این فاصله کیک درست کنم با کمک خواهری، مواد رو کم کم میریزم و دارن مخلوط میشن، به خواهری میگم آرد و الک کن و بیار اضافه کنیم... آرد رو میریزه، هم میزنم، میبینم شله شله، میگم ای بابا چرا سفت نشد، به آرد شک میکنم و میبینم بله آرد برنج الک کرده اشتباهی، کاریش نمیشد کرد، به تجویز خودم مقداری آرد گندم توش ریختم تا غلیظ تر شه، و گذاشتمش تو فر...
میخواستم غذارو درست کنم و بعد برم دوش بگیرم، که دیدم حالا که بیکارم برم بهتره، تو وقت هم صرفه جویی میشه... رفتم و اومدم (طبق معمول 5 دقیقه ای ساعت 2 رفتم خوابیدم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ صبح اومدم شرکت، طبق محاسباتم همسری 3 میرسید، از 2 مرخصی گرفتم که هر لحظه نزدیک شد منم راه بیافتمو برم، 2.40 دقیقه گفت نزدیکم، منم راه افتادم، دور میدون نزدیک خونمون که پیاده شدم، دیدم همسری هم داره کرایه تاکسی رو حساب میکنه، و دقیقا با هم رسیدیم...
رفتیم خونه، به مامی گفته بودم داریم میایم و پلو رو بذاره دم بکشه، همسری یکم استراحت کرد، پرسید ناهار چیه، گفتم لوبیا پلو رفتم سالاد درست کردم و داشتم غذارو میکشیدم که همسری اومد پیشم و غذا رو دید، گفت وااااااااااااااااااااااااااااااااااای آلبالو پلوووووووووووو، کلی ذوقید بچم... یه عالمه هم خورد...
یه عالمه تشکر کرد و تعریف کرد از غذا، بابا هم کلی تعریف کرد از غذام و من هم ذوقیده شدم بسیاااااار...
یکم استراحت میکنیم، تصمیم میگیریم بریم یکم قدم بزنیم، ساعت 7 میزنیم بیرون از خونه، مامی میگه، بابا که اومد مام میایم که یه جا قرار بذاریمو بریم شام بخوریم، میگیم اوکی، میریم مانتو میبینیم، و لباس و اینا، داریم از کنار گل فروشی رد میشیم، همسری غیبش میزنه، میبینم رفته اون تو، و با یه شاخه گل برمیگرده...
همینجوری قدم زنون میریم سرقرار و تو راه از کار و شرایط کاری و اینا حرف میزنیم، واسه جفتمون لذت بخش بود این مکالمه، میرسیم، تا مامی اینا بیان تو پارک نزدیک اونجا میشینیم و بعدشم شام، و بعدترش هم همسری رو میرسونیم ترمینال که بره...
این بود داستان کدبانوگریه بنده و ملاقات نیم روزه ی ما... در کل خوب بود، هرچی باشه از 15ثانیه که بهتره...
[ دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
پیش نوشت : دیروز میخواستم آپ کنم، فرصت نشد...
دوستای خوبم.... دخملی ها... روزمون مباررررررررک... خداوند لبخند زد و از لبخند او دختر آفریده شد، لبخند زیبای خداوند ، روزت مبارک.
یادش بخیر دوران دانشجویی، تو اینروز تو خوابگاه جشن میگرفتیم واسه خودمون، کلی هم دله پسرارو میسوزوندیم، که سوز به دلتون ما امروز روزمونه و جشن داریمو اینا، sms های تبریکی هم که واسمون میومد میفرستادیم واسشون و میگفتیم، تا کور شود هر آنکه نتواند دید...
* تازشم روز قبلشم روز کودک بود، اون روز رو هم به نوبه ی خودم تبریک میگم... * تولد دوستم دست کوچولو هم مبارک. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و اما بشنوید از احوالات همسری : الهی بگم مسئولین بعضی دانشگاها چی نشن!!! ماجرا از این قراره که یکی از درسای همسری اینا با پیش نیازش تو یه ترم ارائه داده شد و از اونجایی که فوران واحد بود، همشون مجبور بودن بردارن و مدیر گروه هم گفت مانعی نداره، حالا هی من میگفتم نمیشه امکان نداره (آخه گفته بودم که دستی در گروه رشتمون داشتم) ، هی همسری به مدیر گروه گفت و هی اون گفت نه بردارین اون با من...
و حالا بعد از مدتها که از فراغت تحصیلیه ایشون میگذره و باید مدرکشونو میدادن، بهشون زنگ زدن که اون درس رو آموزش لطف کرده و حذف کرده و همه باید تشریف بیارن و دوباره بردارن، تا در پایان این ترم همون نمره ی قبلی دوباره رد بشه واسشون، لذا همسری این ترم دانشجو میباشد...
در راستای سفر به دیار دانشجویی، گذری هم از شهر ما داشتن و ما نیز غذایی تدارک دیدیم تا همسری را از خوردن غذای رستوران های تمیز بین راه دور کنیم، و با هماهنگی در زمان عبور ایشان در سر راهشان حضور یافتیم و توشه ای را که آماده کرده بودیم به دستشان دادیم... ( طول ملاقات : 15 ثانیه، با وجود 15 ثانیه هم الهی قربونت برم من که اینقد گوگولی شده بودی) ، ایشون بعد از بازگشت به اتوبوس اظهار داشتن که دلشون موند و دوست داشتن دیگه نمیرفتن... ولی چه میشد کرد...
وقتی محموله به ایشان تحویل داده شد، به ناگه بسته ای را به ما تحویل دادن، و در حالی که میدوئیدن که سوار بشن، گفتن روزت مبارک... و ما کلی ذوقیده شدیم... یک عدد تاپ صورتیه دخملونه ، میسی همسری جونه گلم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیروز داشتم خودم رو لوس میکردم واست، در جوابم گفتی : جوجویی این طبع شاعری و حس قشنگ عاشقیه من همه کاره توئه، همه دلیلش توئی، وگرنه من حتی حرف زدنم بلد نبودم " (آیکون جوجوی خودشیفته ای که از بالیدن به خود رفته رو ابرا) و از اونجایی که لوس بودم در جوابت گفتم : پس یعنی الان دوسم نداری که دیگه شعر نمیگی واسم، قهلم باهات و کلی حرفای لوسانه ی دیگر... و تو بازم لوسم کردی... الهی قربونت برم که لوسم میکنی... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** این باباشاه رو تو قهوه ی تلخ خیلی دوس دارم... همش "ی" میذاره تو حرفاش... " ببوسی یَم، پسری یَم و ... " ** واقعا چرا این سیامک انصاری تو این فیلم اینقدر گناهیه؟؟ دلم میسوزه واسش...
[ شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳۳ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
یک عدد همسری الان تو خونه ی ما، تو تخت بنده، خوابه و من دارم میترکم از حسودی... آخه منم خوابم میاد خببب... دیشبم تا پاسی از شب با زوجه پایه بیرون بودیم، و تمامه مدت بنده خمیازه میکشیدم... و الان هم خوابم میاد شدید ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * همسری میگه ناهار خورشت بادمجون خوردن و من بیشتر حسودیم میشه، [ شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳۳ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
پارسال بعد از امتحانای ترم اوله دختر خالم که پیش بود و امسال کنکور داشت، با همسری رفتیم مشهد، حالا قضیه از چه قرار بود : اینکه دختر خالم نیت کرده بود بعد از امتحاناش بره امام رضا واسه کنکورو اینا، که هم دعا کنه هم استرسش کمتر شه، چون بعدش دیگه بکوب باید میخوند، خاله اینا طبق معمول نتونستن همراهیش کنن، و جوجوی همیشه در صحنه واسه کمک به اینو اون، پا پیش گذاشت و گفت من میبرمش،
خلاصه اینکه رفتنمون قطعی شد، بارو بندیلو بستیم، شنبه رو هم مرخصی گرفتم و واسه چهارشنبه عصر بلیط گرفتیم، 3تا، و با دختر خاله جان راهی شدیم، دمدمای صبح رسیدیم بجنورد، همسری هم سوار شد، و پیش به سوی مشهد، ساعتای 9 رسیدیم مشهد، طبق معمول وسایلارو گذاشتیم انبار ترمینال و رفتیم حرم، یه مدتی اونجا بودیم تا ظهر، ظهر هم رفتیم خونه ی دوستم که مارو واسه ناهار دعوت کرده بود، ناهارو خوردیمو یه استراحتی کردیم.
خاله جان فرموده بودن اگه همسری میاد، دختر خاله رو نمیفرسته، چون شما اذیت میشین، بعدشم اگه بخواین خونه بگیرید یا هتل برید سختتون میشه، مام گفتیم بابا ما واسه اون داریم میریما، وگرنه کاری نداریم که خودمون، در نتیجه واسه آسوده شدن خیاله خاله گفتم که میریم خونه دوستم و اونجا میمونیم شب رو، اول هم قرار بود یه شب بمونیم و مرخصیه شنبه زاپاس بود، ولی وقتی اونجا بودیم دیدیم خیلی سختمونه، هم ما هم اونا، آخه 3 نفر مهمون، خودشونم که 5 تا بودن، مام که با مامیش اینا رودرواسی داشتیم، نتیجه این که همسری گفت من که عمرا نمیتونم بمونم، حتی اگه تو خیابون بمونم، گناه دارن اینا.
گفت یه سوییت میگیریم که راحت باشیم و دوره هم، این شد که زنگ زد به یکی از دوستاش که سوییت اجاره میدن (همسری دوسته مشهدی زیاد داره، مثه من) ، گفت یه سوییته شیک و تر و تمیز میخوایم. اونم گفت ماله خودمون خالیه، بیاین همینجا. مام خوشحال شدیم که به دوستم زحمت نمیدیم، وسایلارو گذاشتیمو رفتیم بیرون که دور بزنیم. یکی از اقواممون که مشهدن و خاطرخواهه دختر خالمه، خودشو کشت بس که التماس کرد بیاید من ببینمتون، حالا ما بهونه بودیما، میخواست دخترخاله رو ببینه،
قرار شد یه جایی تو خیابون سجاد همدیگرو ببینیم، در حال گشت و گذار تو خیابون سجاد بودیم، هوا هم به شدت سررررررد بود و زمین یخ زده و لغزنده بود، بنده هم با یک بوت با پاشنه های بلــــــــــــند، شاد و تپل اومده بودم بیرون واسه خودم
گذشت و گذشت تا شازده اومدن و شام رفتیم یه فست فود همون اطراف مهمونه ایشون، غذارو آوردنو نشستیم به خوردن، که اون دوسته همسری که سوییت داشتن زنگید به همسری و گفت اومدم دنبالتون، گفتیم که فلان جاییم، گفت چه خوب، واسه منم سفارش بدین الانه میام، ای روتو برم هاشم
خوش گذشت کلی گفتیمو خندیدیم، بعدم تا خونه دوستم پیاده رفتیم با هم، همون موقع بود که همسری هی هوس میکرد گل بخره و بنا به دلایلی نمیخرید، که بلاخره هم خرید و زانو زد و بهم داد گله رو.
صبح فردا، محمد، دوسته همسری که مامانش مارو دعوت کرده بود واسه ناهار، اومد دنبالمون و رفتیم خونشون، البته تا یکم نشست و گپ زدیمو چایی خوردیم ظهر شد، خلاصه رفتیم خونشون و بندگان خدا کلی هم زحمت کشیدن واسه پذیرایی، البته هاشم جان هم حضور سبز داشتنا بازم، عصر هم به اتفاق رفتیم طرقبه، تا شب اونجا بودیم، خوش گذشت، ولی آخرش سره اینکه شام چی بخوریم (آخه من دوست داشتم زودتر برگردیم که شام بپزونم و دوستاش مهمونمون باشن ولی زیاد موندیمو دیر شد واسه شام پختن) از دست همسری ناراحت شدم، اونم هی خواست از دلم دراره هی بدتر شد، و بحثمون شد، طفلی دختر خاله و هاشم هنگ کرده بودن، دختر خاله میگه هاشم هراسون اومد گفت وای بدو بگو حالا چه کنیم، نکنه قهر کننو اینا
بعدش شاد و تپل از اتاق اومدیم بیرونو آشتی شده بودیم،
فرداشم که تا لنگ ظهر خوابیدیمو بعدش به سمت خونه راهی شدیم. و سفرمون به پایان رسید. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** باران جونم عروسیت مبارک عزیزم، میدونم که ماهترین عروس امشب میشی، چقدر صدات پرانرژی بود عزِیــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم ما، یعنی همه ی دوستای نتیت واست آرزوی سعادت و خوشبختی میکنیم. بی صبرانه منتظرم تا با یه دنیا انرژی و خبرایه دسته اول برگردی. [ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱۱ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
۱- اولین خاطره ای که یادتون میاد! گاهی شک میکنم به این که در کودکی هم آلزایمر داشتم البته به روایت همسری باید اولین خاطرم ایشون باشن ، چون همیشه و همه جا متذکر میشن، اولین نفری که روز به دنیا اومدن من اومد به بیمارستان و واسه مامیم گل آوردن و به پیشونیه نی نیه تازه متولد شده، که بنده باشم، بوسه زدن ایشون بودن!!!!
۲- اولین شعری که یاد گرفتین : گاوه میگه ماما ، دو شاخ تیز به سر دارم...
۳- اولین نامه ای که نوشتین : تو دبستان اون درس پستچی، دقیقا یادم نیست، ولی معلممون گفت که یه نامه بنویسیم.
۴- تلخ ترین خاطره ای که از دوران کودکی به یاد دارین (قبل از ۱۲ سالگی) : تولد خواهرم، آخه دوس داشتم یکی یه دونه بمونم. ولی واقعا چه خوب بود اون زمونا، از خاطره ی بد خبری نبود.
۵- شیرین ترین خاطره ای که از دوران کودکی به یاد دارین (قبل از ۱۲ سالگی): خاطرات منو دوچرخم، اینکه دوچرخه سوار میشدمو جلوش و پشتش جا واسه وسیله داشت و واسه خودم میرفتم خریدای مامانو انجام میدادم، میدونید که پسری بودم واسه خودم، تا اول دبیرستان جز 2-3 تا دختر عموم یادم نمیاد همبازیه دختر داشته باشم.
۶- چه ویژگی خودتون رو خیلی دوست دارین؟
دست به ماست مالی کردنم خوبه و کم نمیارم
۷- چه ویژگی خودتون رو دوست ندارین؟ اینکه گاهی زیادی دلم واسه کسی میسوزه و اون قدر نمیدونه و پررو میشه، یادش میره که چه لطفی در حقش کردم. یاد نمیگیرم به هرکسی اندازه ی ظرفیتش لطف کنم.
۸- چه حیوونی رو بیشتر دوست دارین ؟ بعبعی، گاو، پیشی و جوجو. البته همه ی حیوونارو دوس دارم ولی از دور، دوس ندارم تو خونه باشن، نهایت تا تو حیاط میخوامشون، از حیوونایی که پاشون به خونه وا میشه و تو خونه جولون میدن واسه خودشون متنفرم خییییلییییییی،
۹- اگه یه روز بشید حکمفرمای کل دنیا (حکمفرما ، نه خدا) اولین کاری که میکنید چیه؟ به همه دستور میدم مهربون باشن، به همه به یه حد دارایی میدم، و برابری و برادری و کردار نیک و گفتار نیک رو رواج میدم. یه جوری که همه بهشون خوش بگذره و بی دغدغه زندگی کنن، حقوق قشر زحمت کش رو هم بالا میبرم که با وجود زحمت فراوانی که میکشن بازم گاهی بعضیا حقوق یه روز آقایون رو هم نمیگیرن... ( به قول پرنده جون تیریپ کوروش کبیر و اینا) کاش همیشه اینجوری بود.
۱۰ - اگه الان از بانک بهتون زنگ بزنن و بگن یه جایزه ی نقدی ۲ میلیاردی برنده شدین باهاش چیکار می کنید؟ نصفش رو برمیدارم واسه خودم، از اون نصفه ی باقی مونده نصفش رو میدم به اون فامیلایی که کارشون گیره، الباقی رو هم سرمایه گذاری میکنم واسه نیازمندا که از سودش بهره مند بشن.
۱۱- دوست دارین اولین بچه تون دختر باشه یا پسر؟ اسمشو چی میذارید؟!!!!!! بچه که بودم عشق پسر بچه داشتم، ولی الان دختر دوس دارم، یعنی ترجیح میدم اگه تک فرزند داشته باشم اون دختر باشه، اگه دوتا بود خب یه پسرم باشه توپ میشه، در کل همه میگن یحتمل دوقولو باشن بچه هام، منم خیلی دوس دارم دوقولو. حالا تا خدا چی بخواد، سالم باشه، هرچی باشه واسم شیرینه و از همین الان من و باباییش فداش میشیم. اسمم که زیاد تو فکرمونه، واسه دختر : پریا و غزل و اسمای اصیل و غیر فانتزی مثلا گردآفرین یا ایران
12- نوستالژیک ترین چیزی که از دوران کودکیتون دارید؟ یعنی وسیله ای چیزی که الان هم داشته باشیدش؟ یه عروسک که یه زمانی هم قده خودم بود، و بسیار زیبا بود، گرچه یک روز که منو مادری خونه نبودم خواهر جان دونه دونه موهاشو کنده بود و خط خطیش کرده بود که الان به مکافاتی تمیزش کردم و با لباس سنتی و روسری سر و تهش رو هم آوردم، ولی هنوزم واسم زیباست. و دیگری هم اولین دفتر مشقم.
** همتون دعوتیدا، باز نگید نگفتی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * درسا دختر دایی کوچیکه : 1 (یعنی اون موهاش منو کشته)
* درسا به همراه برادرش سینا : 1 این سینا قدیما تریپ اسپایدرمن بود، الان تریپ هالک شده و همه وسایلاشو سبز خریده، کم مونده لنز سبزم بذاره، ژستاشم همه مثلا ترسناکه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *جهت تغییر در حال عمومیم، دیشب با خواهری رفتیم واسه خرید لوازم تحریر، عجب تنوعی داره لوازم تحریرا، دلم خواست دوباره محصل شم، زمانه ما تازه پاپکو در اومده بود، کلی ذوق میکردیم میگفتیم جدیده، الان که تنوع سر به فلک گذاشته، دلم میخواست همه ی قسمت لوازم تحریرشو بخرم، چه دفترایی، چه مدادایی، چه خودکارایی... دلم دوباره مردسه خواست...
* خلاصه اینکه آرزوهامو به خواهری منتقل کردم و کلی چیزای جینگولی خریدیم... * واسه خودمم یه چیزایی خرید کردم ، یه دفتر و یه خودکار با دوتا کتاب که واسه نمونه خریدیم اگه مامان پسندیدن به سفارش مدرسه تهیه کنن و واسه تولد همه ی همکارا به عنوان یادگاری بهشون از اینا بدن... اینام عکساش : منم که عشق بارسلونا، از این نتونستم بگذرم
البته اون یکی روی دفتر اینه
[ یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چهارشنبه صبح سفرمون رو به استان گیلان شروع کردیم. ناهار رو متل قو ، بین چالوس و رامسر، صرف کردیم و گازشو گرفتیم که بریم، آخه باید بعد از ظهر خودمون رو واسه پذیرش به هتلمون معرفی میکردیم.
ساعت 5 بود که به سلامتی رسیدیم به شهرک و در هتل محل اقامتمون مستقر شدیم. همسری در طول راه هر نیم ساعت آمار میگرفت که کجاییم. بهش SMS زدم که رسیدیم قبل از اینکه دوباره بهم زنگ بزنه و اونم SMS زد که کارش تموم شده و داره راه میافته که بیاد پیشمون. ساعت 7 رسید و بهم زنگ زد، منم گازشو گرفتمو رفتم ورودیه شهرک دنبالش، به خاطر بحث الکیه دیشب که جوجو هیچ تقصیری هم نداشت و فقط یه کوچولو دلش شکسته بود، سر سنگین بودم باهاش. رسیدیم هتل ماشینو گذاشتم پارکینگو باهم رفتیم خونه، همسری هی ذوق کرده بود منم هی سرسنگین، البته ابراز احساسشو بی جواب نمیذاشتما، خلاصه موقع شام شد، راه افتادیم بریم رستوران، تو راه دوباره یکم بحثمون شد، تمومش کردیم به خیر و خوشی و شاد و توپول رفتیم شام بخوریم.
بعد از شام مامانینا رفتن خونه و مام رفتیم یکم قدم بزنیم، از کنار دریاچه رد شدیم و رفتیم ساحل، یه جایی بود که خلوت خلوت بود و هیشکی نبود، تاریکم بود، همسری دستمو کشید که بریم اونجا، گفتم بریم اسکله، گفت نه بریم اینجا، رفتیم رسیدیم به دریا، گفتم ووووووووویی هیولای دریا نیاد بخورتمون، گفت نه جوجویی من هستم پیشت، بخلم کرد منم رفتم تو بخلش، بوس بوسیم کرد، یاده موقعی افتادم که تو دوستیمون پای تلفن باز رو ابرا بودیم، بهم گفت دوس دارم تا صب تو ساحل با هم راه بریم بشینیم تا طلوع قشنگ خورشید، گفت راه بریم دستم تو کمرت باشه، بوس بوسیت کنم تا خوده صبح، تو حال خودمون بودیم که یهو یه موجه گنده اومد و خیسمون کرد، نذاشت کار به جاهای باریک بکشه
مام دیدیم خیس شدیم کم نیاوردیم، نشستیم رو ماسه ها، کلی حرف زدیم، از آینده از گذشته، از اینکه زودی بحث میکنیم و دو دقیقه بعدش باز عشقولانه تو بغل همیم، دوباره رفتیم یکم قدم زدیمو برگشتیم اتاقمون. بعد از مدتها دوباره تو بغل هم بودیم، دلم واسه بغلش تنگ شده بود، هوام که یخ بود منم از زور سرما خودمو چپونده بودم تو بخلش، اونم محکم بخلم کرده بود که سردم نشه، منم کلی کیف میکردم
نمیدودونم کی خوابمون برد، ولی همسری باید صبح دوباره میرفت سر کارش، گوشیامون ساعت 6.5 زنگ خورد، در کمال ناباوری منو جو گرفت و بیدار شدم، حسه کدبانوگریم بدجوری گل کرد، پا شدم واسه همسری صبونه آماده کردم، بیدارش کردم، واسش لقمه گرفتم، صبونه خوردم باهاش، رفتیم تا ورودیه شهرک رسوندمش کلی تو هوای زیبای صبح انرژی گرفتیم هردومون، جاتون خالی، بعدم بدرقش کردمو اومدم، رفتم پیش مامی اینا، اونام بیدار شده بودن، صبونه خوردیمو، اونا رفتن دور بزنن، منو خواهری هم همراهی نکردیم، تنهاشون گذاشتیم، البته ایثار نکردیما خوابمون میومد، وگرنه که ما همیشه آویزونیم
بیدار شدیم، یکم رفتیم دریا، بعدش رفتیم ناهار، اومدیم چرت بعداز ظهرو زدم، بیدار که شدم همسری زنگید که من 10 دقیقه دیگه میرسم، منم دوییدم رفتم دنبالش، گفت که فردارو مرخصی گرفته و سرکار نمیره، اومدیم یکم استراحت کردیم، زدیم بیرون، گشتیم، شام خوردیم، رفتیم یه جا جنگ بود، یکمم اونجا نشستیمو برگشتیم اتاقمون، کلی گفتیمو خندیدیم، زود خوابمون برد، قرار شد صبحه زود پاشیم بریم روستاهای اطراف ماشین سواری، هم دور بزنیم و هم نون بگیریم و بیایم، گوشیم 6.5 زنگ خورد، همسری خاموش کرد و خوابش برده بود، 7 پا شدیم دیدیم مامانینا دیدن ما نرفتیم، خودشون رفتن گشت و گذار، منم کلی خورد تو ذوقم، آماده شدیم بریم دریا که مامی اینا زنگ زدن دارن میان و بریم صبونه بخوریم، صبونه رو زدیمو رفتیم انزلی.
کلی دور زدیم، بازار هم رفتیم، آیس تی تست کردم اونجا که خیلی خوشم اومد، آخه من همینجوریشم چاییمو یخ میخورم، واسه همینم من به شخصه خیلی خوشم اومد، همسری هم خوشش اومد، حالا رفتیم بخریم و یه دل سیر بخوریم، هیج جا نداشت اون دور و ورا. از اونجا یه قلک خریدم که شکل خوکه و با نارگیل درست شده، خیلی دوسمش دارم. هله هوله های ترشم واسم خرید همسری و خوردیم، بازم جاتون خالی. ظهر اومدیم ناهار خوردیم، برگشتیم اتاقمون، یکم بخوابیم من دیدم همسری خستس منم شیطونیم گل کرده، دلم سوخت پا شدم رفتم حموم که اون طفلک یکم بخوابه.
اومدم بیدارش کردم، اونم رفت دوش گرفت، بعدشم عصری رفتیم مسابقه ی ماهیگیری که همسری ثبت نام کرده بود، تایمش 10 دقیقه بود فقط، به قول همسری آدم تا میاد گرم شه وقت تموم میشه. از اونجا رفتیم تو دور عکس گرفتن، عکس انداختیم، رفتیم کافی شاپه کنار ساحل نسفه کافه خوردیم، یه عالمه آب بازی کردیم، همسری پاچه هاش تا زانو بالا بود، خیس نشده بود، منم حسووووووووووووووود، با پا یه عالمه آب پاشیدم روش، اونم شروع کرد، طولی نکشید که جفتمون تا کمر خیس شدیم، مامی اینا از راه رسید و کلی دعوامون کردن، آخه هوا خیلی سرد بود و به لرز افتاده بودیم
همونجوری خیس رفتیم شام خوردیمو رفتیم تا لباس عوض کنیم و دوباره بیایم تا نصفه شب بگردیم، ولی جوجوتون پا درد گرفت در نتیجه ی ساعتها به پا داشتن شلوار خیس، و دیگه تحریم شد و نرفتیم بیرون، رفتم زیر پتو و حالا نلرز کی میلرزی، یه چی میگم یه چی میشنوفین، همسری هم طفلک هرچی پتو روم انداخت و بغلم کرد گرم نمیشدم، دندونام تیلیک تیلیک به هم میخورد، خودم مونده بودم که منه گرمایی چرا دارم به اون فضاحت میلرزم. خلاصه خوابم برد، همسری هم بعدش خوابیده بود. صبح که بیدار شدیم گفت دیشب منو دق دادی عزیزم، خیلی نگرانت شدم، که دیدم بلاخره مثه جوجو خوافت برده.
صبحم جمع و جور کردیم که اونجارو ترک کنیم، همسری رو رسوندیم که بره سر کارش، خودمونم اومدیم که یریم کلاردشت، سر راه رامسر هم رفتیمو بعدش هم کلاردشت، خونه ی دوست مامی، تا دیشب اونجا بودیم، امروز صبح بعد از صبحانه برگشتیم که بیایم خونمون، بنده هم کلی پشت فرمون بودم تا خونه، اومدم رفتم دوش گرفتم، یه چیزی خوردم و مثه بچه پرروها با وجود کلی خستگی دارم آپ میکنم...
خلاصه اینکه گوش شیطون کر خیلی بهم خوش گذشت. هم به من و هم به همسری. الانم دیگه رفتم که ولو شم... شبتون بخیر. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * چون خسته هستم حوصلم نگرفت اسمایلی بذارم دیگه، حالا شاید بعدا گذاشتم... * ببخشید این چند روز کامنتاتون بی جواب موند، از همه دوست جونیا که واسمون آرزوی سفر خوبی کردن ممنونم.
[ یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٦:٥٠ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
مرخصی رو گرفتم و ایشاا.. داریم میریم سفر. [ سهشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
از آنجایی که همسری موجود نبود به نوشتن خاطرات این روزها اکتفا میکنم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پنج شنبه : افطار خونه ی مادر بزرگه بودیم با دایی بزرگه اینا که از تهران اومده بودن، شب که ماه رویت شد و عید و تبریک و اینا، خاله جونی ها هم همه اومدن خونه مامانی و کلی جمع بودیم دیگه.
جمعه : نماز عید فطرو، یه صبونه ی مختصر، تا پزیدنه کله پاچه ای که مامانی رو بار گذاشته بودن تا وقتی دوباره همه جمع شدن صرف کنیم. و بعدشم همه اومدن و کلپچ رو زدیم تو رگ... جاتون خالی... حتما الان خیلی هاتون میگین ایــــــــــــــــــــــــــش کله پاچه، ولی ما که میخوریم،
شب هم با خاله جونیا اکیپی رفتیم فست فود، 17 نفری شدیم، خیلی خوش گذشت، جای همتون خالی، 1 شب برگشتیم خونه و ولو شدیم ، قرار شدش فرداش بریم کوه.
شنبه : صبح رفتیم کوه
شبم همه رفتیم خونه ی خاله جونی و شام رو مهمون دسپخت اینجانب شدن نم نم بارون هم بود کلی هم رفتیم تو حیاط و باغشون انجیر خوردیمو عکس انداختیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دختر خاله ای دوستاش رو دور هم جمع کرده بود، ماهم دعوت بودیم، در اونجا ملینا جون لطف کردن و از من عکس انداختن، که واقعا باید بالید به هنرش!!! : 1 و اینجا هم همه سرپا وایسادن و دارن خداحافظی میکنن، ملینا جون همچنان گیر دادن عکس بندازن، 10 تایی عکس انداختن البته. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * بازم جینگولک بازی در خونه ی همسری اینا. * دسته گل پیشوازز مامان اینا. اون روزنامش خیلی باحال بود. * یکی از اقوام رو دکترا جواب کردن، دلم واسه بچه هاش خیلی میسوزه، خدا کنه که خوب شن مادرشون. ** صبح یه بارون حسابی اومد، اینقده ناز بوووود، الان تموم شده و یه آسمون خوشگل و آبی و یه هوای مطبوع و تمیز ازش به جا مونده. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بابا بیاید دیگه، یه بارکی همتون گذاشتید رفتید، نمیگید این جوجوی بیچاره دق میکنه ** من الان حسودیم شده شدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد !!!!!!!!!!!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعدا نوشت : اون فامیلمون که گفته بودم، دیشب فوت شدن و امروز به خاک میسپرنش، طفلک خانوادش و بچه هاش... خیلی سخته. با یه درد کوچیک شروع شد، رفتن دکتر، گفتن بیماره، بستریش کردن و به خونوادش گفتن 48 ساعت بیشتر مهمونه این دنیا نیست، یهو یکم حالشون بهتر شد و گفتن که دعا کنید شاید فرجی شه، و نشد، دیشب واسه ی همیشه رفتن، و همه ی این اتفاقا تو یک هفته، فقط یک هفته... روحش شاد.
طفلک مامان بزرگ، با اون قلبه مریضشون، تو کمتر از یکسال گذشته 2 تا از برادرزاده هاشونو از دست دادن، و حالا اینم سومی... خدایا کمکش کن قلبش درد نگیره و دوباره راهیه بیمارستان نشه... تمام این یک هفته کارش گریه بود، میگفت خدایا منو بگیر، پیر منم نه اونا. پریشب رفتن مشهد یکم آروم شن، الان نمیدونم بهش خبر دادن یا نه. [ یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دوست جونی ها عید همتون مبارک
میبینم که از فردا باز بخور بخوراتون شروع میشه، مواظب اضافه وزن باشیدا
امیدوارم طاعات همه تون مورد قبول خدای مهربون قرار گرفته باشه.
و امیدوارم خدا باز هم توفیق شرکت تو مهمونیش رو به ما بده. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازم اون همکار همسری دو در کرد و همسری که حتی بلیطشم واسه اومدن پیشم گرفته بود (البته به من نگفته بودا) ، نتونست بیاد پیشم، و من یک جوجو ی بسیار خشمناک میباشم از دست رفیق نارفیق همسری
به هر حال نشد که همدیگرو ببینیم، ولی به احتمال خیلی خیلی زیاد هفته ی آینده یک سفر در پیشه، البته تو خطه ی خودمونا، و در اون سفر همسری هم اگه به بدشانسی نخوریم همراهمون خواهد بود. هیچ پیش بینی ای نمیکنم، که اگه نشد تو ذوقم نخوره
* دیگه اینکه تا یکشنبه شاید نیام دیگه، میرم گشت و گذار خونه فک و فامیل، که عقده ای نشم * امیدوارم تعطیلات به همتون خوش بگذره... جای مارو هم خالی کنید هرجا که رفتید
[ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
همینجوری الان من یه جوجوی شاد هستم که فاینال رو پاس شده، شاید اتفاق مهمی نباشه واسه شماها ولی واسه من مهمه و دلم داره قیلی ویلی میره. اولش ناراحت بودم که چرا روز امتحان تغییر کرد و افتاد جلو، ولی الان که خیالم راحت شده خوشحالم که جلو افتاده و تعطیلاتم به درس خوندن نمیگذره. بزنید اون دست قشنگرو، چون افتاده زیاد داشتیما، باید به جوجوتون افتخار کنید.
راجع به همسری هم که دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی، ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیگه نمیدونم چی بنویسم، تحت تاثیر وب بعضی دوستان، مینویسم : اندر حکایات سوتی های پرروآنه در نزد همسری : بنده شدیدا اهل ابراز احساسات یهویی هستم، دست خودمم نیست، تیکه کلومم عاشقتم و عاشقشم میباشد، با لحنی بسیـــــــــــار غلیــــــــــــــــظ... و اما ادامه ی ماجرا : حکایت اول : روزی از روزها با همسری راجع به تیم فوتبال بارسا گپ میزدیم و من یهویی: یعنی عاااااااااااااااشــــــــــق گوآردیولام همسری : بله، بله... و سکوت، اتفاقا مربیه خوبی هستن. من : وااااااای خیلی فیت و خوش تیپه همسری : بله بله، خوش تیپم هست. و نتیجه اینکه بعد از اون همسری در جایی که بنده حضور ندارم، با دیدن تصویر این مربی درد دلهایی که با اطرافیان نمیکنه از دل سوخته اش و گوهرفشانی هایی که در وصف ایشون نمیکنه
حکایت دوم : پیرو بحث راجع به گوینده ها، من : همسری، من عاشــــــــــــق نیما ریـ*یسی هستم، همسری (با نهایت حسادت و کمی تند مزاجی) : آخه اون مرتیکه کچل رو دوس داری؟؟!! من : صداشو خیلی دوس دارم، قیافه اش واسم مهم نیست که... همسری : خب صداش خوبه، حق با توئه. و نتیجه اینکه : از آنجایی که گوینده ی تبلیغات ایرانـ*سل ایشون هستن، همه ی اطرافیان ایشون در حضور ایشون از دیدن این تبلیغات محروم میباشند. (بر اساس جمله ی دوست همسری که گفت : آقا ما تو خونه از ترس این نمیتونیم تبلیغ ایرانـ*سل ببینیم، میدوئه میاد با خشم کانال رو عوض میکنه )
حکایت سوم : تو ماشین پدر جان، تو راه مشهد، بازیه آرژانتین و آلمان (جام جهانیه 2010) ، همه داریم از اون مانیتور بازی رو دنبال میکنیم، به ناگاه چهره ی میشائیل بالاک رو نشون میده با کت شلوار، من : آخییییییییییییییییی میشیییییییی ( همون میشائیل خودمون، آخه مدتها بود ندیده بودمش همسری : جوجووووووووووووووووو من :
و ... ( جوجو از این سوتی ها زیاد میده، خوب میشه؟؟ نه؟؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جوجو در جمع دوستان همسری: یکی از دوستان (بعد از کلی بحث و کل کل و اینا، به ناگاه) : آدم باید خوش تیپ باشه مثل گوآردیولا، فیته فیت، مگه نه جوجو خانوم؟؟ دوستی دیگر : و خوش صدا مثل نیما ریـ*یسی، مگه نه جوجو خانوم؟؟ من : یه نگاه به اطراف و بعد دوستان به اتفاق :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * از همه ی دوستای خوبی که تو بازیه پست قبل شرکت کردن، یه دنیا ممنون، دوستتون دارم یه عالمه. ببخشید که کامنتای دیروزتون بی جواب موند، همتون بهم لطف دارید، بازم ممنون ** اون همکارم که باهاشون دوستیم و میریم گشت و گذار، امروز اومد کارت عروسیشون رو داد، 25 شهریور مشهد، و یه شام هم به همکارا میده، چون پدرش هم همکارمونه، من و همسری هردوتاش دعوتیم نمیدونم میتونیم بریم یا نه، همسری که میگه هرچی تو بگی، ولی سخته این همه راه بریم تا مهشد، دلم میسوزه، اون طفلک همش باید تو راه باشه. جشن همکارا احتمال رفتنمون خیلی بیشتره. [ سهشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤٥ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
شبای قدر امسال هم گذشت و افتادیم تو هفته ی آخر ماه مبارک رمضون، خوشا به سعادت اونایی که تو این شبا حاجتاشون مقدر شد برای روا شدن، و خوشا به سعادت اونایی که با دلی پاک این شبها رفتن بس نشستن در خونه ی خدا و با دلی شکسته عبادت کردن و تسبیح گفتن و پاک تر شدن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قول لوس بانو شوخیه همسرانه : من : همسری شنیدی که یکی قراره قوفونه خانومیه نازش بره؟؟
همسری : وای ، آره، الهی من قربونه خانومیم برم، شیطونکه من این همه شیرین زبونی میکنی، دنبالت میکنم، میخورمتا
من : وااااای، اصلا میرم واسه این تهدیداتت به آقا پلیسه ها و دادگاه شکایت میکنم، بیان ببرن بندازنت زندان
همسری : اونوقت کی واسم کمپوت بیاره، من صبح تا شب کیو دنبال کنم، اونم فرار کنه؟
من : خودم واست کمپوت میارم آقاهی، تازشم یه کامیون کمپوت میارم واست، بعدشم خودم شیشه ی زندانو میشکونم که منم دستگیر کنن بیارن پیش تو، باشه؟؟
همسری : وای آخ جون، اینجوری خرجمونم اونا میدن مام راحت زندگی میکنیم، مثه اونا یه عالمم بچه دار میشیم
من :
همسری : آره خیلی، پایه هستم شدیــــــــــــــــــــــــــــــــــد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * با تشکر از آیکونات آقای عارف.
* از اونجایی که گوفسند دوس دارم این آیکون رو هم هویجوری دوس میدارم که بذارم اینجا :
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعدا نوشت : دوست جونی ها همه تون رو به یه بازی که برگرفته از یک بازیه دیگست دعوت میکنم : تو چندتا خط منو توصیف کنید، اینکه چی شد باهام آشنا شدین و اولا راجع به من چی فکر میکردین و الان چی فکر میکنین؟ [ دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤٤ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
یادته چقدر رویای موقعیتای مختلفه بعد از ازدواج رو تو ذهنمون میبافتیم، یکیش این بود :
یه روز از روزای دوستی، که بازم قرار بود بیایم مشهد و از اونجا باهم برگردیم خونه هامون، و من تو راه بودم و تو منتظرم ؛ همش میگفتی : زودتر پر بکش بیا پیشم دیگه، دلم واست یه ذره شده. این حرفت باعث شد یه sms بهت بزنم و اون این بود : اگه بعد ازدواجمون من برم سفر و تو خونه تنها بمونی، روزی که دارم برمیردم چه میکنی؟
اونوقت تو جواب دادی : اول خونه رو مثه دسته ی گل تمیز میکنم، یه غذای خوشمزه هم میپزم، میرم حموم، یه لباس تمیز و خوشگل میپوشم، اونوقت میشینم و لحظه شماری میکنم که بیای، میام دنبالت، وقتی دیدمت بغلت میکنم و کلی میبوسمت، میایم خونه، واست یه چایی خوشمزه میریزم بخوری، اگرم حوصله داشتی باهات یه عالمه حرف میزنم و میگم که این چند روزه چی شد و چیکارا کردم، بهت میگم که چقد دلم واست تنگ شده بود.
میدونستی خیلی دوستت دارم، قدره همه قطره های بارون، شُرشُرای ناودون، گلای آفتابگردون، شمعدونی های سر ایوون، قسم به تین و زیتون ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اون شبی که خبر فوته یکی از جوونای اقوام رو دادن، و من گریه میکردم، و با چونه ی لرزون داشتم قضیه رو واست تعریف میکردم، چه حس خوبی بود وقتی محکم بغلم کردی و سرمو گذاشتی رو سینت ، گفتی گریه کن گلم، گریه کن سبک شی، بغضتو نخور، هرچند شبه تلخی بود ولی بهم نشون دادی که چقدر خوب تو این موقعیتا میتونی آرومم کنی، اینکه نمیذاشتی تو فکر برم، تا به یه گوشه زل میزدم، شروع میکردی حالمو عوض کردن، آخر شبم گفتی پاشو بریم بیرون روحیت عوض شه، رفتیم سفره خونه، چه هوایی بود، چایی خوردیم، بعدم اومدیم بریم سینما سه بعدی که بسته بود، الهی قربونت برم که اینقد هوامو داری همسرم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * خدا جون ممنون که اینقد هوامو داشتی و داری، خدا جون مخلصتم واسه خوشبختیم. * همسری دیشب رفت و دوباره تهنا شدیم. * یه جوونه پاک و ساده دو شب پیش تصادف کرد و فوت کرد، خیلی گناه داشت، خیلی سخت بود واسه ماهایی که تقریبا از هر خانواده تو فامیلمون حداقل یه پسر جوون داشتیم که تو سن 19 فوت شد، اینم رفت پیش اونا و دوباره داغ همه رو تازه کرد. خیلی لطف میکنید اگه واسه شادی روحش یه فاتحه بخونین. [ سهشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چهارشنبه : ساعت 11:30 از شرکت پاس میگیرم که برم خونه (رئیسم میگه داری میری ولایت؟؟
همسریم دوره میدون منتظر وایساده، از دور میبینمش ذوق میکنم، میپرم پایین، وسایلامو میگیره و میریم سمته خونشون، تو ماشین همش نیگامون به همه. میرسیم مامان و خواهریش میان دمه در استقبالمون، بغلم میکنن سلام و احوال پرسی با پدر شوهری و بعدم نشستن تو جمع اونا به تنهایی برای اولین بار.
مامان ازم پذیرایی میکنن و میگن بخور بخور، خسته ای، جون نمونده واست و لاغر شدی و اینا
پنجشنبه : قرار بود صبح پاشیم بریم دور بزنیم، که از قضا خواب بر ما چیره شد، و بسی آغوش گرم همسری به دهنمون مزه کرده بود، و همسری هم دلش نمیومد بیدارم کنه، دست آخرم حضور تیمی ( هاپوی خواهر شوهری) در اتاق منو از خواب ناز پروند. نزدیکه ظهر بود و دیگه نمیشد به بیرون رفتن فکر کرد، بازم نشستیم دور هم و حرف زدیم، از خاطرات گفتن و از قدیم.
عصر مامان شوهری واسه افطار دعوت داشتن و گفته بودن که منو هم با خودشون میبرن تا دوستاشون منو ببینن، خلاصه از ساعت 5 بعد از استراحت نیمروزی، شروع کردیم به حاضر شدن واسه مهمونی، همسری پیشنهاد داد موهامو بابلیس کنه، و در آخرین مراحل که بازم مثله همیشه دیر شده بود، من عجله کردم و قسمتی از سره مبارکه بنده آنچنان سوخت که اشکم درومد، همسری از شدت عذاب و ناراحتی فریادی کشید و صحنه رو ترک کرد، و مادر و خواهر مربوطه به کمک من شتافتن و کلی نازمو خریدن، نازم کردن، یخ گذاشتن رو سرم و متحدالقول با همسری برخورد کردن و گفتن که یه روزه این دختره معصوم اومده اینجا تو اشکشو درآوردیو اینا، و کلی بچم رو دعوا کردن
خلاصه، رفتیم افطاری و در اونجا از بنده رونمایی شد و من سرم پایین بود و نگاههای همه به من. بعدشم پا شدم کمک کردم و بیشتر تو چشم اومدم، دست آخر هم دوستای مادرشوهری منو دوره کردن و دیالوگای ویژه باهام شروع شد، و کلی از وجنات و حسن خلق و زیبایی اینجانب تعریف شد، در حدی که مادر شوهری به محض بازگشت به خونه اسپندی دود کرد برامون. بعد از کمی استراحت رفتیم دریا ، کلی پیاده روی کردیم و حرف زدیم.
جمعه : قرار بود صبح بریم بیرون، که باز هم بدلیل چیرگیه خواب، نتونستیم بریم بیرون ، (انگار تو اون اتاق گرد خواب پاشیده بودن
ساعت 3 راه افتادیم که بیایم ولایته ما، تو راه خیلی بهمون خوش گذشت، کولر رو سرمون خاموش نمیشد، منم یخ کرده بودم و مدام تو بغل همسری بودم که گرم شم، اونم همش بوسم میکرد، لوسم میکرد، میوه میذاشت دهنم، خلاصه این که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت، به حدی که همسری گفت، این راه تا امروز برام عذاب بود، آخه هیچوقت باهام تو این مسیر نبودی، ولی الان انگار یک ساعت هم تو راه نبودم.
رسیدیم خونه، کلی بهم کمک کرد کارای امروزمو که باید تحویل میدادم انجام بدم، بعدشم دراز کشید و در حالی که دستم تو دستش بود و حرفای عقشولی میزدیم از خستگی بیهوش شد بچم، منم یکم بعد خوابیدم، صبح پیشونیشو بوسیدمو اومدم سر کار و الانم در خدمت شمام، با گلو و معده ای که به شدت درد میکنه. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * اینم چندتا عکس : تیمی ، من و همسری با یه تیپ فوق العاده جنگلی ، من؟؟!! * دیروز عصر با همسری رفتیم بیرون و ایشون صاحب یک عدد کفش شدن، مثلا رفته بودیم واسه من کفش بخریم!!! [ شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠۳ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||