|
||| زنـــدگانی سیبیستــــــــــ |||
ღ در این مکان لبخند الزامیست!! آسمان همیشه ابری نیست!! ღ
|
یکی از تیکرای وبلاگم چند روز پیش نشون میداد 5 سال و 5 ماه، بهت میگم 5 سال و 5 ماه چیه؟؟ میگی، روزایی که میگذره از فینال جام جهانی، از مرحله آغازین جام زندگی...
* دوست دارم ، دلم واست تنگیده، دیوونتم روانی... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سرویسی که ازش اندازه 18 نفر ورداشتم واسه مهمونای آینده : 1 2 ** چطوره؟؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** به شدت خریدامو دوست دارم و روزی چند بار هی نگاش میکنم هی ذوق میکنم، (بی جنبه خودتی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ **** یه دنیا ممنون مامان جونی که دست رو هرچی میذارم کلی تعریف میکنی و با ذوق میخریش، یعنی عاشقتم ، اگه دختر خوبی نیستم واست به مهربونیه همیشگیه چشای مهربونت ببخشم [ شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۱ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
امروز مهمونی دعوتم خونه ی خانوم همکار، به مناسبت تولد نوگلش که الان 7 ماهشه... اونوقت امروز باشگاهم دارم، اونوقت باشگاهمو خیلی دوست دارم... حالا موندم چه کنم، چون مهمونی های همکارانه ی قبلی رو هم به نوعی هر دفعه نتونسته بودم برم، دوست دارم یک بار تجربه کنم، حالا موندم چه کنم، برم یا نرم، خانوم همکار کلا با واسطه دعوت کرده همه رو، و شخصا اعلام مکان و زمان نکرده به ما! منم دوست ندارم اینجوری برم مهمونی! اونوقت همکار هم باشگاهی و هم اتاقیم مهمونی رو فاکتور گرفته و میره باشگاه بعدشم جای دیگه قرار داره، اونوقت نمیدونم واقعا!!
فردا شب و پس فردا شب هم که درگیر یه عروسی هستیم از فامیل مادری و همسری هم طفلک دلش مونده که نمیتونه بیاد، هرجوری فکر کرد دید نمیشه... کلی خوشحالم که میرم عروسی، امیدوارم خوش بگذره و تصور خوبم خراب نشه... لباسامو انتخاب کردمو آمادست، کلا همه جوره آماده ام واسه عروسی رفتن. کلا جای شما بسی خالی... و جای همسری بی معرفت نیز خالی، نه اصلا هم جاش خالی نیست، میخواست پاشه بیاد!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * میگم این شعرو یادته اولین بار کی گفتی بهم : " تو فکر یک سقفم، یه سقف رویایی / سقفی برای ما حتی مقوایی زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم / آخر قصه بخوابیم آول ترانه پاشیم " میگه، بله که یادمه، همون شبی که بهت پیشنهاد دادم، همون شب بعدش اینو واست اس ام اس زدم... میگم اونوقت کدوم قصه و کدوم ترانه رو میگفتی؟ میگه قصه ی خودمونو و ترانه هم که صدای نفسهای شماست خانومم میگم ، ... منم آرومت منم... بهترین جوابی بود که میتونستی بدی عزیزم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** هی نگین چرا مثه این عقده ای ها همش این چیزا رو مینویسم، چه کنم من همسری موجود ندارم، نیست آقا نیست، چه کنم؟؟؟ چی بنویسم؟؟!!!!! [ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دلم الان یه کت تنگ چرم میخواد با یه شلوارک کوتاه اونم تنگ تنگ، با یه بلوز سفید واسه زیر کتم... اونوقت یه کت شلوارک قرمز میخوامو یه عسلی... اونوقت دلم الان یه پالتو کلاه چرمم میخواد، از وقتی اون پارچه خوشگل چرمارو دیدم، همش دلم از این چیزا داره میخواد، مخصوصا اون اولیهارو... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * دیروز تو باشگاه حلقه زدیم با خانوم همکار کلی، اونوقت منم حالم اونجور!! اونوقت دل درد گرفتم ناجور!! همسری دعوام کرد... گفتم یادم نبود خب شرایطم خاص میباشد! حالا امروز میگه دلت بهتره، میگم بلی بنده بادمجون بم هستم و فوق العاده پوست کلفت!! میگه نخیییییر شما یک عدد گوش مروارید قوی هستید!! میگم پس کو مرواریدای گوشم؟؟!! نکنه خواب که بودم درش آوردی بردی فروختی؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * میگم، اون گوشی که دوسش داشتم چقدر ارزون شده، چند روز پیش خانوم همکار با همسریش قهر بود، همسریش رفته واسش اونو خریده آشتی شه، گفت همسریش گفته فلان تومان خریده! میگه، آره ارزون شده، میگه ولی اگه قهر کنی واست نمیخرما!! میگم دههههه... میگه نه، آخه شما قهر کنی بنده میمیرم، اونوقت نیستم که واست بخرم... میگم دور از جونت روتو برم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * میگم صبح نشستم تو ماشین، پسر کوچولوی راننده، امیرعلی، بغلش بود، گفت مامانش امروز میره یونی دارم میبرمش خونه مامانم! گفتم بدینش بغل من گناه داره همش میره تو فرمون بچه!! اونوقت تو بغلم نشسته آروم در گوشش میگم نازی، شمارو کله سحر بیدار کردن آقا کوچولو، گناهی هستی چقدر، صدا ازش درنمیاد، فک کردم خوابیده، یهو میبینم با ریتم رادیو نشسته خودشو بالا پایین میکنه با اون نشیمن گاه تپل پوشک دارش، و دستاشو تکون میده رو هوا! (داشت میرقصید سر صبح!!) اونوقت باز آروم شد، یهو دیدم باز داره واسه خودش با ریتم تند رادیو دس دسی میکنه، بچه شاد بود واسه خودش!!
میگه اااااا چه جالب، مثه منه پس، انگار هرکی میاد بغل شما شاد میشه!! [ یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دیالوگهای لوسانه ی جوجو : - باهات قهرم که از صبح حالمو نپرسیدی... - ببخشید گلم عزیزم... من به یادت بودم - نبودی اگه بودی میگفتی خب... :( - بودم بودم... ببخشید، دوست دارم بنرم، عمو جغدو ببخش آشتی باش... - نداری، به شرطی آشتی میشم که مهربون باشی همیشه، هر کی اخمالو شه من بترسم میام بخله شما عمو جخده، اگه شما ترسناک شی بنر کجا بره؟؟ :(( - ای خدا، فدات بشم، نانازه منی تو، من غلط بکنم اخمالو بشم، میمیرم واستا، میدونستی شیطونه بازیگوش؟؟ - زیلینگ زیلینگ... خدا نکنه من شما رو همیشه زنده و سالم میخوام عزیزکم... - منم شمارو همیشه تو بغلم میخوام... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ × میدونی چه کیفی داره وقتی که منه گرمایی شب از شدت گرما بی تاب میشمو تو عالم خواب همش اینور اونور میشمو خودمو باد میزنم، بعد یهو با یه حس قشنگ خنک شدن چشامو وا میکنمو میبینم شما بالای سرم نشستی و داری بادم میزنی... بعد میگی گلم الان خنک میشی اونوقت همزمان پوفمم میکنی که زودتر خنک شم، بعد که یکم خنک شدم میدویی میری واسم آب خنک میاری و یکمم دستاتو خنک میکنی میذاری رو لپم... اونوقت آروم میشمو نمیفهمم دوباره کی خوابم میبره... اونموقع واقعا هیچ کاری جز لبخند زدنو و بوسیدن دستات تو خواب و بیداری ازم بر نمیاد همسرکم... میسی که از خوابت میزنی که هوامو داشته باشی و تو خوابم حواست بهم هست مهلبون... عمو جخد خودمی... ___________________________________________________________________ *عکسا رفت تو ادامه مطلب. آخیــــــــــــش، چقدر زیاد بودا... تازشم وسطاش یه بار کلا پرید پستم... ** فردا شب ایشاا.. میرم تهران، پنج شنبه نامزدیه پسردایی میباشد... همونایی که افطاری خونمون بودنا... __________________________________________________________________ پی نوشت : تصمیم گرفتم برم باشگاه بدن سازی بلاخره، دو نفر رو هم پایه کردم که تو رودرواسیه هم دیگه زیرش نزنیمو بریم، از اونور هم از یه متخصص وقت گرفتم برم پیشش واسه رژیم، واسه یه تغذیه ی سالم و سلامتی، خلاصه میخوام یه تکونی به خودم بدم گوش شیطون کر!!! خلاصه به قول سارا اگه تو شهر ماهم یه خوش هیکل دیدی منماااا واقعا من اگه هیکل بعضی از هم باشگاهیهامو داشتم عمرا دیگه خودمو تو اون محیط بسته خفه نمیکردم، میچسبیدم به دویدنو پیاده روی و ورزشای همگانی نه باشگاه!!... آخه نونت نیست آبت نیست چرا میای باشگاه خب!! که دل منو بسوزونی، که بگم، یادته جوجو چه هیکلی داشتی؟؟ * من یه عمر ورزش میکردم، همیشه اکتیو بودم، اول که اومدم سرکار ساعتای باشگاهی که میرفتم ایروبیک به ساعت کاریم نخورد، یه مدت هم رفتم اسکواش، خیلی خوب بود، ولی همیشه نیم ساعتش رو از دست میدادم تا از شرکت برسم به باشگاه... بعدشم که اینا شد بهونه ای واسه ی عامل اصلی که شده تنبلی بود، بس که بی تحرک بودم، زورم میومد برم ورزش، یکجا نشینیه سر کار هم که روز به روز بر کرختیه ما افزود و هیکلمون داغون شد، شدم مثه همون خانومای همکار که روزای اول میگفتم چرا به فکر هیکلشون نیستن!!! ادامه مطلب [ سهشنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
داریم با هم صحبت میکنیم بهش میگم : یه جا خوندم ، گاهی همه ی مستیه دنیا تو همون یه لیوان چایی هست که یه قلپ من ازش میخورم و یه قلپ تو یا تو اون غذایی که یه ذره تو میذاری دهن من یه ذره من... / همسری : من مست می عشقم هوشیار نخواهم شد... دوست دارم سنجاب کوچولو / ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بازم داریم با هم صحبت میکنیم بهش میگم : اگه من یه گل باشم کودوم گلم؟ / (+ اشوه به شیوه ی فخرالتاج!! همسری : گل من... / من : نه دیگه جواب بده / همسری : آخه کودوم گلو بگم که از تو گلتر باشه؟ / من : یعنی من از رز صولتی هم گلترم همسری؟ / همسری : آره خیلی هم نازتری، آخه گلم اون فقط صورتیه شما همه رنگی، عطر و بو داریتم مثه گل یاسه... / ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ THE MOMENT OF TRUTH : اسم یه مسابقه ست، البته من از ماه*پاره ندیدم، ولی میگن اونجا نشونش داده، مجموعه اش تو دی وی دی موجود بود و با همسری نشستیم دیدیم... واقعا خفن بود، یه چی میگم یه چی میشنوین، بعضی جاهاش واقعا فکمون میافتاد...
منم نامردی نکردمو به اونجاهایی که آقاها میشستن رو صندلی به همسری میگفتم شمام باید جواب بدی، زووود، مخصوصا اون سوال خفناشو
قبل از ضبط برنامه با کمک دستگاه دروغ سنج از شرکتکننده ۵۰ سوال پرسیده میشود. شرکتکننده به آنها پاسخ میدهد و بدون این که نتیجه را بداند به استودیوی مسابقه میرود. از این ۵۰ سوال نهایتاً ۲۱تای در موقع ضبط مسابقه پرسیده میشود. اگر شرکتکننده با توجه به نتایجی که دروغسنج به آنها داده، پاسخ صادقانه بدهد، به مرحلهی بعدی میرود. اگر دروغ بگوید (با توجه به نتایج دروغسنج) میبازد و هیچ جایزهای نصیبش نمیشود.
** از مرحله 25000 دلار به بعد دیگه سوالا واقعا خفنه...
[ سهشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
روز شنبه همسری قرار بود واسه یه کاری بیاد یه شهرستانی که حدودا 1.5 ساعت با ما فاصله داره... ( قابل توجه بهار : شهر بهار اینا که یهو یه کاری هم تو شهر ما واسشون پیش اومد...
خلاصه اینکه صبح راه افتادن و بعد از انجام کار اول ساعتای 1.5 رسیدن شهر ما، همسری بود و دوتا شوهر خواهراش، بهم زنگ زد و گفت اون کسی که باهاش قرار داشتن نبوده، گفت تا اینجا اومدیم لااقل ببینمتو برم، بیا پایین، ما دمه در شرکتتونیم، منم رفتم پایینو یکم گپ زدیم، عجله داشتن که برن، که یهو تصمیم بر این شد که همسری بمونه و فردا بره اون بنده خدا رو ببینه، و اون دوتا برگردن، منم هی اصرار که ناهار برید خونه ی ما، اونام قبول نکردن، همسری هم هی میگفت اگه الان با من نیای خونه منم با اینا میرما...
خلاصه نه اصرار من واسه رفتن اونا به خونه جواب داد و نه اصرار همسری واسه اینکه منم پاس بگیرمو بیام، آخه صبحش دو ساعت پاس بودم حالا یه عالمه هم مدارک مهم توشه + دوربین دوماد همسری اینا و کیف مدارک همون دوماده... حالا ماشین شوهرخواهرش رو هم چون پلاک نداشته نیم ساعت بعد از شهر ما پلیس نگه داشته و خوابونده، و اونام نتونستن برگردن.
خلاصه من بدو بدو رفتم دنبال کیف و هیچ اثری ازش نبود، اون دورو بر هم پر از ساختمونای در حال ساخت و کارگرای جورواجور، منم که نمیتونستم برم سراغ اون کارگرا، در نتیجه یکی از همکارامو فرستادم تا از اونا پرس و جو کنه، که بعد از نیم ساعت با کیف کثیف و خاکی برگشت و گفت یکی پیدا کرده بود و قایم کرده بود، که با کلی تهدید و اینا آورد داد بهم.... خلاصه بعد از یک ساعت استرسو هی همسری بزنگ، دوماده بزنگ، به همکارم بزنگو... خیالمون راحت شد، همسری هم پاشد اومد شرکت که اگه مدارکی واسه اونا لازمه واسه آزاد کردن ماشین برسونه، که گفتن لازم نیستو پلاک فردا میرسه و میریم ماشینو میگیریم، در نتیجه منو همسری با خیال آسوده قدم زنان راهیه خونه شدیم...
شبش رفتیم خونه ی پسر دایی و اونجا بودیم، فرداش همسری قرار بود دوباره بیاد سمت شرکت ما واسه کارش، که بازم کارش انجام نشد و اومد شرکت ما، یکم تو اتاق من نشست، یکمم رفت پیش همکارم که ناجیه کیفش بود ( آره بهار همون همکارم که حدس زدی رو میگم
دیروز صبح همسری هم صبحه زود با من بیدار شدو از خونه زدیم بیرون، من اومدم شرکت و اونم رفت دنبال کارش، ساعتای 9 کارش تموم شد و یه سر اومد پیشم، یه چایی با هم زدیمو، یکم با همکارا گپیدیمو برگشت خونه و دوباره خوابید، و منم تا وقتی که برم خونه از حسودی ترکیدم...
دیشبم که خاله اینا اومدن خونمون و کلی از دست ملینا خندیدیم، هرکی هرچی میگفت اون تکرار میکرد و تو بحثای همه شرکت میکرد، اصلا هم مهم نبود درست میگه یا نه، فقط تکرار میکرد، مثلا خاله میگفت خط خطی، اون شنیده بود لق لقی، میفت این لق لقیه؟؟!!! یا من گفتم فلان دستگاه آسیاب نداره، زودی پرید وسط گفت،" آله آسیاب نداله، من میخلم با هم بخولیم، باشه!! " و ما : آخر شب هم همسری برگشت و این بود حکایت کاره یک ساعته ی همسری در شهر ما که 2 شبو سه روز طول کشید... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** من : همسری باورم نمیشه اون مردی که شبا تو بغلش میخوابم همون پسری باشه که چند سال پیش یهو اومد تو زندگیمو واسه اولین بار رو نیمکت پارک بود که با کلی فاصله نشستم کنارش و اون فقط نگاهم میکرد و هیچی نمیگفت... همسری : خوشحالم که من الان اون مردم ، آرزوم بود که باشم... من : راس میگی؟! از کی؟؟ همسری : معلومه که راس میگم، از همون روزی که تو پارک کنارت نشستم و بعدش دیگه نتونستم بهت نگم دوستتت دارم... [ سهشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
* یادم نیست دقیقا کجا دیدم این مطلبو... ولی خیلی خوشم اومد... نظر شما چیه؟؟
کلاس درسی برای شریک زندگیم! روح لطیفم را در لفاف احساسی نازک پیچیده ام.. ............................................................ من زن شدم در آستانه ی آغوش پر مهر تو.. ....................................................................................... گوشهای من تنها مسیر منتهی به لبخند لبانم هستند تا کنون آنها را اینگونه درک کرده ای؟ ............................................................................................ ................................................................................... یک جمله محبت آمیز از تو معجزه میکند! میدانی؟ [ چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥٧ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
سال 87 بود و 2 سالی از آشناییمون میگذشت، اون روزا من تازه دلمو داده بودم به دل همسری. همسری واسه تولدم با هماهنگیه دوستمو رفقاش راه میافته که بیاد پیشم، که تولدمو پیشم باشه، میاد و کلی هم کیف میکنم از اومدنش، همینی که اینهمه راه واسه دیدنم اومد و واسش اینقد مهم بود که تولدم حتما پیشم باشه ( با وجود اینکه وسط میان ترماش بود) خیلی بیشتر نشوندش تو دله من.
من کلا آدم راحتی هستم و واسم هم کلاسیه دختر و پسر فرقی نداشتن، از طرفی عضو انجمن علمی هم بودم و همیشه یه پام تو گروه رشته مون بود، همین باعث میشد افراد بیشتری منو بشناسن، سالای اولی که همسری بهم زنگ میزد و باهاش در ارتباط بودم، هر دفعه تو دانشگاه که داشتم باهاش حرف میزدم، کلی پسر میومدن و سلام علیک میکردن باهام و هر دفعه هم میپرسید کی بود و هربار اسم یه نفر رو میشنید. اون موقع ها منبع جزوه ی پسرامون هم بودم و همسری همیشه میگفت یعنی هیچ پسری ندارین که خوب بنویسه؟ مام پسریم چرا از پسرا جزوه میگیریم پس؟؟!!
گاهی هم میشد اون چند نفری که با دوستام اکیپ بودن به من زنگ میزدن و حال و احوال میکردن، همسری حس خوبی به این قضایا نداشت و میگفت کمتر پسری بی دلیل با یه دختر گرم میگیره، میگفت ببین اینارو کی دارم بهت میگم، منم میگفتم نه من اینا رو میشناسم عمرا اینجوری نیستن، چون یه رابطه ی بی احساس با هم داشتیم خیلی راحت از پسرای دیگه باهاش حرف میزدم، الهی بمیرم واسش که اینقد با احساس و غیرتش بازی میکردم، و هیچ حسی بهش نداشتم، حتی خیلی راحت بهش میگفتم من اگه ازدواج کنم تورو به همسرم معرفی میکنم، به عنوان یه دوست خوب.
راست هم میگفت، چند وقت بعد از اینکه رابطه ی منو همسری علنی شد، (سال سوم دانشگاه) از دوستم شنیدم که چندتا از اونا راجع به من با دوستای صمیمیم صحبت کرده بودن، و دوستام چون با روحیات من آشنا بودن و میدونستن از اینکه یه پسر از صمیمیت و راحتیه من سوء استفاده کنه و پاشو از گلیمش درازتر کنه متنفرم و برخورد بدی باهاش میکنم، تو همون مرحله پسره رو جواب میکردن، حتی یه بار از دهن دوستم پرید که پسر عموش گفته بعد از ... (اسم من) خیلی اذیت شدم و دیگه واسم فرقی نمیکنه با کی ازدواج کنم!!! میگفت اون با اون دوست جونش خوشبخت نمیشه و پسره جا میزنه و اینا. منو میگی :
خلاصه بعد از همه ی اینا بود که همسری اومده بود واسه تولدم، و از اونجایی که من اومدنش به دانشگاه رو ممنوع کرده بودم و گفته بودم تو دانشگاه یه وقت استادامون میبینن و این خیلی جلافته، دانشگاه جای گل و بلبل نیست و اینا، همه ی قرارامون بیرون از دانشگاه بود، و من به این قضیه خیلی مقید بودم، همسری 2 روز اونجا موند،شبا هم میرفت خوابگاه پیش دوستش، غروب روزی که میخواست بره من کلاس داشتم و همسری قرار بود سر ساعتی که کلاسم تموم میشه، بیاد دمه در دانشگاه تا با هم بریم و برسونمش ترمینال و برگردم، با بچه ها جلوی در بودیم و منتظر که بیاد، که دیدم از اونور خیابون با یه دسته گل از تاکسی پیاده شد، من که میخواستم در برم، آخه آدم اینقد تابلو؟!! جلوی در، تو تایم آخر دانشگاه که شلوغ ترین موقس و همه اونجان، اونم جلوی حراست، با یه دسته گل؟؟!!!!
دوستام ذوق کرده بودن، من میخواستم در برم، اون وقتا خیلی سخت گیر بودم، اخم کردم و جدی وایسادم،
خلاصه اینکه کلی دق دادم همسری رو و کلی اذیتش کردم با این راحت بودنم ، اینکه فکر میکردم همه ی آدما مثل خودم بی منظورن و هیچ حسی پیدا نمیکنن، بعدها همسری اعتراف کرد که قضیه ی دادن دسته گل اونم تو شلوغ ترین ساعت دانشگاه ورای جنبه ی عشقولیه آن، پلیتیکی هم بوده برای اینکه همه حساب کارشون دستشون بیاد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسرانه : دیشب کلی مهمون داشتیم واسه افطار، همه ی خاله دایی ها بودن، جات خیلی خالی بود، واسم sms میزنی میدونم خیلی سرت شلوغه، مزاحمت نمیشم ، فقط میخواستم بگم خسته نباشی خانومم. منم میگم جات خیلی خالیه، همه سراغتو میگیرن، میگم غذاهایی که دوس داریو داشتیم، میگم همش یادت بودم، میگی آخ خیلی دلم خواست، ولی غذا واسم مهم نیست، بیشتر از همه دلم خواست پیشت بودم، کمکت میکردم، با هم کار میکردیم مثه همیشه، یواشکی بگم دوستت دارم بگم خسته نباشی، وقتی در یخچال وازه و کسی تو رو نمیبینه زودی بپرم پیشت ماچت کنم. دلم واسه تک تکه جمله هات قنج میره، میگم وای نگووو منم دلم خواست
آخره شب میگی خیلی خسته شدی ، کاش بودم ماساژ میدادم شونتو کمرتو، میگم خب فکر میکنم که هستی عزیزم، الان اومدم پیشت، میگی آخ جون. چند دقیقه بعد زلزله میاد، میگم ووی زلزله اومد الان، طولانی بود خیلی، من رو مبل ولو بودم یهو دیدم مبله میره اینور و اونور، میگی خوب شد تو بغلم بودی وگرنه خیلی نگران میشدما.
الهی قربونت برم که اینقد مهربونی، خیلی دوستت دارم. [ شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤۸ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
آن لحظه ها که مات ، در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش مینشینم ؛ موسیقیه نگاه تو را گوش میکنم. گاهی میان مردم در ازدحام شهر ؛ غیر از تو هر چه هست ، فراموش میکنم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * بلاخره ، گوش شیطون کر ، به قول ارغوان، دارم میرم دیار یار * اگه تونستم و همسری کتکم نزد، از اونجا هم میام نت، که احتمالش خیلی کمه. * آخه عمو جون اَد این هفته که من نیستم میخوای همه فامیلو واسه افطاری جمع کنی، نمیگی دوتا گلش کمن * همسری هم جمعه باهام برمیگرده اینور دوباره و این یعنی اون مسیری رو که همیشه من همراهیش نمیکردم،( آخه من چند ساعتی زودتر از همسری میرسیدم شهرمون) ، باهم خواهیم بود، و کلی ذوق داریم. * از دیروز لاو ترکوندی واسم شدید، الهی بمیرم واست که اینقد دلت نخود شده . * طبق معمول واسه 2 روز، یه چمدون، یه کوله پشتی و یه کیف دستی ، البته تا کنون، وسیله برداشتم، خوبه همسری گفت سبک بیا دو روز بیشتر نیست. ولی میدونی که نمیتونم آقاهه * خدایا زودتر ساعت 1 شه برم دیگه، تهنام، نذار اذیت بشم.
[ چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٢ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
[ دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:۳٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
چهارشنبه : من: همسری، تو هم میتونی بیای تهران؟ همسری: نه عزیزم نمیتونم... خیلی دلم میخواد ولی نمیشه. و دلیلش رو هم میگه و میگه بجاش هفته ی بعد میام پیشت. * شب با خواهری و دختر خاله میریم تهران. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پنج شنبه : تهرانیم، خونه ی دایی، یکم میخوابیم و استراحت میکنیم، زن دایی ناهار خوشمزه میپزونه، میخوریم، یکم تی وی میبینیم ، میریم خرید. خواهری خرید میکنه، دختر خاله ای به مناسبت تولدم که گذشت و اون درگیر کنکور بود و نتونسته بود واسم کادو بگیره، یه تاپ تونیکه خوگشله آبی واسم میخره ساعت 9 دایی هم میاد پیشمون و با هم میریم تیراژه. از اونجا دخترخاله ای هم خرید میکنه و من هم یه کتونی با لژه بلند میخرم ، دوسش دارم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جمعه : صبح با دختر خاله میرم حوزه ی امتحانیش، تا 9:30 اونجا تنهام، بعدش ارغوان میاد پیشم و تازه میفهمیم که بر اثر یه ناهماهنگی جفتمون به هوای همدیگه بودیم و به باران اطلاع ندادیم ساعت قرارمون رو عصر هم دوباره رفتیم گشت و گذار و شب برگشتیم، و از جایی که از شانس ما پروازا جا نداشت، من الان خسته و کوفته سره کارم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همسرانه نوشت : دیشب بهم زنگ زدی، من ترمینال بودم، شاکی شدی که چرا گوشیم رو جواب ندادم، و نگران شدی، واست توضیح دادم ولی حل نشد، منم شاکی شدم که چرا نیومدی و تنها موندم، نگران بودی میومدی. خلاصه بحثمون شد، قطع کردم که یکم بگذره آروم شیم بعد حرف بزنیم، بعد از چند دقیقه زنگ زدم، گفتم ازم که ناراحت باشی دلم زود زود تنگ میشه، دوس ندارم دلخور بمونی ازم حتی یه لحظه. حرف زدیم آروم شدیم قطع کردم.
2تا از sms هاتو که دوس داشتم و از اونایی بود که هیچوقت دلم نیومده بود پاک کنم رو واست فرستادم و گفتم اینارو خیلی دوس دارم. یکیش این بود که شبه قبله نامزدیمون زده بودی: الهی فدات شم، خانومی تو خوابه شبم هم نمیدیدم فرشته ای مثه تو خانومم بشه، خیلی دوست دارم. یکیشم یه smsی بود بود که 2سال پیش سره یه قضیه ای که ازت ناراحت بودم و جوابت رو نمیدادم واسم زدی. و توش ازم معذرت خواستی.
بهت گفتم من با این smsهات و شعرایی که واسم گفتی زندگی میکنم و خیلی دوسشون دارم، هر وقت دلم ازت میگیره با مروره اونا دوباره یادم میاد چه عشقه باارزشی داریم، و اونوقت چشام پر از اشک میشه و دیگه ناراحتی واسم نمیمونه. بهت میگم حتی اگه بهم نمیرسیدیم هم اینا و خاطراتم با تو یه عمر عشق منو تامین میکرد و دیگه نیاز به هیچ مردی و هیچ عشقی نداشتم.
تو هم میگی چشات اشکی شده، میگه چه خوبه که اینارو واست فرستادم، میگی چه حیف شد که گوشیت رو عوض کردی و الان smsهای قدیم رو نداری، میگی همه ی خاطره ها، شیطونی ها، دلتنگی ها و لحظات جدا شدنمون اومده جلو چشمت و اون شعری که همیشه وقتی بدرقه ام میکردی واسم میزدی رو واسم میفرستی (اگه یه دست عاشق یه شب پناهه من شد، فردا عذاب جاده شکنجه گاهه من شد)
میگی وای واقعا چه عشقی داشتیم و داریم، کارو زندگی و پول خیلی درگیرمون کرده، میگی ببخش که جدیدا گاهی کم واست وقت میذارم، میگی انگار امشب دوباره عاشقت شدم، به همون طراوت شبی که رفتم پیش مامانم نشستم، از خواب بیدارش کردم و با گریه گفتم مامان من عاشق شدم و جوجو (اسم من رو گفته البته) رو میخوام، دیگه نمیتونم بدونه اون زندگی کنم. بعدش دوباره میگی: دلم صورته خوابالودتو میخواد!! تو خواب خیلی ناز میشی!! وقتی تو بغلم خوابی هرچی نگات میکنم سیر نمیشم ماهم، از هر لحظه ای خوشگلتری!! اون موقع واقعا میخوام بمیرم واست. (این علامتای تعجب، جز sms نیست، عکس العمل منه موقع خوندن من با داشتن تو آروم میشم زیر سقف خونه وقتی هستیم با تو خوشبختیه من تکمیله توی این حال خوشم هم دستی [ شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
ساعت 10 شبه، داریم با مامی اینا میریم بیرون دور بزنیم، نگام به آسمون میافته، ماه رو میبینم، تصمیم میگیرم بهت sms بزنم... میزنم ماه رو دیدی امشب آقایی؟؟ میزنی آره الان دیدم، خیلی خوشگله، ولی ماه من تو آسمون نیست، تویی، تو قلبمی... باز بهم رو دست زدی،
قربونت برم که تو اوجه استرس و فشردگیه امتحانات بازم اینجوری جوابم رو دادی، و تو ذوقم نزدی واسه احساسی که اومد تو دلم و شیطونی ای که دلم خواست تو اون لحظه بکنم... بجاش از فردا تا یه هفته راحتی و با خیاله آسوده میای پیشم ایشاا... میدونی چقدر دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعد از ایتالیا؛ آلمان هوووراااااااااااااااا ، آرژانتین هوووراااااااااااااااااا حالا از شانس ما خوردن به پست هم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از امتحان اومدی ، میگی خوب بوده... خدا رو شکر عزیزم، خیلی نگران بودم، میگی یا کامل میشم یا الکی فکر کردم خوب بوده و همه نوشته هام غلط بوده و میافتم... خدا رو شکر تموم شد، الان فقط موند پایان نامت و امتحان روز 14 تیر، که اونم فولی. حالا دیگه میای پیشم؟؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت : پست سیل یک پست تلخه ، من رمز رو میذارم ولی انتخاب اینکه بخونید یا نخونید با خودتونه دوستان . رمز: seil [ یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٩ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
آه باران باران... شیشه ی پنجره را باران شست... از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟...
دیروز از کلاس که داشتم میومدم هوا عالی بود، واسه خودم پیاده گز میکردم خیابون رو که خدا سورپرایزم کرد، وای خداااااااااااااااا بارون، عاشقشم، میدونی که چقدر عاشق طبیعتم، میدونی که چقدر با نم نم بارون مست میشم، دقیقا مست مست شدم، مثه همیشه، دیگه هیچ کس و هیچ چیزی رو نمیدیدم، همش تو بودی و تو بودی و تو، و این شعر که اومد تو سرم و کم کم رو زبونم، نفهمیدم چی شد ولی یکم که گذشت دیدم اشک چشامم با قطره های بارونی که داشت میخورد تو صورتم قاطی شد، پیچیدم تو کوچمون، کسی نبود، قدمهام رو آروم کردم ، این شعر رو بلند تر زمزمه کردم و دست آخر تکرار تیکه ی آخرش از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست، هی گفتم کی کی؟؟ و جواب sms تو اومد جلو چشمم : عزرائیل ، یعنی اونم میتونه؟؟!!!
نمیدونم چم شد دلم واست تنگ شد، تنگ شد، تنگه تنگ، آخه چرا اینقد دوریم، آخه چرا تا دلم میگیره نیستی پیشم؟؟ آخه چرا از ترس اینکه از درست نیافتی حتی زنگم نمیزنم بهت حالم رو بگم... آخه چرا ما اینقد دوریم، دیگه خسته شدم، گاهی واقعا کم میارم دیگه
الانم که دارم مینویسم بغض گلوم رو گرفته داره خفم میکنه، دلم میخواست الان اینجا بودی و تو بغلت زار میزدم، خودتم میدونی آدم رمانتیکی نیستم، قبلاها همش میگفتی خیالم راحته اگه من تو دلتنگی کم بیارم تو قوی هستی و نمیذاری اذیت شم، هوام رو داری، ولی دیگه نمیتونم، حالا تو کجایی که مواظبم باشی و اشک تو چشام رو پاک کنی، من واسه دلتنگیهات وقت داشتم ولی الان چی، من چی؟، تو هم اونقد وقت داری که غصه رو از دلم بشوری؟ خودمم تو حالی که چند وقته بهم دست میده موندم، آره درسته من دیگه اون دختر 4-5 سال پیش نیستم، دختری که مثه پسرا قوی بود، حتی اون دختر 1 سال پیش هم نیستم، لوس شدم، حساس شدم...
وای اگه زندگیم با تو و رسیدنم به تو اون چیزی نشه که همیشه تو فکرمه دیوونه میشم میدونی؟؟؟ تو قراره یه عمر همسر و شریک زندگیم باشی آقاهه، قراره یه عمر باهم بخوابیم، بیدار شیم، کار کنیم، بخندیم، غصه بخوریم، یار هم باشیم، این کم چیزی نیستا، اگه رو این چیزا حساسم و گاهی گیر میدم دست خودم نیست اینا نگرانی های تو سرمه، واسه اینکه نمیخوام حتی یه لحظه باهم غریبه بشیم، حرمت هم رو بشکنیم، همدیگه رو تنها بذاریم، 4 سال عمرمون رو گذاشتیم پایه باهم بودن الانمون، میفهمی اگه اونی نشه که باید بشه چقدر بده؟ استرسام واسه اینه، اگه گاهی اذیتت میکنه منو ببخش...
دوست دارم قدر همه ی برگایی که تو پاییز میریزن و تو بهار جوونه میزنن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : باران پستم رو میخونه، واسم کامنت میذاره ، با خوندن کامنتش اشکم درمیاد، دنبال بهونه بودم دیگه، زنگ میزنی میگی امتحانت همی الان تموم شد، میگم خسته نباشی آقایی، نمیذارم بفهمی گریه کردم، میگم دلم تنگ شده پست گذاشتم، میگی قربونت برم، خیلی دوست دارم، میگم منم دوست دارم، برو استراحت کن عزیزم 4 شبه نخوابیدی درست... آهنگ ای ساربان رو میذارم تو گوشیم، گوش میدم، چقدر دوس دارم این آهنگ رو، اولین تولدم که اومدی پیشم این رو واسم بولوتوث کردی، گفتی تنها که گوش میدیش گریه ت میگیره، میذاری منم میرم تو فکر چشام اشکی میشه... ............................................................................. در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند به جا ............................................................................. تمامیه دینم به دنیای فانی، شراره ی عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی، به سوز عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا محبت دلها، به دلها بماند بسان دله ما که لیلی و مجنون فسانه شود، حکایت ما جاودانه شود... .............................................................................. خدایا ممنون که ماله همیم... ممنون که عاشقیم... ممنون واسه همه ی خدایی هات ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الانم زنگ میزنی ، تازه زنگ زده بودی که!!! حدس میزنم حتما توهم دلت گرفته و تنگه، دوباره حرف میزنیم، اینقد دلمون تنگه که هیچ حرفی نداریم. بازم گریه نکردم بازم محیطی که توش بودم اجازه نداد بغضم رو خالی کنم ، همه ی بغضم شد 4تا قطره اشک و خورده شد. الان دیگه اشکی ندارم، آهنگ رو ریپیده و دارم گوش میدم...
دوستای گلم، اگه پستم خیلی غمگینه، اگه اذیتتون کردم ببخشید... [ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢٩ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
گفتم که همسری پنج شنبه شب بسی سورپرایز نمود و تشریف آورد پیشم و جفتمون کلی ذوق کردیم... ساعت 5/1 هم مامی اینا رسیدن و گفتن 6 پاشید که بریم ییلاق، صب چشام رو وا کردم دیدم ساعت 8 شده، گفتم اواااا پس چرا بیدار نشدیم، دیدم همسری هم چشاش رو وا کرد، گفت خدا بگم چی کارت نکنه، این گوشیت از ساعت 6 هی داره زنگ میزنه و منم که خواب سبک هی بیدار شدم خاموشش کردم، خوشم میاد حتی یه تکونم نخوردی تو. (آخه نه که خوابم سنگینه چندبار کوک میکنم و معمولا همه بیدار میشن من رو بیدار میکنن و بدین ترتیب گوشیم به صورت غیر مستقیم من رو بیدار میکنه) من : خخببب چه کنم خوابم سنگینه
خلاصه کلی بلند حرف زدیم تا همه پا شدن، گفتم نمیریم؟؟ گفتن چرا ولی برنامه عوض شد، به جای ییلاق با عمو اینا، با خاله اینا میریم جانگل... امان از این فامیل به بهی!!!
خلاصه جوجه ها رسید، همسری پرداختش کرد و راه افتادیم به سلامتی و میمنت. رفتیم یه جایی که یه آبشار خوشگل هم داشت، اول که تا پیاده شدیم هلاک شدیم از گرما، ولی خدا رو شکر کم کم داشت خنک میشد هوا، یه جا مستقر شدیم، همسری آتیش رو راه انداخت و شروع کرد به پزیدن کبابا.
وقت ناهار رسید، وای که چقدر خوشمزه شده بود، من در کل هر کبابی رو نمیخورم، ولی این رو با عشق خوردم
پا شدیم بریم دستامون رو بشوریم، گفتیم جیم شیم بریم آبشار از همین جا، این همه کتونی آوردیم با خودمون ولی آخرم هردومونم با صندل رفتیم که کلی هم دردسر شد واسم، آخه تو مسیر پام که خیس میشد (از اونجا که خیلی پام لاغره) تو صندل میچرخید یا سر میخورد از جلو میومد بیرون، کلی سوژه خنده بود این دمپاییه، آخه یه مسیره نیم ساعته بود اونم همش صخره و پله، ولی چون تا حالا تا این بالا نرفته بودم نمیدونستم راهش چه جوریه خب، همسری هم هی تهدیدم میکرد و میگفت یه بار دیگه اینجوری شه میزنمت، ولی بازم هی اونجوری میشد
رسیدیم دمه آبشار ، خیلی باحال بود، منم که چشمم به آب افتاد از خود بیخود شدم، هی بال بال میزدم برم خیس شم، همسری چپ چپ نیگام میکرد، میگفت مریض میشی آخه، هی نگاش کردم و با چشام دلم خواست، دوییدم تو آب پام رو گذاشتم تو آب یعنی یخ بودااا، وایسادم رو بهش ازم عکس بندازه، پشتم آب میپاشید خیسه خیس شد، بعد دوباره یکم رفتیم جلو،بهش گفتم برم پشت آبشار؟؟؟ گفت نه. دوباره هی نگاه و هی نگاه و هی نگاه، تا گفت برو ولی مریض نشیا، گفتم چشـــــــــم
تو راه یه کنده افتاده بود رو رودخونه، گفته بودم بیا از روش بریم، گفتی نه میترسم سر بخوری تو ، رودخونم پره سنگه، من گفتم یعنی تخرناکه؟؟ گفت آره، نریم باشه؟ گفتم باشه. ولی موقع برگشتن بهم پیشنهاد داد که از روی اون بریم، خودش جلو رفت گفت از پشت به کمرم بچسب نیافتی، گفتم چشــــــــم، خیلی کیف کردم بازم. الهی قربونش برم که این همه بهم خوش گذروند... دسته مامی اینام درد نکنه که اینجارو پیشنهاد دادن.
برگشتیم، همه تو چرت ظهرگاهی بودن، بیدار شدن ترتیب هندونه رو دادیم و حالا اونا همه رفتن آبشار و ما موندیم تهنا، همسری که کلی خسته شده بود، بعد از 13 ساعت راه ، و یه خواب شبونه ی نصفه نیمه، صبم این همه واسه غذا خسته شد، بعدشم که تا آبشار رفتیم. خلاصه تا سرش رو گذاشت در حال حرف زدن خوابش برد، منم شروع کردم به بازی با گوشی، زیر لب هم شعر میخوندم واسه خودم، اونم هی بیدار میشد و میگفت وای نازی ببخشید که یهو خوابم برد، و شروع میکرد قربون صدقه رفتن که هنوز جمله هاش تموم نشده دوباره خوابش میبرد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عزیزم، مهربونم، ممنون که اینهمه به فکرمی و همه تلاشت رو میکنی بهم خوش بگذره، ممنون که اومدی پیشم ، مواظبم بودی، با وجود خستگی پا به پام شیطونی کردی و گذاشتی شیطونی کنم که عقده ای نشم، [ یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دیشب داشتیم راجع به وام گرفتن و اینا حرف میزدیم... من گفتم بگیریم همه رو بذاریم تو یه حساب به نام من میگی: نه میذاریم تو حساب من... میگم: من... میگی: من... میگم: من... میگی: من... میگم من میگم: مـــــــــــــــــــــن ن ن ن ن ن !!!!!!!!!! میخندیم... میگی تو یه حساب مشترک میگم: پس مشترکی که با امضای دوطرف فقط بشه برداشت کرد... میگی: بابا اصلا همه دارو نداره من ماله توئه عزیزم خانومم... من: میگم : اگه دوس داری با کمال میل قبول ولی من که میخواستم نصف نصف باشه... خلاصه کلی خندیدیم به این مکالمه...
یکمم راجع به اومدنم به اونجا حرف زدیم،آخه خواهر شوهری کوچیکه دیشب واسه تولد نامزدیش دعوتم کرده بود... گفتم چون 5شنبه صبح کارگاه دارم نمیتونم 4شنبه عصر راه بیافتم و مجبورم 5شنبه عصر بیام و جمعه هم برگردم که شنبه صب سر کارم باشم... گفتی نه اینجوری خسته میشی خیلی عزیزم... نیا. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آخر شب sms زدی گفتی داری میخوافی و شب بخیر گفتی. منم زدم شبت بخیر و یه آیکون لب و لوچه آویزون واست زدم... حالا خودمم خوابم میومدا ولی دلم خواست خودم رو لوس کنم که زود نخوابی (حالا ساعت 12 بودا)...
حالا خودمم نفهمیدم کی خوابم برد... تازه الان دیدم sms رو، دیدم زدی به خدا تا 10 شب از پایه کامپیوتر بودم... خیلی چشات خسته شده حتما... فدای چشات بشم بعدشم دیدی من جواب ندادم، حدس زدی خوابیدم ، فقط واسم یه sms دیگه زدی و خوابیدی:
به عشق اینکه باد از گونه ی تو بگذره لبای بی قراره من به باد بوسه میزنه
که اونم من تازه صبح دیدم زودی sms زدم : واااااااای الان دیدم smsهاتو ، ببخشید آقایی، چه قشنگ بود. زدی : فدات بشم الهی... خوبی تو؟؟ من (لوووس لوووس) : خوبم ولی دیشب از گرما همش تا صب هی بیدار میشدم، لباسام داشت خفم میکرد. میگی : خب، لباس خواب میپوشیدی راحت میگم : حوصلم نمیاد تازه خونه بابا که نمیتونم زیاد لختی بپوشم. میگی : هلوی خودمی من سرخ و سفید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت : در وبلاگ روانشناسی که لینک آن در لینکدونی موجود است مطلبی راجع به زندگی زناشویی موجود است ، جالب بود ، شما نیز در صورت تمایل مراجعه کنید. لینکش رو اینجا هم میذارم : http://bahadori2009.blogfa.com/ [ چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
دیشب محموله ای رو که واسم آورده بودی باز کردم ، کارتی که سال 87 بهم دادی با کادوهام رو درش آوردم و نگاش کردم... با یادآوری خاطرات اون روز باز یه لبخند اومد گوشه ی لبم... به یاده حرف روز جمعه ات افتادم که گفتی دارم کارتامون رو میخونم و یهو یادم اومد که واااااااای چقدر از شروع عشقمون گذشته و ما چقدر عاشق همیم...
بازش کردم، متنش رو که تمام احساست رو توش جمع کرده بودی و فقط و فقط برای من ساخته بودی رو خوندم :
ای که با آن نگاه معصومت قلبم را از من گرفتی، و جای آن عشق را به من دادی... ای که به یادت ثانیه های عمر را سپری میکنم، لحظه هایی که از تو سرشار است لحظاتی که با یاد تو شیرین می شود و با غم دوری از تو تلخ مینماید، ومن چقدر این تلخ ها و شیرین ها را دوست می دارم... ای که شبها به یاد تو و نوازش بوسه هایی که باد سپردی و لالایی نفسهایت که در فضای قلبم پیچیده به خواب می روم و صبحدم به امید دیدن روی تو چشم باز می کنم و انگار که با تو هستم در این غربت قریب ، چرا که دلهایمان با هم یکی است اگر دستهایمان جداست... ای که... دوستت دارم... دوستت دارم
دوباره این احساس بی ظرفیتم اشک رو تو چشمام جمع کرد...
نمیدونم دلم بزرگ شده یا تو کوچولو شدی که اینقد قشنگ تو دلم جا شدی،
یاده وقتی افتادم که تو جمعی که واسه تولدم دعوت بودن اون سال، متن کارتت رو خوندم و تو سرت رو از خجالت پشتم قایم کردی و شدی پسر کوشولوی خجالتیه من...
یهو یه حس بدی افتاد تو دلم... دلم واسه خودمون تنگ شد... بیشتر واسه خودم، تو متنت زده بودی " نگاه معصوم " یعنی هنوزم معصومم؟؟ هنوزم اون دخمل کوشولوی معصوم و شیطون بابایی هستم؟؟
گوشیم رو برداشتم و sms زدم بهت : من هنوزم نگاهم، خودم معصومن؟ تو هم زدی : وای آره خانومم هنوزم نگام میکنی دلم آب میشه مثه همون روز اول که نگاهت دلم رو آب کرد، هنوزم نگات همون نگاس... منم بی جنبه :
به نظرت الان من عاشق تر هستم یا تو ؟؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : شدیدا به دعاها و انرژی های مثبتتون نیاز دارم دوستای خوبم...
پی نوشت : خانوم خوشگلایی که میاین و بهم سر میزنین روز زن رو به همتون تبریک میگم... [ یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥۳ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
تصاویری از برون و درون کارت تولدم :
اینم دست خط پیشی خان، که الهی فدای اون خط خوشگلش و احساسش بشم :
دیروز اومدم که بنویسم : امروز چقدر دلم واست تنگ شده بود ولی یهو یه چیزی شد و دلم ازت گرفت و خیلی تلخ شدم... دیگه حس و حال نوشتنم رفت... آخه چررااااااااااا، بعد 4 سال بازم باید اینجوری شه...
تو هم تلخ شدی...
تو هم همه چیز منی آقایی. دیشب هم باز دوباره دلم تنگ شد، خیلی خیلی خیلی... ولی تو خسته بودی و خوابت برد، دلم میخواست تا خود صب واسم حرف بزنی. چشام پر از اشک شد، به سقف اتاقم خیره شدم و تموم سالهایی که با تو گذشت اومد جلوی چشمم
آخه چقدر دوری؟؟... بسمون نیست؟؟!! تا کی واسه این دوری به هم بپریم و پیشه هم نباشیم که از دله هم دراریم... تا کی؟؟؟ آخه منم آدمم، منم دلم میخواد حتی یه بارم که شده وقت غصه خوردنا و دل تنگیهام اراده کنم پیشم باشی، ولی 13 ساعت فاصله ی کمی نیست، تا به هم برسیم دق میکنم از غصه.
قول بده همه جا باهام باشی... قول بده وقتی این دوریه لعنتی تموم شد، دیگه از هم دور نمونیم، قول بده قول بده... ناشکری نمیکنم ولی گاهی واقعا نبودنت اذیتم میکنه، یاده اون شعره میافتم :
کی اشکات رو پاک میکنه شبا که غصه داری دست رو موهات کی میکشه وقتی من رو نداری
ای خدااااااااااا دلم گرفته خخبب...
چه بگویم که غم از دل برود وقتی بیایی
بی خیال چقدر حرف زدم...
بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش باد که میاد رد شه ، بریزه سرت ستاره هاش وقتی میای قشنگترین پیرهنت رو تنت کن تاج سره سروریت رو سرت کن چشمات رو مست کن ، همه چیز رو بشکن الا دله ساده و عاشق من...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی دوستت دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ واسمون دعا کنید... یکم انرژی لس هم شدم ، انرژی از نوع مثبت هم میخوام لطفا" ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت : پیشی خان دیروز گفت که کلی همه جا پز آلبالو پلویی که پخته بودم رو داده و همه هم تایید کردن که آشپزیه من حرف نداره ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت : یکی از دوستای خیلی خوب دانشگام مدتی بود miss call جواب نمیداد پریروز هم که تولدش بود هرچی زنگ زدم به گوشیش جواب نداد، دیروز دیگه یهو دلم شور افتاد و زنگ زدم خونشون و باز هم کسی جواب نداد. گفتم شاید مسافرتن و خطش رو هم عوض کرده ولی امروز از صب همش دلم شور میزد. به هزار مکافات به بچه های دانشگاه که رفیق مشترک بودن و فقط بعد از فرمت گوشیم شماره یکیشون باقی مونده بود زنگ زدم و شماره نامزدش رو گیر آوردم، که همون آقایی که بهش زنگ زدم گفت نگار یه اتفاق خیلی بد واسش افتاده، قلبم ریخت و ناخودآگاه اشکام دراومد و با نگرانی ای 100 برابر به نامزدش زنگ زدم که گفت پدر نگار فوت شده تو رو خدا بیاید قدر پدر مادرهامون رو بدونیم، خیلی زود دیر میشه. زبونم لال... و اونوقت ما میمونیم و یه عمر حسرت هر کی این مطلب رو خوند اگه یه فاتحه واسه شادیه روح بابای نگار جون بخونه ازش ممنون میشم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت : دیروز پیشی خان جهت انجام پاره ای از کارها به مقصد دانشگاه راهی شد و از آنجایی که منزل ما هم در بین این راه قرار داشت، اینجانب پاره ای سفارش لیست کردم تا برایمان بیاورد ، از جمله کارت پستال ها و کتابهای اهدایی دو طرف که دست ایشان بود و پاره ای از مدارکش... و بلاخره با 2 ساعت تاخیر ساعت 12 شب من و پدر محترم راهیه ترمینال شدیم تا در هنگام توقف کوتاه اتوبوس محموله را تحویل بگیرم و باشد که یه نیمچه ملاقاتی هم داشته باشیم. تازه واسش شام هم بردم که بعدش زنگید و کلی تشکر کرد... اونم طفلکی گفت دلم میخواست بغلت کنم بوست کنم، همونجور که با بابا رو بوسی کرد، ولی چه کنیم نشد... مجبور بودیم، مجبوووووووور
[ سهشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
[ چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٦ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
مهربونم دیروز باز دلم یه عالمه واست تنگ شد، از صبح که رفتم سر کار 2 بار بهت زنگ زدم که همش سرت شلوغ بود، بمیرم واست الهی عشقم که از صبح باید با کلی کارگر و کارفرما و تیر و تخته سر و کله بزنی، گاهی خیلی به اونا حسودیم میشه که تو رو بیشتر از من میبینن... کاش زودتر دوریامون که داره به 4 سالگیش نزدیک میشه تموم شه...
واقعا سخته...
دیشبم بازم موقع خوابیدن تو رویا اومدی پیشم... sms زدی که داری موهام رو ناز میکنی... وای که چقدر دوس دارم این کارو
منم دستم رو بردم تو موهای پخ پخیت، بهمشون ریختم و تو هم باز با اون چشای مهربونت بهم نیگا کردی و لبخند زدی و گفتی ای جوجوی شیطون
اینو الان یادم اومد راجع به پست گریپاچ: اونجا گفته بودم که اگه همسری این پست رو بخونه کلی حرص میخوره و عصبانی میشه... ولی جمعه که خونمون بود و من طبق معمول پای TV خوابم برد، یه لحظه تو خواب و بیداری (فک کنم ساعت 3 بود) چشام وا شد دیدم آقاییم پای کامی نشسته و داره وبلاگمون رو میخونه... بعدا ازش پرسیدم چی می خوندی؟ گفت خاطره ی هفته ی پیشت رو... گفتم وای خاک تو سرم میخواستم رمزدارش کنم تو نخونی، انگار دیگه دیر شد
میدونید همسریم چی گفت؟؟! گفت الهی که من قربونه اون دله کوچولوت برم... من کیف کردم اون مطلب رو خوندم... چرا فک کردی من از خوندن حرف دلت ناراحت میشم، تازه کلی هم اشک تو چشام جمع شد و کم مونده بود گریه کنم و به این نتیجه رسیدیم که این بهترین راهه گفتن دلخوری هاییه که تو زمان خودش شاید گفتنش کار رو خراب تر کنه [ سهشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
عید 88 : عید 88 هم رسید و همسری همین که سال تحویل شد زنگ زد خونمون و خودش و خونوادش عید رو بهمون تبریک گفتن (اولین نفری بود که زنگ زد خونمون 20 فروردین بابا بزرگ همسریم به رحمت خدا رفتن (خدا بیامرزدشون)، منم کلی غصه خوردم، آخه من هیچ کودوم از پدربزرگامو ندیدم، همش خوشحال بودم که حداقل همسریم یه پدربزرگ داره و منم کلی خودم رو واسه اون لوس میکنم و عقده های بی بابابزرگیمو خالی میکنم همین اتفاق باعث شد که ما یه بار دیگه واسه تسلیت حضوری بریم خونه پیشی اینا... و اونجا خفتمون کردن و کلی گفتنحالا دیگه درس عروسمون تموم شده و بهونه ندارین و ما عروسمون و میخوایم و اینا و گفتن که دیگه باید به ما جواب بدین ما منتظریم
و در کل همه ی این وقایع زمینه ساز شد تا پیشی جونم واسه تولدم بیاد پیشم و من واسه اولین بار با هماهنگیه مامی برم پیشش، با یکی از دوستام و BFش رفتیم شافی کاپ و بعد هم نهار، رفتیم رستوران گردون و یه عالمه منظره ی خوشگل زیر پامون بود، خیلی خوش گذشت... کلی هم عکس انداختیم، هم تو کافی شاپ هم تو رستوران و آخر سر هم از مسئول اونجا اجازه گرفتیم و رفتیم رو بالکن اونجا و با منظره ی خوشگلش کلی عکس انداختیم ..
(که یکی از عکسای دو نفرمون رو همسری بزرگ کرده و قاب گرفته زده به دیوار اتاقش) خیلی ناز بود همه چی و همه جا، آخه اریبهشت واقعا زیباترین و سبزترین ماهه ساله که آب و هواش آدم رو به وجد میاره...
بعد هم دوستامون ازمون جدا شدن و مام رفتیم سینما از بیکاری، چون دوس داشتیم بازم باهم باشیم و اونوقته ظهر جای دیگه ای نمی شد رفت... اونجا اصلا بهمون خوش نگذشت و اینقد اوضاع بد بود که جدی جدی داشت دعوامون میشد... واسه همین از اونجا زدیم بیرون و یکم قدم زدیم تا دلامون وا شه بعد هم یه کافی شاپ دو نفره رفتیم،
راستی کادوهام پیشی خان: دوستم: یه نیم سته بدل شامل گردنبند و گوشواره مامی اینا: یه جفت گوشواره، سته گردنبندی که همسری پارسال واسم خریده بود از همون ریش ریشیا... و کادوی هم اتاقیای خوابگام که با پست واسم اومد: یه جفت گوشواره نقره و جالب اینجاست که خودمم اون روزا یه جفت گوشواره بدل خریده بودم واسه یه مهمونی که با لباسم ست کنم.
توجه نمودین که اینجانب گوشواره بارون شدم... راستی خواهر کوچیکه ی پیشی خان هم واسم یه تاپه خوگشل خرید...کلی هم باهاش عکس انداختم با ژس های مختلف.
ادامه مطلب [ دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤٠ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
کاش فردا را خدا بهتر کند، اشکه شادی گونه ام را تر کند، کاش فردا ها پر از امید بود، زندگیمان خالی از تردید بود، کاش شب را با خیالت طی کنم، تلخیه این گریه را کمتر کنم، کاش میشد فاصله را پاک کرد، چشم در آغوش تو نمناک کرد... دوستت دارم
اینم تو یکی از شبایی که تا پاسی از شب داشتیم به هم فکر میکردیم واسم فرستاد... [ سهشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
اینم تو یه روز پر مشغله که خسته و کوفته برگشتم اتاقمون (تو خوابگاه دانشگاه) و از خستگی یه سه ساعتی رو تختم بیهوش شده بودم
کاش این فاصله را خدا کوتاه کند ، تا که من هر روز با قدمهای برهنه ی عاشقم ، چون کودکان ده ساله بسوی تو بشتابم ، و تو را سخت در آغوش بگیرم ، و دستهایم را به دورت حلقه کنم ، و آسمان از های های خنده هامان چون صورت دخترکان از شادی سرخ شود ، و درختان برایمان دست به دعا بردارند و بر ما سایه افکنند ، و پرندگان آوازهای شاد در گوشمان بخوانند... دوستت دارم تا همیشه ... آخ که چه ذوقی کردم اون روز... خدایا شکرت که همسریم اینقد با ذوقه... الهی که فداش شم... منم دوست دارم گلکم... [ سهشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٩ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
این اولین شعر یا متنی بود که همسری جونم واسم نوشت(حدود 3 سال پیش)، دلیلشم این بود که من رفته بودم مهمونی و اون یهو دلش گرفته بود و دلتنگ شده بود و چون نخواسته بود منو از مهمونی بندازه فقط این sms رو واسم زد: کجا رفتی، باز پیشیت موند و تنهاییش موند با حوض بی ماهیش یه قلب سرد و بی آتیش ولی روشن به فرداها که باشد با تو بیش از پیش... خداییش خیلی کیف کردم. همه قبیله ی من عالمان دین بودند، مرا معلم عشق تو شاعری آموخت... [ سهشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||