|
||| زنـــدگانی سیبیستــــــــــ |||
ღ در این مکان لبخند الزامیست!! آسمان همیشه ابری نیست!! ღ
|
[ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
روز دوشنبه به شدت دلمان آش ماست خواست یهو، اونوقت تصمیم گرفتم خونه که رفتم واسه خودم بار بذارم، تا حالا هم نپخته بودم و نه پختنش رو دیده بودم، فقط خورده بودم، اینکه دلمان از کجا خواست هم مربوط میشود به شف آلما خانوم و عکس آش ماستش و اینکه فکر کردم که اووووووه خیلی وقته نخوردما...
خلاصه اینکه رفتم خونه ، خاله اینا خونمون بودن و یکم که نشستم یادم رفت و وقتی که با خاله و مامی بیرون بودیم تازه دوباره یادم اومد و گفتم مامی اسفناج که داریم؟ گفت نه! گفتم آش ماست میخوام خب! تا اینکه فرداش رسید، یعنی دیروز، رفتم خونه، گفتم کاش اسفناج داشتیم، که مامی گفت بابا خریده و تو یخچاله، آوردیم وسط و پاک کردیمو، مامی شست و خرد کرد، تو این حین منم رفتم برنجو بار گذاشتمو اومدم، تو یه قابلمه کوچیک، بعد دیدم جاش تنگه و ریختم تو قابلمه ی متوسط، بعد دوباره دیدم جاش تنگ شد و خلاصه یه قابلمه ی بزرگتر، و نتیجه اینکه یه پاتیل آش داشتیم آخرش...
برنجا که پخت و جا افتاد اسفناج رو ریختم، بعدش هم که یکم جا افتاد نمک و یه کوچولو هم از آب نارنجی که همسری واسم گرفته بود و مامانش هم جوشونده بودن، و بسیار هم ترش و خوشمزه است ریختم توش، یکم بعد هم خاموش کردم زیرشو و گذاشتم رو بالکن که یکم خنک شه، برگای سیر رو کوبیدمو ماستمو ریختم توش به همراه کمی فلفل و در آخر هم این مخلوط رو ریختم تو آشی که یکم خنک شده بود، و یه آش حسابی شد و زدیم به بدن... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * در راستای خراب شدن دوربین بهار خانومه "مستاصل"، دیشب هرچی گشتم دوربینو پیدا نکردم، گفتم هم یه عکسی از آش بندازم هم از چیزایی که عکساشونو نذاشتم، خلاصه اینکه دوربین بینوای ما خودت بیا در گوشم بگو کجایی، نگرانتم مادر... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ** چرا این آقایون فکر میکنن اگه خانوما غر میزنن گاهی، اصلا گاهی هم نه، همیشه!حتما شما باید وایسی و جوابشو بدی، سعی کن فقط شنونده باشی همین، نه اینکه با جواب دادنت عصبیش کنی و نهایتا خودتم عصبی شی!!! عصبانی ام الان از دستت، اونم خیلی، اصلا هم با این عکس العملت دلم نسوخت که چرا غر زدم سرت! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *** در راستای جهاز خرون ایندفعه نوبت این وسیله است، که جیگر منه، خیلی میدوستمش، مطمئنم با هم زیاد کار داریم : 1 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ + آقا این چه وضعشه آخه، منه بدبخت تو چه بحرانی هم باید نوبت خریدام بشه، امروز میرم یه چی میبینمو از چند جا قیمت میگیرم، فرداش که میرم بخرم یهو میبینم 30-40 تومن گرونتر شده، الان همینو 380-90 قیمت دادن، بعد شد 420، اونوقت یارو میگفت این آخرین دونه از آخرین خریدمه، خرید جدیدیام که از قیمت فروش الانم گرونتر خریدمو 460 کمتر نمیتونم بدم! طفلک مامانم اینا... ++ یا مثلا یه دست کاسه ی 4 تایی کوچولو، 10 تومن بود، اونوقت شد 15 تومن یهو!! یا اینکه یه چایساز از 90 رسید به 140 یهووو!!! +++ باید هرچیو دیدم همونموقع بخرم انگار! [ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٧ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
همسری بسیار فراوان بنده رو ضایع کردن و پست نذاشتن، بهش گفته بودم واسه این مناسبت دیگه تو پست بذار، خیلی وقته پست نذاشتی، و حتی نیومدی اینورا... البته 2 تا کامنت زحمت کشیدنو گذاشتن... ناراحت شدم از دستش، گفتم اینجا بنویسم که بدونه! از 2 شب پیش همش منتظر بودمو هی وبلاگو باز میکردم ببینم چیزی نوشته یا نه؟ ساعت 00:00 روز 8/8 زنگ زد و تبریک گفت، کلی ذوق کردم که سر اون ساعت خاص زنگ زد، فرداشم که میشه دیروز (مورخ 8/8) همش هی وبلاگو وا کردمو دیدم نخییییییییر خبری نیست... بهشم گفتم نرفتی نت و اینا، بازم خبری نشد... امروزم که دیگه نشد، منم هیچ پستی نذاشتم دیگه واسه این مناسبت... البته اس ام اسی و تلفنی به شواکل (جمع شکل همین!!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ میگه داشتم یه سری از کتابای یونی رو تو کمد پیدا کردم، که چندتاشون مال تو بود، میگه لای یکی از اونا یه نامه بود از قدیما، خوندمش یه عالمه کیف کردم... (بچم حس نوستالژیکش قلقلکی شده بود) هرچی فکر کردم یادم نیومد چیو میگه، گفتم بیارش ببینمش... گفتم بس که حس نامه نگاریم سرکوب شد دیگه ننوشتم، این یکی رو هم یادم رفته!
* من کلا نامه نگاری دوست دارم، دوست دارم همش بنویسم، مخصوصا واسه همسری، ولی بس که پایه نشد این حسم سرکوب شد، باید خودمو بکشم تا چند خط بنویسه!! با اینکه مزش کمتر میشه وقتی که میگم، ولی بازم دوست دارم... کلا دوست دارم، کیفمو وا کنم نامه توش ببینم،رو در یخچال نامه ببینم، چشامو وا کنم رو تخت نامه ببینم، یا یه اس ام اس پر شور در اول صبح همین که چشامو وا میکنم، یا مثلا ایمیلمو واکنم، وبلاگو وا کنم، خلاصه از این چیزا، دوس دارم همیشه سورپرایز شم... یعنی شهید اینجور حرکتا هستما... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * همسری خان خوبه حالا که ناراحتم کادوتو لو بدم واست بی مزه شه؟؟ آره خوبه؟؟؟؟؟ ** کارتونایی رو هم که واسم قراره بیاری بیار دیگه زودتر، دلم میخوادشون، بس که دیر کردی هی وسوسه میشم خودم برم بخرمشونا!!! خوبه برم بخرم؟؟؟ خوبه؟؟؟؟ *** باور کن اگه این هفته نیاریشون و خودتم نیای اینقده باهات حرف نمیزنم تا پاشی بیای!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ الان اونقدا ناراحت نیستما، گذشت دیگه، ولی تهدیدام جدی بود اینم اون ست رو تختی که گفتم : ( البته از تو سایتش نمیشد عکسشو سیو کرد، از رو عکس روی بسته بندیش عکس انداختمو یکم پایین اومده کیفیتش)
[ دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
* خوشم میاد همتون اشتباه گفتین... به جز رویا جون ** وقتی همسری نشناسه، دیگه چی میشه گفت!! واقعا که همسری خان! دلم خیلی گرفت!! *** اینجا منو یکی دیگه که اون پشته از همه کوچیکتر بودیم، منم که اصلا حالیم نمیشده عکس چیه چشمم به دوربین نبوده... ببینید چه خوش تیپ بودم... [ شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٢ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
[ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠٠ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
حوصله نت اومدن ندارم... ببخشید اگه کامنتاتون بی جواب میمونه... فعلا... [ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٥ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
تصاویری از برون و درون کارت تولدم :
اینم دست خط پیشی خان، که الهی فدای اون خط خوشگلش و احساسش بشم :
دیروز اومدم که بنویسم : امروز چقدر دلم واست تنگ شده بود ولی یهو یه چیزی شد و دلم ازت گرفت و خیلی تلخ شدم... دیگه حس و حال نوشتنم رفت... آخه چررااااااااااا، بعد 4 سال بازم باید اینجوری شه...
تو هم تلخ شدی...
تو هم همه چیز منی آقایی. دیشب هم باز دوباره دلم تنگ شد، خیلی خیلی خیلی... ولی تو خسته بودی و خوابت برد، دلم میخواست تا خود صب واسم حرف بزنی. چشام پر از اشک شد، به سقف اتاقم خیره شدم و تموم سالهایی که با تو گذشت اومد جلوی چشمم
آخه چقدر دوری؟؟... بسمون نیست؟؟!! تا کی واسه این دوری به هم بپریم و پیشه هم نباشیم که از دله هم دراریم... تا کی؟؟؟ آخه منم آدمم، منم دلم میخواد حتی یه بارم که شده وقت غصه خوردنا و دل تنگیهام اراده کنم پیشم باشی، ولی 13 ساعت فاصله ی کمی نیست، تا به هم برسیم دق میکنم از غصه.
قول بده همه جا باهام باشی... قول بده وقتی این دوریه لعنتی تموم شد، دیگه از هم دور نمونیم، قول بده قول بده... ناشکری نمیکنم ولی گاهی واقعا نبودنت اذیتم میکنه، یاده اون شعره میافتم :
کی اشکات رو پاک میکنه شبا که غصه داری دست رو موهات کی میکشه وقتی من رو نداری
ای خدااااااااااا دلم گرفته خخبب...
چه بگویم که غم از دل برود وقتی بیایی
بی خیال چقدر حرف زدم...
بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش باد که میاد رد شه ، بریزه سرت ستاره هاش وقتی میای قشنگترین پیرهنت رو تنت کن تاج سره سروریت رو سرت کن چشمات رو مست کن ، همه چیز رو بشکن الا دله ساده و عاشق من...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی دوستت دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ واسمون دعا کنید... یکم انرژی لس هم شدم ، انرژی از نوع مثبت هم میخوام لطفا" ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت : پیشی خان دیروز گفت که کلی همه جا پز آلبالو پلویی که پخته بودم رو داده و همه هم تایید کردن که آشپزیه من حرف نداره ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت : یکی از دوستای خیلی خوب دانشگام مدتی بود miss call جواب نمیداد پریروز هم که تولدش بود هرچی زنگ زدم به گوشیش جواب نداد، دیروز دیگه یهو دلم شور افتاد و زنگ زدم خونشون و باز هم کسی جواب نداد. گفتم شاید مسافرتن و خطش رو هم عوض کرده ولی امروز از صب همش دلم شور میزد. به هزار مکافات به بچه های دانشگاه که رفیق مشترک بودن و فقط بعد از فرمت گوشیم شماره یکیشون باقی مونده بود زنگ زدم و شماره نامزدش رو گیر آوردم، که همون آقایی که بهش زنگ زدم گفت نگار یه اتفاق خیلی بد واسش افتاده، قلبم ریخت و ناخودآگاه اشکام دراومد و با نگرانی ای 100 برابر به نامزدش زنگ زدم که گفت پدر نگار فوت شده تو رو خدا بیاید قدر پدر مادرهامون رو بدونیم، خیلی زود دیر میشه. زبونم لال... و اونوقت ما میمونیم و یه عمر حسرت هر کی این مطلب رو خوند اگه یه فاتحه واسه شادیه روح بابای نگار جون بخونه ازش ممنون میشم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت : دیروز پیشی خان جهت انجام پاره ای از کارها به مقصد دانشگاه راهی شد و از آنجایی که منزل ما هم در بین این راه قرار داشت، اینجانب پاره ای سفارش لیست کردم تا برایمان بیاورد ، از جمله کارت پستال ها و کتابهای اهدایی دو طرف که دست ایشان بود و پاره ای از مدارکش... و بلاخره با 2 ساعت تاخیر ساعت 12 شب من و پدر محترم راهیه ترمینال شدیم تا در هنگام توقف کوتاه اتوبوس محموله را تحویل بگیرم و باشد که یه نیمچه ملاقاتی هم داشته باشیم. تازه واسش شام هم بردم که بعدش زنگید و کلی تشکر کرد... اونم طفلکی گفت دلم میخواست بغلت کنم بوست کنم، همونجور که با بابا رو بوسی کرد، ولی چه کنیم نشد... مجبور بودیم، مجبوووووووور
[ سهشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱٦ ق.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
امروز اندازه یه دنیا دلم گرفته...کلی آخر هفته رو منتظر بودم که همسری بیاد. اومد ولی چه اومدنی بعد از کلی ذوق و اینا،نشست که قضیه ی کارشو واسم تعریف کنه، گفت میخوام دیگه فقط واسه شرکت خودمون کار کنم و به محض اینکه جور شه دیگه واسه شرکت فعلی کار نمیکنم...حالا این کارم هنوز به سود دهی نرسیده و معلوم نیست چقدر درآمد داشته باشه، هرچی گفتم این آب باریکه هر چقدر که باشه لازمه واسه شرایط الانمون بدتر شد و تبدیل شد به یه بحثه بی سرانجام و آخرش نراحتی و دل خوری و دلداری. ولی باورتون میشه هنوز تو دلم مونده؟ از رو ناچاری خفه شدم!! الان میدونم اگه پیشی خان این پست رو بخونه داغ میکنه دوباره...میگه خیلی گیری رو حرفت...ولی من عقیدم اینه و اگه دیگه بحث نکردم دلیل این نیست که راضی شدم، فقط نخواستم تو اون مقطع زمانی بیشتر کش پیدا کنه. غروبشم زدیم بیرون تفریح کنیم که تو خیابون سر یه جریان مسخره که حساب و کتاب آقا غلط شده بود، تلخ شد و تا رسیدن به خونه شروع کرد به ترش رویی و تفریحمون مالید، فقط رفتیم خریدای مامی رو انجام دادیم و برگشتیم.( که اینم تو دلم موند...) شبم که رفتیم مهمونی و برگشتیم دیر وقت شد و همسری همین که سرشو گذاشت خوابش برد.( نه حرفی نه درد دلی نه هیچی) منم دلخور شدم و رفتم بخوابم یه فیلم گذاشتم واسه خودم که همسری بیدار شد و یه نیم ساعتی بیدار بود رفت یکم به شکمش رسید و اومد خوابید و منم اصلا بروی خودم نیاوردم... صبم که گله کردم از این که زود خوابید و نحرفیدیم که دلم آروم شه، فقط گفت چرا تو همیشه از خواب که پا میشی ناراحت و شاکی هستی... حالا 100 بار هم بهش گفتم که: باباااا من اگه شب ناراحت باشم و همونطور هم بخوابم و مسائل روزم واسم حل نشه، فرداش که معجزه نمیشه همه چی یادم بره... خب تو بپرس دردم چیه و بی اینکه عصبانی بشی فقط گوش کن.این عمل من عکس العمل کار توئه پس تو دیگه لازم نیست عکس العمل دیگه ای نشون بدی چون دیگه همینطور کش پیدا میکنه. خلاصه دیروز هم گذشت و باز هم غروب تصمیم گرفتیم بریم بیرون...آخ که چه پوسته کلفتی دارم من... که بازم همون آش شد و همون کاسه، سر اینکه همسری نمیخواست لباس تکراری بپوشه بد انقی کرد در صورتی که به من هیچ ربطی هم نداشت و تلخ شد و وقتی هم شاکی شدم ازش گفت از صبح این همه بهت محبت کردم حالا یه ذره این جوریمم تحمل کن. آخه یکی نیست بگه نه به اون شوریه شور نه به این بی نمکی... به خدا شاید من کمتر از اون عاطفی و با احساس باشم ولی یادم نمیاد بیشتر از اون توپیده باشم بهش و باهاش بلند حرف زده باشم. من معمولا دعوا رو شروع نمی کنم ولی الان تحمل و ظرفیتم واسه دعوا کم شده و زود عصبی میشم و کمتر سکوت میکنم دیگه بعد از سه سال و اندی...و گاهی با خودم میگم چه فایده که عاشقمه ولی انقدر راحت باهام بد حرف میزنه...من دلم کوچیکه اصلا تحمل داد ندارم چون از بابامم نشنیدم( الان حتما میگه مرده شور اون دلتو ببره...تو ننری نه دل کوچولو!!!) شب هم که اومدیم بازم جای جیک جیک و آروم کردنه دلامون همسری خوابش برد وقتی هم که بیدارش کردم نیم ساعت بعد باز دوباره خوابش برد همون موقشم فقط چشاشو باز نگه داشت مطمئنم مغزش خواب بود... به خدا منم خوابم میومد 6 هم باید پا میشدم بیام سر کار ولی دوس داشتم دلم آروم شه بعد بخوابم، نه با بغض... صبم که باز مثه برج زهرمار بیدار بیدار شدم دیرم شده بود...تند تند آماده شدم که برم، همسریم بیدار شد البته، دید که عصبانیم که کم دور و برم چرخید و منم اصلا اعصاب نداشتم واقعا و حتی نگاشم نکردم و بلاخره رفت و سر جاش دراز کشید منم فقط دم رفتنی رفتم یه سر بهش زدم و خدافظی کردم و اومدم... اومدم چه اومدی با کلی بغض... بغضمو خوردم و ساعت 8.5 بهش زنگ زدم و خیلی عادی حرف زدم که مثلا ناراحت نیستم، که همسری خودش پرسید صبح چرا ناراحت بودی گلم؟ منم اومدن درد و دل کنم که باز تبدیل به بحث شد رفت مشاوره ( ساعت 10:15 وقت داشت) و منم وایسادم تموم شه دوباره زنگیدم که بازم سر یه چیز مسخره بحث شد و من قطع کردم...دیگه نزنگیدم تا برم خونه...تا برسمم باید برم کلاس و شبم که همسری میره و تلفنیم که مطمئنم حرف زدن راه بجایی نمیبره و این مسئله باقی میمونه تا کی و کجا باز سر باز کنه... و منم پر از غصه نشتم تو اتاقم و به حال خودم دارم میگریم الان... که یهو زد به سرم برم بنویسم تو وبلاگ تا درس عبرتی باشه واسه آیندمون،تازه بلکم کسی خوند و باهام همدردی کرد یا نصیحتم کرد... واقعا خیلی بده این مسائل کوچیک از شیرینیه روزای باهم بودنمون که میتونست پر از عشق خالی باشه کم کرد، البته نمیگم که اصلا شیرین نبود ولی من یه اخلاق گندی دارم که اگه یه اخم ببینم دیگه دلم میشکنه... نه که خوبی ها رو نبینم ولی از ارزشش کم میشه واسم
اینو بعدا نوشتم : امروز حالم خیلی بهتره... باقیش تو ادامه مطلبه... راستی دیشبم بارسا ( بارسلونا) برد... خیلی حال کردم... مسی گل زد و پترو... ایول گووآردیولااا ( مگه نه پیشی خان... ادامه مطلب [ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٩ ب.ظ ] [ جوجه کوچولو ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |